هامع
[مِ] (ع ص) سیال. روان. ج، هوامع.
- دمع هامع؛ اشک روان. (ناظم الاطباء).
- سحاب هامع؛ ابر بارنده. (معجم متن اللغه).
- کوز هامع؛ کوزهء آب تلاینده(1). (مهذب الاسماء).
(1) - ظ: تلاونده.
هامکاباد
(اِخ) نام دهی از رستاق قمدار که در پهلوی آن کوهی واقع بوده است: و به رستاق قمدار دیهی هست نام آن «هامکاباد» و در پهلوی آن کوهی هست و در پناه آن شکافی و در میانهء آن شکاف دو سوسمار و بغیر از دنب ایشان هیچ عضو پیدا نه،...
هامل
[مِ] (ع ص) شتر به چرا گذاشتهء بی ساربان، مذکر و مؤنث در وی یکسان است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هامل من ابل؛ کانت متروکه بلاراع و لاقائم علیها. (معجم متن اللغه). ج، هوامل، هموله، هامله، هَمَل (اسم جمع)، هُمَّل، هُمّال، هَملی.
هامل
[مِ] (ص) همدل و موافق. (ناظم الاطباء). || مشابه و یکسان. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس)(1).
(1) - در جای دیگری دیده نشد.
هاملت
[لِ] (اِخ)(1) هملت. نام قهرمان تراژدی معروف شکسپیر شاعر و درام نویس مشهور انگلیسی است. طبق اساطیر دانمارک هاملت پسر پادشاه دانمارک بود که وی به دست برادر خود کلادیوس در نهان کشته شد. کلادیوس مملکت آنها را تصرف نمود و با زن وی ازدواج کرد. شکسپیر این داستان را...
هاملن
[مِ] (اِخ)(1) شهری است در آلمان، واقع در 33 میلی جنوب غربی هانوور(2). جمعیت آن مطابق سرشماری سال 1950 م. 48122 تن میباشد. نام قدیمتر این شهر «هاملوا»(3) یا «هاملو»(4) است. کارخانه های پارچه بافی و کاغذسازی در آن وجود دارد. (از دایره المعارف بریتانیکا).
, Hamelin(املای آلمانی)
(1) - Hameln .(املای...
هامله
[مِ لَ] (ع ص، اِ) جِ هامل. رجوع به هامل شود.
هامله
[مِ لَ] (ع ص) مؤنث هامل: ماشیه هامله؛ ستور به چرا گذاشته شدهء بی نگهبان. ج، هوامل. (ناظم الاطباء).
هاملی
[مِ] (اِخ) ابوبکربن علی بن موسی الهاملی، ملقب به سراج الدین. فقیه حنفی. منظومه ای دارد در فقه به اسم «درالمهتدی و ذخرالمقتدی» که به منظومهء هاملی معروف است. وفات وی به سال 769 ه . ق. اتفاق افتاد. (از اعلام زرکلی).
هامن
[مُ] (اِ) مخفف هامون است که زمین هموار و دشت سخت باشد که قبول باران نکند. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). بیابان. دشت. هامون. || سطح مستوی. (فرهنگستان).
هاموار
[هامْ] (ص) هموار. برابر. یکسان. مستوی که پستی و بلندی نداشته باشد. (برهان) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). مقابل ناهموار : هود گفت: ای مسکین (شداد) از عذاب دوزخ نمی ترسی و به بهشت امید نداری، گفت: من این زمان خود بهشتی خواهم کردن و کس ها برگماشت تا مردان و استادان...
هاموار کردن
[هامْ کَ دَ] (مص مرکب)هموار کردن. مسطح کردن. صاف کردن. تسطیح : و دو غرفه کرد برابر یکی از سیم و دیگر از زر هر یکی را طول چهارصد گز... و هر دو را بیاکند از سبیکه های زر و سیم و سرش به زعفران هاموار کرد. (مجمل التواریخ و...
هامواره
[هامْ رَ / رِ] (ص) هاموار. برابر. یکسان و هموار. بدون پستی و بلندی. رجوع به هاموار و هموار شود. || (ق) پیوسته. همواره. همیشه. هماره. دایم. مدام :
پری رویان گیتی هامواره
شده بر بزمگاه او نظاره.
فخرالدین اسعد گرگانی.
ز شاخی خشک گشته هامواره
به شاخی بار او ماه و ستاره.
فخرالدین اسعد گرگانی.
جوابش...
هامورابی
(اِخ) رجوع به حامورابی شود.
هاموم
(ع اِ) پیه گداخته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مایسیل من الشحمه اذا شویت. (معجم متن اللغه). || پیه بسیارچربش. (مهذب الاسماء). || کوهان گداخته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مااذیب من السنام. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). || (ص) شتر کوهان گداخته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در آنندراج چاپ جدید این...
هامومه
[مَ] (ع ص) ابر بسیاربانگ. (مهذب الاسماء).
هامون
(اِ) دشت و صحرا و زمین هموار خالی از بلندی و پستی که به تازی قاع خوانند. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (برهان). قیعه. (دهار). ساد. ساده. صحرای بی درخت. قاع صفصف. براز. عراء. (یادداشت مؤلف) :
سپه بود بر کوه و هامون و راغ
دل رومیان بد پر از درد و داغ.فردوسی.
ز...
هامون
(اِخ) نام دریاچه ای است در سیستان، کنار دریاچهء هامون سواران. این دو دریاچهء بوسیلهء باطلاقی به نام نیزار بهم متصل شده اند. این دریاچه ها در مواقع پرآبی لبریز شده، آب زائد آنها بطرف جنوب شرقی حرکت میکند و به دریاچهء گودزره میریزد. اطراف این دریاچه را نیزارهای وسیعی...
هامون آباد
(اِخ) ده کوچکی است از بخش حومهء شهرستان نائین، واقع در 25 هزارگزی جنوب باختر نائین که دارای 20 تن سکنه میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
هامون آباد مزیک
[مَ] (اِخ) ده مخروبه ای است از بخش حومهء شهرستان نائین. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
