هبال
[هَ] (ع اِ) نام درختی است که از آن تیر سازند. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). درختی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هبال
[هَبْ با] (ع ص) کسب کننده و ورزندهء حیله ساز. (ناظم الاطباء). ورزندهء حیله ساز. (منتهی الارب). کاسب محتال. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (تاج العروس). ذوالرمه گوید :
او مطعم الصید هبال لبغیته
الفی اباه بذاک الکسب یکتسب.
|| شکاری فریبنده. (منتهی الارب). صیادی که ناگهان بر صید برآید. (ناظم الاطباء). شکارچی...
هبالع
[هُ لِ] (ع ص) لئیم. (معجم متن اللغه) (تاج العروس).
هباله
[هَ لَ] (ع اِمص) جستجوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || طلب. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). گفته میشود: ناله بهباله. || فقدان عقل و تمیز. (المنجد).
هباله
[هَ لَ] (ع اِ) یکی از درخت هبال. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد). || (اِخ) نام ناقه ای. (منتهی الارب). نام ماده شتری. (ناظم الاطباء).
هباله
[هُ لَ] (اِخ) نام جایی است. ذوالرمه گفته است :
ابی فارس الحواء یوم هباله
اذا الخیل بالقتلی من القوم تعثر.
و بعضی به فتح هاء ضبط کرده اند. ابوزیاد گوید. هباله از آبهای بنی نمیر است و گویند که ذروه بن جحفه العبدی الکلابی روزی به طلب طعام برای خانوادهء خود، از...
هبانق
[هُ نِ] (ع اِ) چاکر و خدمتکار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). غلام بچه. خدمتکار. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). هُبنُق. هَبنیق. هُبنوق. هَبَینَق. ج، هَبانِق، هَبانیق.
هبانق
[هَ نِ] (ع اِ) جِ هُبنُق، هَبنیق، هِبنیق، هُبنوق، هَبَینَق و هُبانِق. (معجم متن اللغه). رجوع به هر یک از این کلمات شود.
هبانیق
[هَ](1) (ع اِ) جِ هُبنُق و هَبنیق و هِبنیق و هُبنوق و هَبَینَق و هُبانِق. (معجم متن اللغه). رجوع به هر یک از این مدخل ها شود. لبید گوید :
والهبانیق قیام معهم
کل محجوب اذاصب همل.
(1) - در ناظم الاطباء بغلط بضمّ «ه» آمده است.
هبا و هدر
[هَ وَ / وُ هَ دَ] (ترکیب عطفی، ص مرکب) برایگان. مفت. بباطل. (یادداشت مؤلف). بربادرفته. ضایع شده.
هباهب
[هَ هِ] (ع ص، اِ) جِ هبهب. (ناظم الاطباء). رجوع به هبهب شود.
هباهیب
[هَ] (ع ص، اِ) جِ هبهاب. (ناظم الاطباء). رجوع به هبهاب شود.
هبایه
[هُ یَ] (ع اِ) پوست درخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). هبایه الشجر؛ پوست درخت. (از اقرب الموارد).
هب ء
[هَبْءْ] (اِخ) قبیله ای است از عرب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هبأت
[هُ اَ] (ع، اِمص) نرمی و سستی. اللین و الاسترخاء. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه): نومه سُبات و لیله هُبات؛ ای لین و استرخاء. (اقرب الموارد).
هبب
[هِ بَ] (ع اِ) جِ هِبَّه. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به هبه شود.
هبب
[هِ بَ] (ع ص) ثوب هبب؛ جامهء پاره پاره. ابوزید گوید: «علی جناجنه من ثوبه هبب». (از اقرب الموارد).
هبت
[هِ بَ] (ع اِمص) بخشش. انعام. (ناظم الاطباء). عطا. رجوع به هبه شود :
هر دو از هیبت و هبت به دو وقت
همچو گل خاضع و چو مل جبار.خاقانی.
|| در اصطلاح علم فتوت، بخشیدن کبیر است رفیق را به کبیری دیگر و بعضی این معنی جایز نداشته اند، چه تصرف است...
هبت
[هَ] (ع مص) زدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). زدن، یا زدن با شمشیر که منجر به قتل شود. (معجم متن اللغه). || فرودآوردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فروآوردن چیزی را از منزلتش. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || پست گردانیدن و فروافکندن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء)....
هبتر
[هَ تَ] (ع ص) کوتاه بالا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). قصیر. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
