هأهاء
[هَءْ] (ع مص) خواندن شتر را به علف به لفظ هی ء هی ء. || زجر کردن شتر به لفظ هأهاء و اسم آن «هی ء» باشد: هأهأ الراعی بالابل هئهاء و هأهاءً؛ خواند شتران را بعلف به لفظ هی ء هی ء و یا زجر کرد آنها را به...
هأهاء
[هَءْ] (ع ص) مرد نیک خندنده. (منتهی الارب). رجل هأهاء؛ مرد نیک خنده کننده. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
هأهاء
[هَءْ] (ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هئهاء
[هِءْ] (ع مص) رجوع به هأهاء شود.
هأهأ
[هَءْ هَءْ] (ع ص) مرد نیک خندنده. (منتهی الارب). رجل هأهأ؛ مرد نیک خنده کننده. (ناظم الاطباء).
هأهأ
[هَءْ هَءْ] (ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب). صوتی است که شتر را بدان زجر کنند. (اقرب الموارد).
هأهأه
[هَءْ هَ ءَ] (ع ص) مؤنث هأهأ. زن نیک خنده کننده. (معجم متن اللغه).
هب
[هَب ب] (اِخ) نام ستاره ای است به زبان هندی. رجوع به ماللهند ص197 شود.
هب
[هِ] (فعل امر) به لغت زند و پازند امر بگذاشتن است یعنی بگذار. (برهان) (آنندراج). به لغت زند و پازند، کلمهء امر یعنی بگذار. (ناظم الاطباء).
هب
[هَب ب] (ع مص) بریدن چیزی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): هب السیف الشی ء هَبّاً؛ برید شمشیر آن چیز را و قطع کرد آن را. (ناظم الاطباء). || گردن گرفتن چیزی را. (منتهی الارب). || بیدار کردن. (اقرب الموارد). هب زید عَمْراً من نومه؛ زید عمرو را از خواب...
هبا
[هَ] (از ع اِ) صورت فارسی هباء. گرد و غبار که از روزن در آفتاب پدید آید. نغام. (ناظم الاطباء). (آنندراج). غبار. (اقرب الموارد) :
مجره چون ضیا(1) که اندر اوفتد
به روزن و نجوم او هبای او.منوچهری.
از حجت میگوی سخنهای به حجت
زیرا که ضیائی تو و اینها چو هبااند.
ناصرخسرو.
می کش مکش...
هباء
[هَ] (ع اِ) گرد و غبار هوا که از روزن در آفتاب پیدا آید و به دود ماند. نغام. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). آن گرد پراکنده که چون آفتاب از روزنه تابد، نماید. (ترجمان تهذیب عادل). غبار یا چیزی شبیه به دود که در نور خورشید پراکنده باشد. (اقرب الموارد)....
هباء
[هَ] (ع اِ) وزنی برابر 1یا 00000029% از غرام. (معجم متن اللغه).
هبائب
[هَ ءِ] (ع ص) ثوب هبائب؛ جامهء پاره پاره شده. (ناظم الاطباء). جامهء کهنهء دریده شده. (منتهی الارب) (آنندراج).
هبائط
[هَ ءِ] (ع اِ) جِ هبوط. (ناظم الاطباء). رجوع به هبوط شود.
هباء منثورا
[هَ ئَنْ مَ] (ع ص مرکب) گرد و غبار پراکنده : «و قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا». (قرآن 25/23).
هباء منثورا شدن
[هَ ئَنْ مَ شُ دَ] (مص مرکب) به صورت گرد و غبار پراکنده درآمدن. گرد و غبار گردیدن : در لحظه آن ملک و خدم و حشم او هباء منثورا شد. (انیس الطالبین، نسخهء خطی مؤلف ص16).
هباء منثور گردیدن
[هَ ئنْ مَ گ دَ](مص مرکب) گرد و غبار شدن. هباء منثورا شدن. || کنایه از حقیر و ذلیل و خوار گردیدن. ناچیز شدن : اسکندر گفت تو چه دانی که عمر من چندین مانده است، گفت من دانم. اسکندر گفت من به طلب آب حیوه میروم، اگر دریابم علم...
هباءه
[هَ ءَ] (ع اِ) قطعه ای از گرد و غبار. قطعه من الهباء. (اقرب الموارد). رجوع به هباء شود.
هباءه
[هَ ءَ] (اِخ) زمینی است مر غطفان را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زمینی است به بلاد غطفان. (اقرب الموارد) (معجم البلدان).
