هبارک
[هُ رِ] (ع ص) شاب هبارک؛ جوان تمام. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). جوانی نیکواندام. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب).
هباری
[هَبْ با ری ی] (ص نسبی) نسبت است به هباربن الاسودبن مطلب.... القرشی که جد عمر بن عبدالعزیز است. (اللباب فی تهذیب الانساب).
هباری
[هَبْ با ری ی] (اِخ) رجوع به ابن هباریه شود.
هباری
[هَبْ با] (اِخ) عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز ابن المنذر. از نسل هباربن الاسود القرشی. دومین امیر هند از خاندان هباری است. وی در سال 250 ه . ق. بعد از وفات پدرش به امارت هند رسید. پایتخت او شهر منصوره بود. در سال 280 ه . ق. وفات یافت...
هباری
[هَبْ با] (اِخ) عمر بن عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز الهباری القرشی، مکنی به ابوالمنذر. سومین امیر هند از خاندان هباری بود، وی در زمان پدر خود والی قسمتی از متصرفات او بود و در سال 280 ه . ق. بعد از وفات پدر، به جای او نشست. پایتخت این...
هباری
[هَبْ با] (اِخ) عمر بن عبدالعزیزبن المنذربن الزبیر (یا الربیع)بن عبدالرحمان بن هبار المطلبی اسدی القرشی. والی هند، وی نخستین کس از بنی هبار بود که بر هند استیلا یافت و حکومتی برای خود و خاندانش ترتیب داد. او در هند مقیم بود و هنگامی که بین نزاریه و یمانیه...
هباریه
[هَبْ با ری یَ] (ص نسبی) نسبت است به هبار. (وفیات الاعیان چ1 ج2 ص120).
هباریه
[هُ یَ] (ع اِ) آن چیزی از پرز پنبه که میپرد و همچنین از پشم و پر. (ناظم الاطباء). ریشه و ریزهء پنبه و پشم که بپرد. (منتهی الارب). ما طار من الریش. (اقرب الموارد). || چرک و سبوسهء سر. مایتعلق باسفل الشعر مثل النخاله من وسخ(1) الرأس. (تاج العروس).
(1)...
هباریه
[هُ ری یَ] (ع ص) ریح هباریه؛ باد گردناک. (منتهی الارب). باد غبارآلود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).
هباریه
[هَبْ با ری یَ] (اِخ) (ابن...) رجوع به ابن هباریه شود.
هباش
[هَبْ با] (ع ص) بسیار ورزنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بسیار فراهم آورنده. بسیار گرد آورنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بسیار گرد آورنده برای کسان خود. (ناظم الاطباء). بسیار به دست آورنده و جمع کننده برای اهل و عیال خود. (معجم متن اللغه) (تاج العروس).
هباشات
[هُ] (ع اِ) جِ هباشه. آنچه به دست آید از مال و گرد کرده شود. (اقرب الموارد) (تاج العروس). آنچه فراهم آورند از مال و اندوزند. مال اندوخته. ذخیره. رؤبه گوید :
لولا هباشات من التهبیش
لصبیه کافرخ العشوش.(ازتاج العروس).
هبا شدن
[هَ شُ دَ] (مص مرکب) گرد و غبار شدن. به صورت ذرات گرد و غبار درآمدن :
زی مشکلاتها نگشاید رهت کسی
گاو از زمین دین به هوا بر هبا شده ست.
ناصرخسرو.
|| تباه شدن. نابود گردیدن. ضایع شدن. از بین رفتن :
نوروز تو به بود جهان را کزو چنین
هر بد که کرده...
هباشه
[هُ شَ] (ع اِ) جماعت مردم از هر قبیله. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). حباشه؛ گروهی از مردم که از یک قبیله نباشند. (اقرب الموارد) (تاج العروس). || آنچه گرد آورده شود از مال. (منتهی الارب). آنچه از مال که فراهم آورده جمع کنند. (ناظم الاطباء). ج، هباشات. هوابش.
هباع
[هِ] (ع اِ) جِ هُبَع. شتر بچگانی که در آخر نتاج زاده باشند. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به هبع شود.
هباقع
[هُ قِ] (ع ص) کوتاه بالای گرداندام استوارخلقت سخت پی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کوتاه قد استوارخلقت. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هباک
[هَ] (اِ) تارک سر. (لغت فرس اسدی) (برهان) (ناظم الاطباء). فرق سر. (برهان) (انجمن آرا). چکاد. هپاک :
یکی گرز(1) زد ترک را بر هباک
کز اسب اندرآمد همانگه(2) به خاک.
فردوسی.
زد کلوخی بر هباک آن فژاک
شد هباک او به کردار مغاک.طیان مرغزی.
کسی که سر ننهد بر خط متابعتت
به تیغ حادثه بشکافدش زمانه...
هبا کردن
[هَ کَ دَ] (مص مرکب) تباه کردن. نابود ساختن. (ناظم الاطباء). ضایع کردن. از بین بردن. هبا داشتن :
سیرت این چرخ کنون یافتم
بایدمان کرد بدین ره هباش.ناصرخسرو.
اسب بچار صولجان گوی زمین کند هبا
طاق فلک بیا گند هم به هبای معرکه.
خاقانی.
ترک آورد زر و زن و فرزند و خانمان
و اسباب ملک...
هبا گردیدن
[هَ گَ دی دَ] (مص مرکب)تباه شدن. ضایع گردیدن. نابود گشتن. از بین رفتن. هبا شدن. هدر رفتن :
در وقت کینه گر بودش بر حسود دست
قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر.عطار.
هبا گشتن
[هَ گَ تَ] (مص مرکب) رجوع به هبا گردیدن شود.
