نیم جزوی
[جُزْ] (اِ مرکب) نیم جزو رجوع به نیم جزو شود.
نیم جو
[جَ / جُو] (اِ مرکب) کمی اندکی مقداری به غایت قلیل مختصری ذره ای خرده ای : خاقانی است جوجو در آرزوی او او خود به نیم جو نکند آرزوی منخاقانی سرم که نیم جو ارزد به نزد همت تو ببخشش زر و دستار بس گرانبار است خاقانی به نیم...
نیم جوان
[جَ] (ص مرکب) مردی که نصف عمر خود را گذرانیده باشد (ناظم الاطباء) کسی که به اواسط جوانی رسیده باشد (فرهنگ فارسی معین ||) اسب رام نشده و دست آموز نگشته (ناظم الاطباء).
نیم جوسنگ
[جَ / جُو سَ] (اِ مرکب)سنگی را گویند که به وزن نیم جو باشد یا مقداری که به وزن نیم جو باشد (برهان قاطع) وزنه ای که معادل نیم گندم باشد (ناظم الاطباء) معادل وزن نصف دانهء جو.
نیم جوش
(ص مرکب) چیزی که نیک نجوشیده و خوب نپخته باشد (از ناظم الاطباء) نیز رجوع به نیم جوشیده شود.
نیم جوشیده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب)نیم جوش آب یا مایعی که بر آتش خوب نجوشیده باشد || شرابی که تخمیر آن هنوز کامل نشده است و نارس است : نیم جوشیده عصیر از سر خم درکشیدن، که چنین است صواب منوچهری.
نیم چاشت
(اِ مرکب) ناشتا (ناظم الاطباء ||) لهنه (تفلیسی) ضحوه (بحر الجواهر) (منتهی الارب) ضحو ضحیه ضحی (منتهی الارب) (یادداشت مؤلف) مقابل ظهر که چاشت است (یادداشت مؤلف).
نیمچاه
(اِخ) دهی است از دهستان قره طغان بخش بهشهر شهرستان ساری در 2هزارگزی شمال ایستگاه نکا، در دشت معتدل مرطوبی واقع ( و 130 تن سکنه دارد آبش از رود نکا، محصولش غلات، برنج، پنبه و شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3.
نیم چتور
[چَ وَ] (اِ مرکب) یک هشتم بطری هر چتور از مایعی معادل ربع بطری است در تداول آن را نیم چتول گویند رجوع به چتور شود.
نیم چتول
[چَ وَ] (اِ مرکب) نیم چتور رجوع به نیم چتور و نیز رجوع به چتور شود.
نیم چرخ
[چَ] (اِ مرکب) نوعی از کمان (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان قاطع) کمان تخش (انجمن آرا) (برهان قاطع) (رشیدی) (جهانگیری) : وزن کمان بلندترین ششصد من نهاده اند و مر آن را کشکنجیر خوانده اند و آن مر قلعه ها را بوده فروترین یک من بود و مرآن را بهر کودکان...
نیم چکمه
[چَ مَ / مِ] (اِ مرکب) چکمهء کوتاه (ناظم الاطباء) پوتین و چکمه ای که کمی از ساق پا را بپوشاند.
نیمچه
[چَ / چِ] (اِ) جامهء کوتاه (جهانگیری) (رشیدی) (برهان قاطع) بالاپوش کوتاه (برهان قاطع) (آنندراج) :بیشتر اوقات قبای زندنیجی پوشیدی یا عتابی ساده و نیمچه پوستین بره داشتی (راحه الصدور ||) شمشیر کوتاه (رشیدی) (جهانگیری) (آنندراج) (برهان قاطع) : صدف مغفر بر سر نهاد نهنگ نیمچه بکشید( 1) (جوامع الحکایات...
نیم چهر
[چِ] (اِ مرکب) نیم رخ نیم چهره رجوع به نیم چهره شود || نسناس (یادداشت مؤلف) رجوع به نسناس شود : ز مردم هم آنجا به هرسو رمه بدیدند پویان برهنه همه به یک چشم و یک رو و یک دست و پای به تک همچو آهو جهنده ز جای...
نیم چهره
[چِ رَ / رِ] (اِ مرکب) نیم چهر نیم رخ تصویری که نیمی از صورت را نشان دهد رجوع به نیم رخ شود || نسناس نیم چهر رجوع به نیم چهر و رجوع به ناظم الاطباء و فرهنگ فارسی معین شود.
نیم خام
(ص مرکب) ناپخته نیم پخته نیم پز که نه خام است و نه هنوز پخته است : ترک جوشی کرده ام من نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تماممولوی تا ندرد پردهء غفلت تمام تا نماند دیگ حکمت نیم خاممولوی بخوان هرچه خوانی ولیکن تمام که ناپخته نیکوتر از نیم...
نیم خانجی
[نَ] (ص نسبی) شاید تصحیف نیم خایجی معرب نیم خایگی باشد (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و من الاشکال ما یسمی البیضی و منها الهلال و منها المخروط الصنوبری و منها الاهلیلجی و منها نیم خانجی مثل هذان و منها الطبع (رسایل اخوان الصفا از یادداشت مرحوم دهخدا).
نیم خانه
[نَ / نِ] (اِ مرکب) کنایه از گنبد است (انجمن آرا) گنبد طاق گنبدی پوشش چون نیم دایره (از فرهنگ خطی) رجوع به نیم خایه شود || نیم دایره : ز هقعهء چو نیم خانهء کمان بنات نعش از اول بنای اومنوچهری تو زیر نرگسهء خاک دهر رنجوری ز نیم...
نیم خایگی
[یَ / یِ] (ص نسبی) رجوع به نیم خانجی و نیز رجوع به نیم خایه شود.
نیم خایه
[یَ / یِ] (اِ مرکب) گنبد (رشیدی) (برهان قاطع) (از آنندراج) (انجمن آرا) قبه (ناظم الاطباء) زیرا که بر نیم بیضهء مرغ ماند (انجمن آرا ||) کنایه از فلک به اعتبار آنکه کروی شکل است و همیشه نیم به نظر می آید و نیم از حجاب زمین مخفی می ماند...
