نیکونظری
[نَ ظَ] (حامص مرکب)صائب نظر بودن نظر صائب داشتن : برترین چیزی شاهان را نیکونظری است هیچ کس نیست ترا یار به نیکونظری فرخی اندرین دولت مانندهء تو کیست دگر چه به نیکوسیری و چه به نیکونظریفرخی.
نیکونفس
[نَ] (ص مرکب) نیک نفس (فرهنگ فارسی معین) سلیم النفس نیک نهاد.
نیکونفسی
[نَ] (حامص مرکب)خوش طینتی نیک نفسی.
نیکونما
[نُ / نِ / نَ] (نف مرکب)نیکونمای رجوع به نیکونمای شود.
نیکونماز
[نَ] (ص مرکب) نمازی خوش نماز که در نماز گزاردن کاهلی و غفلت نکند : با ستمکاری مردی نیکو صدقه و نماز بود (تاریخ ( بیهقی ص 420.
نیکونمای
[نُ / نِ / نَ] (نف مرکب)خوش نما که در نظر خوشایند است : چنان کن که این عهد نیکونمای در ابنای ما دیر ماند به جاینظامی.
نیکونهاد
[نِ / نَ] (ص مرکب) نیک نهاد خوش فطرت نیکوسرشت (یادداشت مؤلف) : شنید این سخن پیر نیکونهاد بخندید کای یار فرخ نژادسعدی گر قدر خود بدانی قربت فزون شود نیکونهاد باش که پاکیزه جوهریسعدی غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و نیکونهادسعدی حافظ نهاد نیک تو...
نیکونهادی
[نِ / نَ] (حامص مرکب)خوش فطرتی نیک نهادی.
نیکونیت
[نی یَ / یَ] (ص مرکب)خوش نیت خوش قلب نیک خواه : از خداوند نظر چشم همی داشت جهان به جهان داری نیکونیت و خوب سیرفرخی درخت بدنیت خوشیده شاخ است شه نیکونیت را پی فراخ استنظامی.
نیکونیتی
[نی یَ / یَ] (حامص مرکب)خوش نیتی خیرخواهی.
نیکوهیده
[دَ / دِ] (ن مف) نکوهیده :دولت بوئیان نیز به ظلم و ناشایست پیوسته گشت و سیرت بد و مذهب نیکوهیده فراز آوردند (مجمل التواریخ).
نیکوی
[کُ وی] (حامص) نیکویی نیکوئی نکویی در همهء معانی و نیز شواهد رجوع به نیکویی شود.
نیکویه
[یِ] (اِخ) دهی است جزء دهستان قاقازان بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین در 30 هزارگزی شمال ضیاءآباد، 8هزارگزی راه عمومی و در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع و 1220 تن سکنه دارد آبش از قنات و رودخانه، محصولش غلات، گاودانه، عدس، انگور، زردآلو، بادام، لبنیات، و شغل مردم زراعت و گله داری...
نیکویی
(حامص) نیکوی خیر خوبی مقابل شر و بدی : به شه گفت گیو ار تو کیخسروی نبینی ازین آب جز نیکویفردوسی نگیرد ترا دست جز نیکوی که از مرد دانا سخن بشنویفردوسی چنین گفت کایدر همه نیکوی است بر این نیکویی ها نباید گریستفردوسی || صلاح فلاح کار خوب و...
نیکی
(حامص)( 1) خوبی حسن مقابل عیب و بدی صفت خوب و پسندیده : بر آغالش هر دو آغاز کرد بدی گفت و نیکی همه راز کردبوشکور به نیکی بباید تن آراستن که نیکی نشاید ز کس خواستنفردوسی بود نیکی تو از این بد فزون تو بودی به نیکی مرا رهنمونفردوسی...
نیکی آموز
(نف مرکب) آنکه به دیگران نیکورفتاری و احسان آموزد (فرهنگ فارسی معین) آمر به معروف : نیکی از سزاوار نیکی دریغ مدار و نیکی آموز باش که پیغامبر گفته است الدال علی الخیر کفاعله (قابوسنامه از فرهنگ فارسی معین).
نیکی آموزی
(حامص مرکب) عمل نیکی آموز امر به معروف رجوع به نیکی آموز شود.
نیک یاد
(ص مرکب) خوش حافظه (یادداشت مؤلف (||) اِ مرکب) ذکر خیر (یادداشت مؤلف).
نیک یار
(ص مرکب) مشفق موافق صمیم مونس مشفق : نوشتم یکی نامهء دوست وار که هم دوست بوده ست و هم نیک یار دقیقی چو سیماه برزین شنید این سخن بدو گفت کای نیک یار کهنفردوسی رفیقی نیک یار از لشکری به دلی آسان گذار از کشوری به فخرالدین اسعد.
نیکی اندوز
[اَ] (نف مرکب) نکوکار ثواب اندوز : پس از من تو بهروز و فیروز باش همیدون همه نیکی اندوز باش شمسی (یوسف و زلیخا).
