نیکومحضر
[مَ ضَ] (ص مرکب)نیک محضر نیکودیدار نیکولقا : مهرویه زنی داشت سخت پارسا و نیکومحضر (سمک عیار از فرهنگ فارسی معین).
نیکومحضری
[مَ ضَ] (حامص مرکب)نکومحضری : سلطان جهت احتیاط را فرمود که با او رسوم چرب زبانی و آداب نیکومحضری ممهد دارند (سلجوقنامهء ظهیری از فرهنگ فارسی معین).
نیکومخبر
[مَ بَ] (ص مرکب) نکومخبر نیکوسیرت : هم میر نیکومنظری هم شاه نیکومخبری بر منظر و بر مخبر تو آفرین باد آفرین فرخی شادمان باد و به هرکام که دارد برساد آن نکوخوی نکومنظر نیکومخبرفرخی.
نیکومخبری
[مَ بَ] (حامص مرکب)نیکومخبر بودن.
نیکومرد
[مَ] (ص مرکب) نیک مرد (فرهنگ فارسی معین).
نیکومردی
[مَ] (حامص مرکب)نیک مردی (فرهنگ فارسی معین).
نیکومزاج
[مِ] (ص مرکب) نیک مزاج (فرهنگ فارسی معین) نیک محضر خوش محضر خوش مشرب.
نیکومزاجی
[مِ] (حامص مرکب)خوش خوئی خوش مشربی نیک محضری.
نیکومعاش
[مَ] (ص مرکب) نیک معاش که زندگی مرفه دارد که خوش گذران است (از فرهنگ فارسی معین).
نیکومعاشرت
[مُ شِ رَ] (ص مرکب)نیک محضر خوش مشرب.
نیکومعاشی
[مَ] (حامص مرکب)نیک معاشی (فرهنگ فارسی معین).
نیکومعامله
[مُ مَ لَ / مِ لِ] (ص مرکب)خوش معامله (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) راست باز (آنندراج) بی ریا (ناظم الاطباء).
نیکومقال
[مَ] (ص مرکب) نیکومحضر.
نیکومنش
[مَ نِ] (ص مرکب)خوش طینت نیکوسیرت.
نیکومنشی
[مَ نِ] (حامص مرکب)نکونهادی.
نیکومنظر
[مَ ظَ] (ص مرکب) دیداری منظری منظرانی: طریر؛ مرد نیکومنظر و دیداری (یادداشت مؤلف) خوش سیما نیکولقا : هم میر نیکومنظری هم شاه نیکومخبری بر منظر و بر مخبر تو آفرین باد آفرین فرخی.
نیکومنظری
[مَ ظَ] (حامص مرکب)نکومنظری.
نیکونام
(ص مرکب) نیک نام (ناظم الاطباء) : بدنام نشوید و همگان نیکونام مانید (تاریخ بیهقی ص 359 ) داد دختر به محرمی پیغام تا بگوید به شاه نیکونامنظامی چه باید طبع را بدرام کردن دو نیکونام را بدنام کردننظامی.
نیکونامی
(حامص مرکب) نیک نامی خوش نامی شهرت خوب : از شجرهء شادمانی جز ثمرهء نیکونامی نچیند (التوسل از فرهنگ فارسی معین).
نیکونشست
[نِ شَ] (ص مرکب) که برای نشستن راحت و هموار و مناسب باشد: قاتر؛ پالان و زین نیکوساخت و نیکونشست (از منتهی الارب).
