نیم رشت
[رِ] (ص مرکب) نیم برشت نیم برشته (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نیم برشت و نیز رجوع به فرهنگ دزی ج 2 ص 743 و مفردات ابن بیطار ج 3 ص 21 سطر 29 شود : اگر خایهء مرغ را نیم رشت کند و روی خرده تتری بپراکند و بیاشامد...
نیم رغبت
[رَ بَ] (ص مرکب) نه به میل و رغبتی تمام : نشاطی نیم رغبت می نمودند به تدریج اندک اندک می فزودندنظامی.
نیم رنگ
[رَ] (ص مرکب) رنگ باخته (غیاث اللغات) (آنندراج) کم رنگ (فرهنگ فارسی معین) نه سیر و نه روشن رنگ میانهء سیر و روشن (یادداشت مؤلف ||) ناقص ناتمام (غیاث اللغات) (آنندراج) (از فرهنگ فارسی معین ||) رنگ ناتمام و ناقص (ناظم الاطباء) رجوع به معنی اول شود.
نیم رو
(اِ مرکب) نیم رخ نیمی از صورت نیمی از رخسار || طعامی که از تخم مرغ در روغن داغ پخته تهیه کنند تخم مرغی که در روغنی بر آتش جوشان بشکنند و بپزند (|| ص مرکب) گوهر و مروارید که از یک طرف گرد و از طرف دیگر مستوی باشد...
نیم روخوری
[خوَ / خُ] (اِ مرکب)بشقابی که در آن نیم رو خورند یا پزند و خورند.
نیمروز
(اِ مرکب) نصف روز و آن رسیدن آفتاب است بر دایرهء نصف النهار (برهان قاطع) میان روز وسط روز هنگام زوال (ناظم الاطباء) ظهر منتصف نهار گرمگاه ظهیره پیشین (یادداشت مؤلف) : چنین داد پاسخ که تا نیمروز که بالا کشد هور گیتی فروزفردوسی برآسود بهرام تا نیمروز چو بر...
نیمروز
(اِخ) عنوانی که به سیستان می دادند (فرهنگ لغات شاهنامه) زابل (جهانگیری) ولایت سیستان (برهان قاطع) (آنندراج) (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (از جهانگیری) (رشیدی) (معجم البلدان)( 1) : همان نیمروز از تو خالی مباد که چون تو ندیده ست گیتی به یاد فردوسی سوی نیمروز آمد از راه بست همه...
نیم روزان
(اِ مرکب، ق مرکب) نیم روز ظهر : از گرمی آفتاب سوزان تفسید به وقت نیمروزاننظامی || هنگام نیمروز وقت ظهر (فرهنگ فارسی معین) : بامدادان بر چکک چون چاشتگاهان بر شخج نیمروزان بر لبینا شامگاهان بر دنه منوچهری - دایرهء نیم روزان؛ دایرهء نصف النهار : آن دایره که...
نیم روزه
[زَ / زِ] (ص نسبی) منسوب به نصف روز || نصف روزی (ناظم الاطباء) کارگر که نیمی از روز کار کند (|| ق مرکب) در نیمی از روز در نصف روز: نیم روزه، کار را تمام کردم.
نیم روزی
(ص نسبی) نصف روزی نیمروزه || اهل نیمروز منسوب به ولایت نیمروز از مردم نیمروز.
نیم روشن
[رَ / رُو شَ] (ص مرکب)نیمه روشن که اندکی روشن است و کام تاریک نیست : چو آمد شب آن نیم روشن دیار سیه مشک بر عود کرد اختیارنظامی.
نیم روی
(اِ مرکب) نیم رو نیمه ای از صورت و رخساره نیم رخ یک طرف صورت - نیم روی بر خاک نهادن؛ نیم رو خاکی کردن گونه بر خاک سائیدن به علامت نهایت انکسار و تذلل و انقیاد و تملق : بر خاک نیم روی نهم پیش تو چو سگ وآنگه...
نیم ره
[رَهْ] (اِ مرکب) نیم راه نیمه راه نیمهء راه وسط راه در بین راه رجوع به نیم راه شود - در نیم ره، به نیم ره؛ به مقصد نرسیده به پایان راه نرسیده : جبریل هم به نیم ره از بیم سوختن بگذاشته رکابش و برتافته عنانخاقانی اندیشه کنم که...
نیم زال
(ص مرکب) زنی که به نصف عمر رسیده (فرهنگ فارسی معین) زن میانه عمر (آنندراج) زن نصف عمر (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 402 شود.
نیم زبان
[زَ] (ص مرکب) کنایه از کم گو و شخصی که از حیا و ادب یا از صلابت و مهابت مخاطب سخن نتواند گفت (آنندراج) کسی که از خجالت و شرمساری یا حماقت یا جهتی دیگر نمی تواند سخن گوید و حرف زند (ناظم الاطباء) : گرچه روی سخن امروز سراسر...
نیم زن
[زَ] (ص مرکب) از زن کمتر : پرستنده را گفت کای نیم زن نه زن داشت این دلو و چرخ و رسن فردوسی مرد تمام آنکه نگفت و بکرد و آنکه بگوید بکند نیمه مرد آنکه نه گوید نه کند زن بود نیم زن است آنکه بگفت و نکرد شمس...
نیم زنگی
[زَ] (ص مرکب) سیه چرده کبود در بیت زیر مقصود سپهر است : ازین ابلق سوار نیم زنگی که در زیر ابلقی دارد دورنگینظامی.
نیم ساز
(نف مرکب، اِ مرکب) (اصطلاح هندسه) منصف الزاویه (لغات فرهنگستان) که زاویه را دونیمه سازد.
نیم سال
(ص مرکب) مرد نصف عمر (ناظم الاطباء) مردی که به نصف عمر رسیده (فرهنگ فارسی معین) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 فرانسوی Semestre 1) - از اصطلاحات تازهء دانشگاهی است مقابل ) ( ص 402 شود (|| اِ مرکب) نیمی از سال تحصیلی( 1 انگلیسی) (Semester.
نیم سخت
[سُ] (ن مف مرکب) نیم سوخته نیم سوز : چو شد کشته دیگی ترینه بپخت ببرد آتش و هیزم نیم سختفردوسی.
