نیرنگ باز
[نَ / نِ رَ] (نف مرکب) ساحر جادوگر (یادداشت مؤلف ||) چشم بند حقه باز مشعبد (یادداشت مؤلف ||) مکار حیله گر (فرهنگ فارسی معین).
نیرنگ بازی
[نَ / نِ رَ] (حامص مرکب)عمل نیرنگ باز رجوع به نیرنگ باز شود.
نیرنگ ساز
[نَ / نِ رَ] (نف مرکب)افسونگر (آنندراج) ساحر || حیله گر مکار محتال محیل : چنین گفت ابلیس نیرنگ ساز که جاوید زی شاد و گردن فرازفردوسی هم از جنگ و پیکار با خوشنواز ز رای چنان مرد نیرنگ سازفردوسی جهان دام داری است نیرنگ ساز هوای دلش چینه و...
نیرنگ سازی
[نَ / نِ رَ] (حامص مرکب)شعبده بازی شعبده گری مشعبدی تردستی حقه بازی عمل نیرنگ ساز رجوع به نیرنگ ساز شود : فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی گهی شیشه کند گه شیشه بازینظامی شد از چشم فلک نیرنگ سازی گشاد ابروی ها در دلنوازینظامی به یک شعبده بست بازیش...
نیرنگ نامه
[نَ / نِ رَ مَ / مِ] (اِ مرکب) ورقهء سحر افسون نامه (فرهنگ فارسی معین) : خواند نیرنگ نامه های جهان جادوئی ها و چیزهای نهاننظامی.
نیرنگی
[نَ / نِ رَ] (ص نسبی) نیرنگ باز نیرنگ ساز اهل نیرنگ (|| حامص) جادوگری حیله بازی (ناظم الاطباء).
نیرنود
(اِ) فکر و اندیشه (انجمن آرا) (آنندراج) فکر و نظر است که اندیشه و نگریستن باشد یعنی یافتن چیزها به فکر و خیال (برهان قاطع) از مجعولات دساتیر است رجوع به فرهنگ دساتیر ص 272 شود.
نیرنودی
(ص نسبی) آنکه اهل فکر و نظر باشد و حکیم مشائی را نیز گفته اند (آنندراج) نیرنودیان؛ ارباب فکر و نظر و حکمای مشائیه که حقیقت اشیا را به فکر و اندیشه معلوم نماید (انجمن آرا) (آنندراج) رجوع به نیرنود و رجوع به فرهنگ دساتیر ص 272 شود.
نیرو
(اِ)( 1) زور قوت (لغت فرس اسدی ص 416 ) (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (اوبهی) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) توانائی (ناظم الاطباء) توان پهلوانی نیرومندی قدرت : نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیرو و بخت و هنرفردوسی چه فرمائیم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی منفردوسی...
نیروان
(اِخ) دهی است از دهستان پشت آربابا از بخش بانهء شهرستان سقز در 27 هزارگزی جنوب غربی بانه و در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و یکصد تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات، توتون، ارزن، ماذوج و شغل مردمش زراعت است ( (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5.
نیروبخش
[بَ] (نف مرکب) مقوی (یادداشت مؤلف ||) مؤید (یادداشت مؤلف) رجوع به نیرو شود.
نیروپرست
[پَ رَ] (نف مرکب) که به زور خویش غره است که به نیروی خود می بالد : چو نیروپرستی بیفتد به خاک ز ماری به موری برآری هلاک( 1)نظامی ( 1) - در شرفنامه چ وحید دستگردی ص 5، این بیت چنین آمده است: چو نیرو فرستی به تقدیر پاک...
نیروده
[دِهْ] (نف مرکب) کمک دهنده مددکار یاری کننده تقویت کننده : پسر بایدی پیشم اکنون به پای دلارای و نیروده و رهنمایفردوسی نیروده تست ناف خرچنگ عشرتگه تو دهان ضیغمخاقانی.
نیروز
[نَ] (معرب، اِ) نوروز (مهذب الاسماء) (دستورالاخوان) (منتهی الارب) (جهانگیری) معرب نوروز است رجوع به نوروز در این لغت نامه و نیز رجوع به المعرب جوالیقی ج 1 ص 340 و الجماهر ص 53 و دزی ج 6 ص 742 شود : روز نیروز ساعت دوم از ( ابرشتجان بیرون...
نیروسنج
[سَ] (اِ مرکب) میزان القوه (لغات فرهنگستان) اسبابی که برای ارزشیابی یا اندازه گیری نیروها به کار می رود (فرهنگ اصطلاحات علمی).
نیروفر
[فَ / نَ فَ] (اِ) نیلوفر (ناظم الاطباء) رجوع به دزی ج 2 ص 742 شود.
نیروفل
( [فَ / نَ فَ] (اِ) نیلوفر (دزی ج 2 ص 742.
نیرومند
[مَ] (ص مرکب) توانا خداوند زور و قوت (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) خداوند قدرت (ناظم الاطباء) : گور اگر چند بود نیرومند یا به دستش گرفت یا به کمندمیرخسرو || دولتمند سعادتمند (ناظم الاطباء ||) مسلط (فرهنگ فارسی معین) - نیرومند شدن؛ قوی شدن قوت یافتن (فرهنگ فارسی معین)...
نیرومندی
[مَ] (حامص مرکب) نیرومند بودن رجوع به نیرومند شود.
نیروی
(اِ) نیرو رجوع به نیرو شود : دانای یونان یاد کرد نیروی و کارکرد و کارپذیری (از مصنفات بابا افضل ج 6 ص 390 ) (فرهنگ فارسی معین).
