هالس
(اِخ)(1) استفن. کشیش فیزیولوژیست و شیمی دان و کاشف معروف انگلیسی در سال 1677 م. در بکسبورن کنت(2) متولد شد. ابتدا در یک کالج مذهبی تحصیل کرد و سپس در دانشگاه کیمبریج به تحصیل پرداخت. وی مطالعات عمیقی در فیزیولوژی گیاهی و حیوانی کرد. بیشتر شهرت وی بواسطهء سلسله مقالاتی(3)...
هالط
[لِ] (ع ص) فروهشته شکم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). المسترخی البطن. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || کشت درهم پیچیده. (منتهی الارب) (آنندراج). الزرع الملتف. (معجم متن اللغه).
هالع
[لِ] (ع ص) مرد خروشنده از ناشکیبائی. نیک ناشکیبا. فی الحدیث: من شر ما اوتی العبد شح هالع و جبن خالع؛ ای شح یجزع فیه العبد و یحزن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جزوع. (معجم متن اللغه). شح هالع؛ محزن. (اقرب الموارد). || شتر مرغ رمنده و درگذرنده. (منتهی الارب) (ناظم...
هالعه
[لِ عَ] (ع ص) مؤنث هالع. شترمرغ ماده رمنده و درگذرنده. (ناظم الاطباء). النعامه هالع و هالعه؛ سریعه فی مضیها. نافره او حدیده. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). ج، هَوالِع.
هالک
[لِ] (اِخ) ابن عمروبن اسدبن خزیمه. مردی بود آهنگر و گویند اول کسی که کار آهن کرد او بود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هالک
[لِ] (ع ص) مرده و هلاک شده. (ناظم الاطباء). مرده و نیست شونده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، هلاّک، هُلَّک، هَلکی، هَوالِک که شاذ است.
-امثال: فلان هالک فی الهوالک. (اقرب الموارد).
|| مفازه هالک، مهلکه؛ من تعرض لها هلک. || الهالک من السحائب؛ التی تصوب بالمطر ثم تقلع فلایکون مطر. (معجم...
هالک شدن
[لِ شُ دَ] (مص مرکب)فوت شدن و مردن. (ناظم الاطباء).
هالکه
[لِ کَ] (ع ص) مؤنث هالک. || نفس حریص. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). الشره من الرجال. ج، هَلکی. (معجم متن اللغه).
هالکی
[لِ] (ص نسبی) آهنگر و صیقل گر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). منسوب بسوی هالک بن عمروبن اسدبن خزیمه بدان جهت که نخستین کسی که کار آهن کرد آن هالک بود. (منتهی الارب). نسبه الی هالک اسم رجل اول من عمل الحدیده. و هو من بنی اسد و...
هالو
(اِ) در تداول لران، خالو. و به تحقیر همهء لران را در خواندن و آواز کردن هالو خطاب کنند.
-امثال: هیچکس نگفت هالو خرت بچند. (یادداشت به خط مؤلف).
|| (ص) (در تداول عامه) ساده دل. (فرهنگ عامیانه).
هالوجین
(اِ) بادپیچ. (ناظم الاطباء).
هالوک
(ع اِ) شک. مرگ موش. (تحفهء حکیم مؤمن). سم الفار. (منتهی الارب). و ناظم الاطباء آن را به غلط موش آورده است. || نوعی از گیاه طرثوث. (تاج العروس) (ناظم الاطباء).
هاله
[لَ / لِ] (ع اِ) خرمن ماه را گویند. و آن حلقه و دایره ای است که شبها از بخار بر دور ماه بهم میرسد، چنانکه ماه مرکز آن دایره میگردد. (برهان قاطع). حلقه و دایره باشد که بر گرد ماه به سبب بخارات ارضی پدید آید و گویند آن...
هاله
[لَ / لِ] (ص) مردم مفسد و مفتن. (فرهنگ رشیدی) (جهانگیری) (برهان) (ناظم الاطباء) :
رنجم همیشه هست ز دست دلاله ای
دلاله ای که هست بهر خانه هاله ای.
ادیب صابر.
|| قرار گرفته و آرام یافته. (جهانگیری) (ناظم الاطباء) (آنندراج). و این معنی از هال مأخوذ است. (فرهنگ رشیدی) (برهان قاطع). ||...
هاله
[لِ] (اِخ) بندر و دهی است از دهستان مالکی بخش کنگان شهرستان بوشهر، واقع در 88 هزارگزی جنوب خاوری کنگان و 8 هزارگزی شوسهء سابق بوشهر به لنگه. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر مالاریائی. سکنهء آن 182 تن فارسی و عربی زبان. آب آن از چاه و محصولاتش...
هاله افتادن
[لَ / لِ اُ دَ] (مص مرکب)بوجود آمدن هاله بدور چیزی :
ساغر می چون به کف میگیرد آن ماه تمام
هاله می افتد به دور عارضش از خط جام.
معصوم تبریزی (از ارمغان آصفی).
هاله بستن
[لَ / لِ بَ تَ] (مص مرکب) به وجود آوردن هاله بر گرد چیزی :
تا خط به دور ماه رخت هاله بسته است
از هاله مه به حلقهء ماتم نشسته است.
صائب (از ارمغان آصفی).
هاله زدن
[لَ / لِ زَ دَ] (مص مرکب) به دورادور چیزی حلقه زدن و ایجاد کردن :
تا درنیاید انجم و افلاک در نظر
از دود آه هاله به دور قمر زدیم.
علی خراسانی (از آنندراج).
هاله شدن
[لَ / لِ شُ دَ] (مص مرکب)هاله زدن. به دور چیزی گرد شدن :
بیا ساقی آن رشک ماه تمام
که شد هاله بر گرد آن دور جام.
قاسمی گنابادی (از ارمغان آصفی).
هاله وار
[لَ / لِ] (ص مرکب، ق مرکب)(از: هاله + وار، پسوند شباهت) دایره ای. مانند خرمن ماه. (از ناظم الاطباء).
