هاع و لاع
(ص مرکب، از اتباع) بددل. ترسنده. ضعیف. سست.
هاعه
[عَ] (ع ص) مؤنث هاع. رجوع به همین مدخل شود: امراه هاعه لاعه؛ زن جبان و ترسو و بددل و آزمند و جزع کننده.
هاغیه
[یَ] (ع ص) زن گول و سست و ضعیف. (ناظم الاطباء). || زن رعنا. المرأه الرعناء. (اقرب الموارد).
هافٍ
[فِنْ] (ع ص) هافی. گرسنه: رجل هافٍ؛ مردی گرسنه. (مهذب الاسماء).
هافون
(ع ص، اِ) جِ هافی.
هافه
[فَ] (ع ص) ماده شتر زودتشنه شونده. (ناظم الاطباء). الناقه تعطش سریعاً. (قطر المحیط).
هاف هاف
(اِ صوت) آواز سگ و خاصه سگ پیر. هَفهَف. عَفعَف. عوعو. پارس. وغوغ. وغواغ. واغ واغ. وعوع. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به پارس شود. || (اِ) سگ در زبان اطفال. (یادداشت مؤلف).
هافهافو
(ص نسبی) (در تداول) آنکه هاف هاف کند. (یادداشت مؤلف).
- پیر هافهافو؛ پیری که دندانهای او افتاده و مخارج حروف او بجا و درست نباشد. پیری که به سبب بی دندانی، «هاء» و «فاء» در سخن او بسیار شنیده شود. (یادداشت به خط مؤلف).
هافی
(ع ص) هافٍ. گرسنه. (منتهی الارب) (المنجد) (ناظم الاطباء). ج، هُفاه، هافون. || مرغ بال زننده. ج، هفاه، هوافی. (ناظم الاطباء).
هافیات
(ع ص، اِ) جِ هافیه. رجوع به هافیه شود.
هافیه
[یَ] (ع ص) مؤنث هافی. زن گرسنه. ج، هافیات، هوافی.
هاق
[هاق ق] (ع ص) بسیارجماع. حریص در جماع. (ناظم الاطباء). بسیار گاینده. (آنندراج). ج، هُقُق. (منتهی الارب).
هاقل
[قِ] (ع اِ) موش نر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). الذکر من الفار. (اقرب الموارد).
هاقی
(اِ) به هندی فیل است. (تحفهء حکیم مؤمن).
هاک
[کِ] (ع اِ فعل) بگیر تو (زن).
هاک
[کَ] (ع اِ فعل) بگیر تو (مرد). (ناظم الاطباء).
هاک
(اِ) به لغت زند و پازند تخم مرغ را گویند. تخم ماکیان. (برهان) (ناظم الاطباء). به وزن و معنی خاک یعنی تخم مرغ. (فرهنگ رشیدی). تخم ماکیان و مرغهای دیگر. (لسان العجم). || دهن دره. خمیازه. بیاستو. آسا. در لغت نامهء اسدی در معنی کلمه بیاستو گوید: بیاستو، دهان دره...
هاکره
[رَ / رِ] (ص) الکن و آنکه در حرف زدن زبانش میگیرد. (برهان) (ناظم الاطباء). جهانگیری نویسد: هاکره و هاکله، کسی را گویند که در سخن گفتن زبانش میگرفته باشد و آن را به تازی الکن خوانند. مؤلف تاریخ معجم نظم نموده :
به دور معدلتش رهزنان و دزد از بیم
شدند...
هاکله
[لَ / لِ] (ص) صورتی دیگر از کلمهء هاکره و بهمان معنی است. رجوع به هاکره شود.
هاکول
(اِ) از جمله سمیات است و آن را مرگ موش گویند و به عربی تراب الهالک و سم الفار خوانند، و اهل عمل آن را زرنیخ سفید نامند. (برهان). سم الفار و مرگ موش که زرنیخ سفید نیز گویند. (ناظم الاطباء).
