نیکوکرشمه
[کِ رِ مَ / مِ] (ص مرکب)طناز خوش اطوار: لبیعه؛ زن نیکوکرشمه (یادداشت مؤلف).
نیکوکلام
[کَ] (ص مرکب) نیکوسخن نیکوبیان خوش گفتار.
نیکوکنش
[کُ نِ] (ص مرکب) محسن نیکوئی کننده (فرهنگ فارسی معین) نکوکار نیکوکردار : جهاندار باداد نیکوکنش فشانندهء گنج بی سرزنشفردوسی.
نیکوکیش
(ص مرکب) نکوکیش (یادداشت مؤلف) نکودین.
نیکوگفت
[گُ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) نیکو گفتن تحسین تعریف (فرهنگ فارسی معین) دعا نیایش ثنا ستایش (ناظم الاطباء) مقابل بدگوئی ذکر خیر :امیدوار کرد که در باب وی هرچه میسر گردد از عنایت و نیکوگفت هیچ باقی نگذارد (تاریخ ( بیهقی ص 30.
نیکوگفتار
[گُ] (ص مرکب) نکوگوی نیکوبیان خوش گفتار.
نیکوگفتاری
[گُ] (حامص مرکب)خوش بیانی فصاحت.
نیکوگمان
[گُ] (ص مرکب) با حسن ظن با تصور نیکو خوش بین حَسَن الظن (یادداشت مؤلف) مقابل بدگمان : همی بود در پیش او یک زمان بدو گفت سالار نیکوگمانفردوسی ز گاه منوچهر تا این زمان نه ای جز بی آزار و نیکوگمانفردوسی بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش...
نیکوگمانی
[گُ] (حامص مرکب) حسن عقیدت خوش بینی حسن ظن (یادداشت مؤلف) مقابل بدگمانی به معنی سوءظن.
نیکوگوشت
(ص مرکب) فربه: شطبه؛ اسب نیکوگوشت (از منتهی الارب).
نیکوگوهر
[گَ / گُو هَ] (ص مرکب)نیکوگهر نیک گهر نژاده نجیب.
نیکوگوهری
[گَ / گُو هَ] (حامص مرکب) نیک نهادی نجابت (یادداشت مؤلف) : گر سری یابد به عالم کس به نیکوگوهری رودکی را بر سر آن مردمان باید سری( 1) (از یادداشت مؤلف) ( 1) - ن ل: گر سری یابد به عالم کس به نیکوشاعری رودکی را بر سر آن...
نیکوگوی
(نف مرکب) نیکوگوینده نیک گو (فرهنگ فارسی معین) که در حق دیگران نکو گوید که از دیگران به خوبی نام برد مقابل بدگوی : اگر خواهی که مردمان ترا نیکوگوی باشند نیکوگوی مردمان باش (از قابوس نامه ||) نیکوسخن که سخته و سنجیده سخن گوید فصیح : گر همی خواهی...
نیکوگویی
(حامص مرکب) ذکر خیر به نیکی از دیگران نام بردن و یاد کردن مقابل بدگوئی.
نیکوگهر
[گُ هَ] (ص مرکب) نیکوگوهر اصیل نژاده نجیب.
نیکوگهری
[گُ هَ] (حامص مرکب)نیکوگوهری نجابت.
نیکوگیاه
(ص مرکب) پرگیاه سرسبز و باطراوت که گیاه در آن به زودی و آسانی بردمد و رشد کند: عثمر؛ ریگستانی است نیکوگیاه آسان گذار در بلاد طی (از منتهی الارب).
نیکولقا
[لِ] (ص مرکب) خوش منظر نکوصورت نیکوروی : پسر نزد پدر ز ایزد گرامی تر عطا باشد به خاصه چون پسر نیکوخو و نیکولقا باشد فرخی.
نیکومآل
[مَ] (ص مرکب) نیکوسرانجام خوش عاقبت عاقبت به خیر.
نیکومحاسن
[مَ سِ] (ص مرکب)خوش ریش که ریش و محاسنی خوش نما دارد : ابومسلم مردی بود کوتاه به لون اسمر و نیکو و شیرین و فراخ پیشانی و نیکومحاسن و درازموی (مجمل التواریخ) واثق مردی بود سپید، لون او به زردی زدی، نیکومحاسن بود (مجمل التواریخ) قادر مردی بود درازبالا...
