نیمخت
[مَ] (اِ) لغت خوارزمی، روز شانزدهم از ماه دهم خوارزمی و آن از ایام معروف مغان خوارزم بود (از مقدمهء التفهیم از فرهنگ فارسی معین).
نیم خشک
[خُ] (ص مرکب) مقابل تمام خشک (یادداشت مؤلف) که هنوز کام خشک نشده است و هنوز در آن آثاری از رطوبت و تری باقی است.
نیم خفت
[خُ] (ن مف مرکب) نیم خفته خمارآلود : گلی بود در بوستان ناشکفت همان نرگسی در چمن نیم خفتنظامی.
نیم خفته
[خُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نیم خفت رجوع به نیم خفت شود.
نیم خم
[خُ] (اِ مرکب) گلدان گلدان سفالین اصیص؛ تغار (یادداشت مؤلف): الاصیص؛ نیم خم که در او شاهسپرم کارند (السامی) (یادداشت مؤلف).
نیم خنب
[خُمْبْ] (اِ مرکب) نیم خم گلدان سفالین (یادداشت مؤلف): الاصیص؛ نیم خنب که در آن شاهسپرم کارند (ربنجنی) (یادداشت مؤلف) رجوع به نیم خم شود.
نیم خند
[خَ] (اِ مرکب) تبسم (یادداشت مؤلف) تبسم و خنده ای که در آن لبها چندان از هم باز نشوند (ناظم الاطباء (||) نف مرکب) متبسم - دهن نیم خند؛ که برای خنده لبهایش از هم باز نشده است : روزی که پسته دید لب همچو قند او شد خنده زهر...
نیم خنده
[خَ دَ / دِ] (اِ مرکب) تبسم نیم خند (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نیم خند شود - نیم خنده کردن؛ تبسم کردن شکرخند زدن (ترجمان القرآن از فرهنگ فارسی معین).
نیم خواب
2)؛ نگیرد وی را نه نیم خواب و نه / [خوا / خا] (اِ مرکب) چرت غنودگی (ناظم الاطباء) سنه : لاتأخذه سنه و لا نوم (قرآن 255 خواب (کشف الاسرار ج 1 ص 685 از فرهنگ فارسی معین (||) ص مرکب) نیم خفت خواب آلوده خمار خمارین که چشمانش...
نیم خورد
[خوَرْ / خُرْ] (ن مف مرکب)غذائی که دیگری بدان دست زده و از آن خورده باشد ته مانده نیم خورده رجوع به نیم خورده شود : تشنه را دل نخواهد آب زلال نیم خورد دهان گندیدهسعدی همچو آب زندگانی نیم خورد خضر نیست سربه مهر شرم باشد غنچهء خندان او...
نیم خورده
[خوَرْ / خُرْ دَ / دِ] (ن مف مرکب) آنچه از غذا در ظرف بماند باقی ماندهء غذا (ناظم الاطباء) نیم خورد پس مانده بازمانده سؤر ته مانده وامانده فضلهء خوان دهن زده بقیه و پس ماندهء خوراکی که دیگری قدری از آن خورده است : نخورد شیر نیم خوردهء...
نیم خیز
(نف مرکب) نیم راست درست راست نشده (ناظم الاطباء) حالت بین نشسته و خاسته که به عزم برخاستن از جایش حرکتی کرده است و کام برنخاسته است || سبزه ای که تکانی به خاک داده است دمیدن و بالیدن را || نوخاسته تازه پدید آمده : تازگیش را کهنان در...
نیمدار
(ن مف مرکب) جامه و فرش مستعمل که به کهنگی تمام نرسیده باشد( 1) (آنندراج) چیز مستعمل اما قابل استفاده، بین نو و کهنه (فرهنگ عامیانهء جمال زاده از فرهنگ فارسی معین) مستعملی که کهنه و فرسوده نیست : افکنده طرح خرمی از سایه های نیم دامان دشت ساخته نو...
نیمدار
(اِ) درختی است که چوب آن برای سوخت و نجاری استعمال می شود و در جنگلهای ایران از آن یافت می شود رجوع به نمدار شود.
نیم داشت
(ن مف مرکب) نیمدار مستعمل نمداشت نیز رجوع به نمداشت شود : اتابک سلغرشاه قصب مصری به مجدالدین داد مگر نیمداشت بود او را خوش نیامد (لطایف عبید زاکانی).
نیم دانگ
(اِ مرکب) قیراط (مهذب الاسماء) (زمخشری) (یادداشت مؤلف) (دستورالاخوان) تسو یک جو (یادداشت مؤلف) (از زمخشری) دوازده یک چیزی یک دوازدهم چیزی (یادداشت مؤلف).
نیمدانگ
(اِخ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان در 17 هزارگزی جنوب شرقی کوزران، در دامنهء سردسیری واقع است و یکصد تن سکنه دارد آبش از چاه، محصولش غلات و حبوبات دیم و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است (از فرهنگ ( جغرافیائی ایران ج 5.
نیم دانه
[نَ / نِ] (اِ مرکب) برنج درشت تر از خرده برنج و خردتر از برنج برنجی میانهء برنج درست و تمام و خرده برنج برنجی شکسته لیکن از خرده برنج درشت تر (یادداشت مؤلف).
نیم دایره
[یِ رَ / رِ] (اِ مرکب) قوس (یادداشت مؤلف) منحنی ای معادل نصف دایره قوسی بزرگ (فرهنگ فارسی معین) :صورت کمان چون نیم دایره است و نیمه دایرهء فلک به شش برج قسمت پذیرد (نوروزنامه) به گرد نقطهء سرخت عذار سبز چنان که نیم دایره ای برکشند زنگاریسعدی.
نیم دبیر
[دَ] (ص مرکب) دبیری که در نگارش به کمال نرسیده است منشی تازه کار : صد بار به روزی در، پرها بشمارند چون نیم دبیری ( که غلط کرده به اشمار منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 165.
