هاشمیه
[شِ می یَ] (اِخ) (فرقهء...) پیروان ابوهاشم عبدالله بن محمد بن حنفیه را گویند که پس از او امامت را به فرزندان عباس منتقل میدانستند. این طایفه مدعی بودند که امام، عالم به تمام امور است و کسی که امام را نشناسد همانند کسی است که معرفت به خدا نداشته...
هاشمیین
[شِ می یین] (اِخ) رجوع به بنی هاشم شود.
هاشو
(اِخ) هشو. یکی از روحانیان عیسوی که در زمان یزدگرد اول پادشاه ساسانی در ایران میزیست. وی به همراهی اسقفی به نام «عبدا» در شهر هرمزد اردشیر واقع در خوزستان آتشکدهء زرتشتی را که در نزدیکی کلیسای عیسویان بود ویران کرد. به جرم این جسارت و اهانت، به دستور یزدگرد...
هاشور
(فرانسوی، اِ)(1) رجوع به حاشور شود.
(1) - Hachure.
هاشور زدن
[زَ دَ] (مص مرکب) حاشور زدن. رجوع به حاشور شود.
هاشه
[شَ] (اِخ) نام دزدی است و از اولاد اوست جعدبن قیس بن قنان بن هاشه که یکی از شرفاست. (منتهی الارب).
هاصر
[صِ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شیر. هصر الاسد فریسته؛ کسرها. (اقرب الموارد). ج، هواصر.
هاصه
[هاصْ صَ] (ع اِ) چشم پیل. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هاضب
[ضِ] (ع ص) بارنده. (ناظم الاطباء). || باران بزرگ قطره. هاطل. (منتهی الارب). ج، هَضَب.
هاضبه
[ضِ بَ] (ع ص) مؤنث هاضب.
هاضم
[ضِ] (ع ص) گوارنده. هضم کنندهء طعام. (ناظم الاطباء). || شکننده. اینکه میگویند که این طعام هاضم است، یعنی شکننده و ریزنده است در معده. (آنندراج). || (اصطلاح پزشکی) در اصطلاح پزشکان، داروئی است که جهت سرعت انضاج در غذا هنگام انجام عمل حرارت غریزی مفید باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون)....
هاضمه
[ضِ مَ] (ع ص) مؤنث هاضم. هضم کنندهء طعام. گوارنده. || (اِ) یکی از هشت خادم نفس نباتی است که غذا را می پزد :
نشان هاضمه طباخ و نام دافعه کناس
کز اینها قوت افزاید برای قوت چار ارکان.
ناصرخسرو.
بس گرسنگی که سستی آرد
در هاضمه تندرستی آرد.نظامی.
- جهاز هاضمه(1)؛ دستگاه گوارش. مجموعهء...
هاضوم
(ع اِ) گوارشن. حاطوم. گوارش. (دهار). جوارشن. (نشوء اللغه العربیه). || داروی گوارش. آنچه طعام بگوارد. || شیر بیشه. اسد. هاصر. || (ص) صرف کنندهء مال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
هاطری
[را] (اِخ) قریه ای است در سه فرسخی جعفری نزدیک سامراء، پائین تکریت و پائین تر از هاطری دوراعلی معروف به ضربه واقع شده. بیشتر مردمش یهودی هستند و امروز هم (قرن هفتم هجری) جملهء «مثل یهود هاطری میمانی» در بین مردم بغداد ضرب المثل است. (از معجم البلدان چ...
هاطری
[را] (اِخ) قریه ای است در زمین مَیسان مقابل مذار که باصفا و پاکیزه و دارای نخلستانهای بسیار و درختان و آبهای فراوان است. (از معجم البلدان چ 2 ج2 ص389).
هاطری
[را] (اِخ) دهی است به سرمن رای. (منتهی الارب).
هاطل
[طِ] (ع ص) باران پیوسته و پیاپی بارنده. (منتهی الارب). || باران بزرگ قطره. هاضب. مطر متتابعاً متفرقاً عظیم القطر. (اقرب الموارد). || ابر پیاپی بارنده: سحاب هاطل. (منتخب اللغات) (لطایف) (ناظم الاطباء). ابر بسیار بارنده: به جودی هاطل و عدلی شامل احیای رعایای آن بقعه و سکان آن ناحیت...
هاطله
[طِ لَ] (ع ص) مؤنث هاطل. رجوع به این کلمه شود :
و ما لک تربه فاقول تسقی
لانک نصب هطل الهاطلات.
؟ (تاریخ بیهقی چ غنی ص196).
هاع
(ع ص) جبان. ترسو. ترسنده. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). بددل. (دهار) (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (صحاح اللغه). || آزمند. بسیار حریص. (آنندراج) (دهار). || سست. ضعیف. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جزع کننده. جزوع. (نشوء اللغه العربیه) (ناظم الاطباء): رجل هاع لاع؛ مرد ترسو و جبان...
هاعان بن شطان
[نِ نِ شَطْ طا] (اِخ)شریفی است از بنی خثیمه. (منتهی الارب).
