هادف
[دِ] (ع ص) درآینده. || مرد غریب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به هدف و هادفه شود.
هادفه
[دِ فَ] (ع ص) تأنیث هادف. || (اِ) گروه و جماعت. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به هادف و هدف شود.
هادل
[دِ] (ع ص) نعت فاعلی از هَدل. || شتر آونگان لفج یا درازلب را گویند. و ذلک مما یمدح به. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
هادم
[دِ] (ع ص) نعت فاعلی از هَدْم. (از اقرب الموارد). شکننده و ویران کنندهء بنا. (ناظم الاطباء). شکسته کننده و خراب و ویران کنندهء بنا. (آنندراج) (غیاث اللغات). خراب کننده. (دهار) : که هادم بنیان شرک و... بوده است. (سندبادنامه چ اسلامبول ص6).
من که خروبم خراب منزلم
هادم بنیاد این آب...
هادم اللذات
[دِ مُلْ لَذْ ذا] (ع اِ مرکب)کنایه از مرگ است. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِخ) لقب عزرائیل است. ملک الموت. بویحیی. (مجموعهء مترادفات ص248). ویران کنندهء لذتها. و این لقب ملک الموت است، یعنی فرشته ای که قابض ارواح است. (آنندراج): هاتف هادم اللذات آواز دردهد و طبل...
هادوری
(ص، اِ)(1) نوعی از گدایان باشند در نهایت سماجت. (برهان). نوعی از گدای مبرم که به در خانه ها می رفتند و به اصرار چیزی می خواستند. حکیم سنایی گفته :
دعویّ دِه کنند ولیکن چو بنگری
هادوریان کوی و گدایان برزنند.(2)
اثیر اخسیکتی گفته :
معیشتی نه که با عزت و قناعت آن
بهر...
هادوریان
(اِ) جمع هادوری است که گدایان مبرم باشند و نیز جماعت مردم بی سر و پا را گویند که چوبداران و یساولان سلاطین ایشان را از سر راه دور کنند. (برهان) (ناظم الاطباء) :
سالوسیان دل را در کوی او مصلی
هادوریان دین را در زلف او سفرگه.سنایی.
هادووادو
[دَ دَ / دُ دُ] (اِمص مرکب)دوندگی و با فعل کردن صرف شود: در این چند روزه برای خریدن این خانه خیلی هادووادو کردید، خستگی شما از آن است. (یادداشت مؤلف).
هاده
[هادْ دَ] (ع ص) مؤنث هادّ. || (اِ) رعد. (اقرب الموارد). تندر و بانگ ابر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هاده
[هادْ دَ] (اِخ) یکی از پسران یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیهم السلام. (تاریخ گزیده ص37).
هادی
(اِ) نام سنگی است. گویند هرکه آن سنگ را با خود دارد سگ به او فریاد نکند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سنگی بود به رنگ طحال... چون با زاج منقی خلط کرده بر زیبق نهند آن را عقد کند. (نزهه القلوب). || اسم تریاق فاروق است. (فهرست مخزن الادویه)...
هادی
(ع ص، اِ) راهنما. راهنماینده. (برهان) (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). راهنمای. (دهار). مرشد. هدایت کننده. ج، هادون، هادین، هداه. (اقرب الموارد) : بعثه سراجاً منیراً و مبشراً و نذیراً و هادیاً و مهدیاً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص2). || (اصطلاح فیزیک) رسانا. در اصطلاح فیزیک، جسمی که الکتریسته یا...
هادی
[] (ع ص) (از «ه دء») در عربی آرام گیرنده. (از برهان). هادی. یقال: هدأت اصواتهم و صوته هادی. (اقرب الموارد).
هادی
(اِخ) نام یکی از طبقات چهارگانه که بواسطهء پستی نژاد مشهورند و به ترتیب عبارتند از: «هادی»، «دوم»، «چندال» و «بدهتو». و آنان به کارهائی از قبیل پاکیزه کردن قراء و دیگر کارهای پست اشتغال می ورزند و به زعم هندوان این طبقات به پدری به نام «شودر» و مادری...
هادی
(اِخ) از نامهای خداوند عز و جل.
هادی
(اِخ) نام رسول خدا محمد بن عبدالله. (تاریخ حبیب السیر چ تهران ص101). از القاب حضرت محمد (ص). رجوع به محمد (ص) شود.
هادی
(اِخ) از القاب امام علی النقی (ع) امام دهم است. تولدش به روایت اکثر اهل خبر در نیمه های ماه رجب در سنهء اربع عشر و مأتین به مدینه اتفاق افتاد و به قولی به سال اثناعشر و مأتین. مادرش ام ولد بود مسماه بسمانه (و یقال ان امه ام...
هادی
(اِخ) (میرزا...) از سادات حسینی اصفهان و خلف میرزا شاه تقی شیخ الاسلامی میباشد. او راست:
بس گرفته ست دلم خانهء صیاد خراب
کاش روی قفسم جانب صحرا میکرد.
(آتشکدهء آذر چ کتابفروشی زوار ص212).
هادی
(اِخ) لقب موسی بن محمد المهدی است. موسی بن مهدی بن منصوربن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، مکنی به ابومحمد. چهارمین خلیفه است و هفتم از عباس. هادی که ابومحمد کنیت داشت پدر وی مهدی و مادر وی خیزران بود. در زمان فوت مهدی در گرگان بود و...
هادی
(اِخ) (محمد...) نقاش: مجلسهای نقاشی او در ضمن مرقع 6 برگی به شمارهء 72 در فهرست نمونهء خطوط خوش کتابخانهء سلطنتی تألیف مهدی بیانی ص156 یاد شده است.
