نیل
[نَ] (ع اِ) عطیه دهش (منتهی الارب) (آنندراج) بخشش انعام (فرهنگ فارسی معین) : نال زرین تن سیمین دل مشکین سر توست آنکه هست از کف او سائل و زائر را نیل سوزنی (از فرهنگ فارسی معین ||) جایزه (فرهنگ فارسی معین) آنچه بدان نایل شوند ماینال (از اقرب الموارد...
نیل
(اِ) گیاهی است که عصارهء آن را نیله و نیلج گویند و بدان رنگ کنند برگ نیل را با آب گرم می شویند و کبودگی و کدورت آن دور کنند و آب را نگاه دارند تا همچو گل به تک نشیند پس آب را می ریزند و نیله را خشک...
نیل
(اِخ) رود نیل مصر را گویند و معرب نیلوس می باشد در دنیا نهری غیر از این یافت نشود که از جنوب به شمال جاری شود و همچنین نهری اطول از این هم نیست چه که طول این رود در بلاد اسلام مسافت یک ماه در بلاد نوبه دو ماه...
نیل
(اِخ) بلده ای است بر فرات بین بغداد و کوفه، اصل آن نهری بود که حجاج در آن مکان حفر کرد و مخرج آن از فرات بود و آن را نیل مصر نامید و بر آن قرای بسیار است (از ابن خلکان ج 1) شهرکی است در سواد کوفه در...
نیل آب
(اِ مرکب) آب نیل رجوع به نیلاب شود : چو گلنارگون کسوت آفتاب کبودی گرفت از خم نیل آبنظامی.
نیل آباد
(اِخ) دهی است از دهستان بابکن بخش تربت جام شهرستان مشهد در 25 هزارگزی جنوب شرقی تربت جام و در جلگهء گرمسیری واقع است و 286 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات، پنبه، زیرهء سبز و شغل اهالی زراعت و مالداری است (از فرهنگ ( جغرافیائی ایران ج...
نیلاب
(اِ مرکب) نیل آب آب نیل آبی که در آن نیل رنگرزی حل کرده باشند : اندر سکاهن شب و نیلاب آسمان نو جامهء دورنگ به هر مه برآوریدخاقانی.
نیلاب
(اِخ) رود سند (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) رجوع به سند شود.
نیلاب
(اِخ) نام شهر جندی شاپور است و آن نیلاط بوده در قدیم (از معجم البلدان) رجوع به جندی شاپور شود.
نیلاب کرده
[کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) به رنگ نیلی درآورده (فرهنگ فارسی معین) - چادر نیلاب کرده؛ کنایه از آسمان (فرهنگ فارسی معین) : نام مردی کی نشیند بر تو تا از روی طمع چون زنان در زیر این نیلاب کرده چادری خاقانی (از فرهنگ فارسی معین).
نیلادس
[] (اِخ) شاگرد هرمس و او راست کتابی در صناعت کیمیا برای هرمس (از ابن الندیم) (یادداشت مؤلف).
نیلاط
(اِخ) اسم قدیم مدینهء جندی شاپور است (یادداشت مؤلف) (از معجم البلدان) رجوع به نیلاب شود.
نیل اندود
[اَ] (ن مف مرکب) لاجوردی آسمانگون کبود به رنگ نیل تیره (ناظم الاطباء) به نیل اندوده.
نی لبک
[نَ / نِ لَ بَ] (اِ مرکب) فلوت قسمی مزمار باریک تر در جسم و آوا از نی (یادداشت مؤلف) قسمی آلت موسیقی بادی است که آن را از نی سازند، یک سر آن را بین دو لب نهند و با دمیدن نوازند (فرهنگ فارسی معین).
نی لبک زدن
[نَ / نِ لَ بَ زَ دَ] (مص مرکب) نواختن نی لبک با دمیدن در نی لبک آهنگ نواختن.
نی لبک زن
[نَ / نِ لَ بَ زَ] (نف مرکب)آنکه نی لبک نوازد.
نیلپر
[لُ پَ] (اِ) نیلوفر (برهان قاطع) (جهانگیری) : بر کنار جوی بر سبزه کبودی جای جای چون نشانده بر پرنده سبزه عمداً نیلپر قطران (از رشیدی و انجمن آرا ||) بعضی گل کبودی را گویند که بیارهء آن بر درخت پیچیده بالا رود و آن نوعی از نیلوفر باشد و...
نیلج
[لَ] (معرب، اِ) عصارهء نیل (منتهی الارب) مأخوذ از نیلهء فارسی و به معنای آن (ناظم الاطباء) معرب نیله که به نیل مشهور است و بدان چیزها رنگ کنند (برهان قاطع ||) ثوب نیلج؛ جامهء نیلی (از مهذب الاسماء) جامهء نیله (منتهی الارب ||) نیلنج (منتهی الارب).
نیل داغ
(اِ مرکب) سیاهی داغ (آنندراج) سیاهی جای داغ کرده (ناظم الاطباء) : دردمند آن به که سوزد داغ را بالای داغ بی زمین نیل داغم لاله کاری مشکل است سراج (از آنندراج).
نیلرام
(اِخ) نام فرشته ای که پرورنده و رب النوع برف و باران و تگرگ است (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء).
