نیل رنگ
[رَ] (ص مرکب) ادکن (یادداشت مؤلف) نیل فام کبود نیلی : هوا شد سیاه و زمین نیل رنگ دلیران لشکر به سان پلنگفردوسی بپوشید سهراب خفتان جنگ نشست از بر چرمهء نیل رنگفردوسی از چرخ نیل رنگ چه نالد حسود تو از سیر کلک تو شد در ناله و غرنگ...
نیل فام
(ص مرکب) نیل رنگ کبود به رنگ نیل : آمد هلال روزه و بنمود روی خویش مانند نعل زرین از چرخ نیل فام سوزنی.
نیل فامی
(حامص مرکب) نیلگونی کبودی (فرهنگ فارسی معین).
نیلفر
[لُ فَ] (اِ) نیل پر نیلوفر (جهانگیری) (آنندراج) (برهان قاطع) رجوع به نیلپر و نیلوفر شود( 1) : هوای سیلی حکم تو گر بر او بوزد کبودرنگ شود همچو نیلفر آتش ثنائی (از آنندراج) ( 1) - جهانگیری و انجمن آرا بیت قطران را - که ذیل نیلپر آمده -...
نیلفری
[لُ فَ] (ص نسبی) به رنگ نیلوفر کبودرنگ : رزم تو نوبهار شد زآنکه در او برآورد نیلفری حسام تو از تن خصم ارغوان سراج (از آنندراج).
نیلق
[نَ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان گنجگاه بخش سنجبد شهرستان هروآباد در 10 هزارگزی غرب سنجبد (گیوی) و 2هزارگزی جادهء هروآباد به اردبیل، در منطقهء کوهستانی گرمسیری واقع است و 441 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و ( حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله داری است...
نیلک
[لَ] (اِ مصغر) مصغر نیل است (برهان قاطع) (آنندراج) رجوع به نیل شود || گرفتن پوست و گوشت باشد به سر دو ناخن نشکنج (از رشیدی) (از جهانگیری) گرفتن اعضا و اندام را به سر دو ناخن انگشت دست چنانکه به درد آید (برهان قاطع) (آنندراج) نشگون وشگون || کبودی...
نیلک
[لَ] (اِخ) دهی است از بخش گواران شهرستان شاه آباد در 6هزارگزی جنوب گهواره و در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 140 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات، حبوبات، توتون، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است (از ( فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5.
نیل کار
(ص مرکب) کسی که با نیل رنگ می کند (ناظم الاطباء) نیلگر.
نیل گاو
(اِ مرکب) آهوی سپیدپای (ناظم الاطباء) نیله گاو نیله گو (یادداشت مؤلف).
نیل گای
(اِ مرکب) نیله گاو (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نیله گاو شود.
نیل گر
[گَ] (ص مرکب) نیل کار کسی که با نیل رنگ می کند (ناظم الاطباء) صباغ رنگرز (یادداشت مؤلف) : نیلگر یاری وز غم بر من نیلگون کرده ای جهان یکسرمسعودسعد.
نیل گری
[گَ] (حامص مرکب) رنگرزی شغل نیل گر عمل نیلگر || کنایه از رویانیدن سبزه (از فرهنگ فارسی معین) - نیل گری کردن؛ کنایه از سبزه رویانیدن باشد (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) : مدتی از نیل خم آسمان نیلگری کرد [ آدم ] به هندوستاننظامی.
نیل گو
[گَ / گُو] (اِ مرکب) نیله گاو (یادداشت مؤلف) رجوع به نیل گاو و نیله گاو شود.
نیلگون
(ص مرکب) به رنگ نیل کبود لاجوردی آسمانگون (ناظم الاطباء) آبی تند آبی سیر ادکن نیل فام نیل رنگ : هوا گشت چون چادر نیلگون زمین هم به کردار دریای خونفردوسی بپوشید پس جامهء نیلگون همان نیلگون غرق گشته به خونفردوسی سپیده چو بر چرخ لشکر کشید شب نیلگون دامن...
نیلگونه
[نَ / نِ] (ص مرکب) به رنگ نیل نیلی رنگ کبود.
نیلم
[لَ] (اِ) جوهری است قیمتی نیلگون (غیاث اللغات) (آنندراج) سنگی قیمتی و کبودرنگ که به فرانسوی آن را سفیر گویند (از ناظم الاطباء).
نیلنج
[لَ] (معرب، اِ) نیلج (از آنندراج) (از منتهی الارب) معرب نیلنگ است (از تاج العروس) عصارهء برگ نیل است || دخان پیه که زنان بر وَشم پاشند تا نگار سبز نماید (منتهی الارب) دودهء پیه که بدان خال کوفته [ وشم ] را سبز کنند نیلنگ (یادداشت مؤلف).
نیلنجی
[لَ] (ع ص نسبی) لون شبیه به نیل مذاب در آب (از بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف).
نیلنگ
[لَ] (اِ) نیلنج رجوع به نیلنج شود.
