هامانی
(اِ) سنگی سفید است به زردی زند، به خراسان می باشد، شکسته را مفید است. (نزهه القلوب).
هامانی
(اِخ)(1) او راست شرح اقلیدس. (کشف الظنون).
(1) - کذا فی کشف الظنون، شاید: ماهانی. (یادداشت مؤلف).
هاماور
[وَ] (اِخ) هماور. ولایت شام. || ولایت یمن را نیز گویند. (برهان) (ناظم الاطباء). رجوع به هاماوران شود.
هاماوران
[وَ] (اِخ) (از: هاماور (=هماور) [ از عربی «حمیر» نام قبیلهء ساکن یمن ] + ان، پسوند مکان) به عقیدهء نلدکه، منظور همان سرزمین غرب ایران است که عرب حمیر گفته. (لغات شاهنامه تألیف شفق ص263). بلاد یمن را گویند. (برهان) (ناظم الاطباء): کاوس پس از لشکرکشی بسوی مازندران و...
هامبورگ
(اِخ)(1) بزرگترین بندر آلمان که در دهانهء رود الب در دریای شمال واقع است. این شهر بعد از برلین بزرگترین شهرهای این کشور میباشد. 3بندر انجام میشود و چون در دهانهء رود الب قرار گرفته و این رود قابل کشتیرانی است، طبعاً این وضع به بازرگانی این بندر کمک بزرگی...
هامج
[مِ] (ع ص) آنچه گذاشته و ترک کرده باشند به طوری که یکی در دیگری درآید. (منتهی الارب). (ناظم الاطباء). المتروک یموج بعضه فی بعض کالغنم بلاراع و العسکر بلاقائد. (اقرب الموارد). || همج هامج؛ گرسنگی بسیار سخت، توکید است مانند لیل لائل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مردم...
هامد
[مِ] (ع ص) گیاه خشک. || جای بی گیاه. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || سیاه گشته متغیر. البالی المسودُ المتغیر من ثمر و شجر و غیرهما. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || ثوب هامد؛ جامه ای که در صورت ظاهر بی عیب باشد، ولی چون دست بر وی...
هام دبیریه
[دَ] (اِخ) آم دبیره. یکی از خطوط هفتگانهء ایرانیان پیش از اسلام است. حروف الفبای این خط به موجب آثاری که در دست است از خطهای دیگر ایران کمتر بوده و طبق تصریح ابن ندیم سی و سه حرف بوده است، زیرا صداهائی را که دارای مخرج مشترک هستند با...
هامده
[مِ دَ] (ع ص) مؤنث هامد: ارض هامده؛ زمین که در آن نه حیات و نه چوب و نه گیاه و نه باران باشد. || نار هامده؛ آتش خاموش شده. (ناظم الاطباء). || ثمره هامده؛ میوهء گندیده سیاه گشته. (از اقرب الموارد). ج، هوامد.
هامر
[مِ] (ع ص) ابر نیک روان بسیارباران. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). السحاب السیال. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
هامراه
(ص مرکب) (از: هام (= هم) + راه، مزید همراه) به معنی همراه. رفیق. رفیق راه. رفیق سفر. (از برهان) (از فرهنگ نظام) (از ناظم الاطباء) :
سگ و گربه همسایه و هامراه
به دزدی شب و روز(1) پویان به راه.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج7 ص226).
(1) - بُدندش همه ساله... (فرهنگ نظام).
هامرپورگشتال
[مِ گِ] (اِخ)(1) یوزف فن. مستشرق و نویسنده و مصنف و دیپلمات معروف اتریشی که به سال 1774 به دنیا آمد. در سال 1799 به سفارت کبرای اتریش در استانبول برگزیده شد. و تا سال 1807 در این مقام باقی بود. در ضمن خدمات سیاسی در ترکیه، به فراگرفتن زبانهای...
هامرز
[مَ] (فعل امر) به زبان پهلوی امر به برخاستن است، یعنی برخیز. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا): و معنی هامرز به زبان پهلوی و پارسی آن بود که برخیز. و هامرز را گفت نام تو چنین است که برخیز. (از تاریخ طبری بلعمی، نسخهء خطی مؤلف ص225). معین چنین نوشته...
هامرز
[مَ] (اِخ) از سرداران دورهء ساسانی است که ابن بلخی وی را از سرداران پرویزبن هرمز شمرده. و در تاریخ طبری (بلعمی) وی از سران سپاه انوشیروان ذکر شده. منصور جوالیقی در المعرب گوید: الهامرز، اسم بعض مرازبه کسری، و کان علی میمنه جیشه یوم ذی قاره و قال هانی...
هام رو
[رَ / رُو] (اِ) در معنی کلمهء التذکیه، زوزنی مینویسد: گلو بریدن و هام رو شدن ستور و تیز کردن - انتهی. در اقرب الموارد آمده است در مادهء ذکی: «المذاکی و المذکیات، الخیل التی تم سنها و کملت قوتها، الواحد مُذک و مذک». کلمهء هام رو در فرهنگ ها...
هام رو شدن
[رَ / رُو شُ دَ] (مص مرکب)تمام برآمدن دندانهای خیل و بغایت قوت رسیدن آن. (یادداشت مؤلف): تذکیه؛ هام رو شدن ستور. (زوزنی). رجوع به همرفشده شود.
هامز
[مِ] (ع ص) عیاب. عیب کننده. الذی یعیب الناس من ورائهم و یغتابهم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه). || سخن چین. غماز. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه) (ناظم الاطباء). ج، هُمّاز، هامزون.
هامس
[مِ] (ع ص) شدید. (معجم متن اللغه).
هامس تریس
[مِ] (اِخ) نام یونانی زن خشایارشا که مادر اردشیر اول پادشاه هخامنشی بود. در ایران باستان ج 2 حاشیهء ص 908 چنین آمده: اگر «یس» آخر کلمه را که یونانی است حذف کرده در نظر آریم که چون در زبان یونانی «ش» نبوده و به جای آن «س» استعمال میکردند،...
هامش
[مِ] (ع اِ) حاشیهء کتاب لغت. مولد است. (از اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مرز. حاشیه. مقابل متن و بوم: متناً و هامشاً. (یادداشت مؤلف).
