هباءه
[هَ ءَ] (اِخ) نام دهانه های چاه های بسیاری است به زمین هباءه که ته این چاهها به یکدیگر مربوط است و آب شیرین و گوارایی که به مصرف کشت گندم و جو و امثال آن میرسد در آنها جاری است. (از معجم البلدان) (تاج العروس).
هباءه
[هَ ءَ] (اِخ) (جَفْر ال ...) مردابی است در زمین هباءه. (معجم البلدان) (اقرب الموارد) (تاج العروس). و عرام گفته است: جفر کوهی است در سرزمین بنی سلیم بالای سوارقیه و در آن آبی است که به آن هباءه گفته میشود. (تاج العروس) (معجم البلدان). از حماسهء قیس بن زهیر...
هباءه
[هَ ءَ] (اِخ) (یوم ال ...) روزی است که در آن جنگی در نزدیکی دیوار مدینه واقع شد. (ناظم الاطباء). نام جنگی است که در زمین هباءه نزدیک مرداب هباءه بین قیس بن زهیر عبسی و حذیفه بن بدر فزاری واقع شد و در این جنگ حذیفه به دست قیس...
هبائی
(1) [هَ ئی ی] (ع اِ) جِ هَبَیّ. (لسان العرب). رجوع به هَبَیّ شود.
(1) - در معجم متن اللغه «هبابی» آمده است.
هباب
[هَ] (ع اِ) گرد و غبار هوا که از روزن در آفتاب پیدا آید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هباء. (اقرب الموارد) (تاج العروس) (معجم متن اللغه).
هباب
[هَ / هِ] (ع اِ) نشاط شتر در رفتن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || نشاط. (معجم متن اللغه). || (مص) به نشاط رفتن شتر و جز آن. (منتهی الارب). یقال: هب البعیر فی السیر هباباً؛ اذا نشط. (منتهی الارب).
هباب
[هِ] (ع مص) به نشاط رفتن هر رونده ای و تیز رفتن آن. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (معجم متن اللغه). گفته میشود: «من این هببت هباباً»؛ ای من این جئت؟ (اقرب الموارد). || بیدار شدن از خواب. (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه). || بانگ کردن تکه وقت گشنی....
هباب
[هَبْ با] (ع ص) به صورت صیغهء مبالغه از هب؛ بادی که بسختی و شدت میوزد. (ناظم الاطباء). || بسیاروزش. کثیرالهبوب. (المنجد).
هباب کردن
[هِ کَ دَ] (مص مرکب) به نشاط در آوردن ستور برای تیز رفتن. به نشاط راندن ستور را :
گرچه او را حاجت مهماز نیست
راندمی چون شب هبابش کردمی.خاقانی.
هبابید
[هَ] (اِخ) یاقوت حموی در معجم البلدان ذیل کلمهء هبود، این کلمه را جمع هبود که نام آبی است دانسته، به اعتبار آبهای اطرافش. و چنین آورده: ابومنصور گوید که ابوالهیثم این بیت را برایم خواند :
شربن بعکاش الهبابید شربه
و کان لها الاحفی خلیطاً تزایله.
و گفت که «عکاش الهبابید» آبی...
هبات
[هِ] (ع اِ) جِ هِبَه. رجوع به هبه شود.
هبا داشتن
[هَ تَ] (مص مرکب) تباه کردن. ضایع ساختن. از بین بردن. ناچیز کردن. نابود کردن. هبا کردن :
هر عزم که محکم تر هر گنج که افزون تر
فرمانش هبا دارد احسانش هدر دارد.
امیر معزی (از ارمغان آصفی).
هبار
[هَبْ با] (ع ص) کپی بسیارپشم(1). (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). القرد کثیرالشعر. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
(1) - ناظم الاطباء به غلط «کس بسیارپشم» آورده است.
هبار
[هَبْ با] (ع ص) سیف هبار؛ شمشیر بران. (ناظم الاطباء). تیغ بران. (منتهی الارب). بتاک. (اقرب الموارد).
هبار
[هَبْ با] (اِخ) ابن ابی العاص بن نوفل... القرشی، صحابی است. پدرش در جنگ بدر کشته شد در حالی که کافر بود. وی پسری به نام عمر داشت که در شام بود و از اعقاب او خالدبن یزیدبن عمر در اول دولت بنی عباس همراه با سایر بنی امیه در...
هبار
[هَبْ با] (اِخ) ابن الاسودبن مطلب بن اسدبن عبدالعزی بن قصی القرشی الاسدی. مادرش فاخته دختر عامربن قرظه. از شعرای دورهء جاهلیت عرب که اسلام را درک کرد و اسلام آورد و در سلک صحابه درآمد. وی جد سلسلهء هباریان، پادشاهان هند بود. این سلسله تا حملهء محمود غزنوی به...
هبار
[هَبْ با] (اِخ) ابن سفیان بن عبدالاسدبن هلال.... المخزومی. صحابی است. ابن اسحاق و دیگران، او را از جملهء مهاجران به حبشه آورده اند. (از الاصابه فی تمییزالصحابه).
هبار
[هَبْ با] (اِخ) ابن صیفی. صحابی است. (الاصابه فی تمییزالصحابه).
هبار
[هَبْ با] (اِخ) ابن وهب بن حذافه. صحابی است. ابن اسحاق و بلاذری وی را از جملهء مهاجران به حبشه ذکر کرده اند. (الاصابه فی تمییزالصحابه).
هباران
[هَبْ با] (ع اِ) (به صیغهء تثنیه) نام دو ماه میان زمستان از ماههای رومی یعنی کانون اول و کانون دوم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). الکانونان لوقوع الثلج فیهما. (اقرب الموارد). یقال للکانونین: هماالهباران الهراران. (معجم متن اللغه).
