نیزه
[نَ / نِ زَ / زِ]( 1) (اِ)( 2) حربهء معروف که به عربی آن را رمح و سنان گویند (انجمن آرا) رمح (آنندراج) (غیاث اللغات) قناه (منتهی الارب) (دستورالاخوان) طراد مخرص خرص لیطه (از منتهی الارب) نوعی از سلاح که به عربی رمح گویند و چوبی است باریک استوانه ای شکل مانند نی که در سر آن پیکانی نصب کرده اند (ناظم الاطباء) بیغال پیغال نیزک مارن (یادداشت مؤلف) : خورشید تیغ تیز ترا آب می دهد مریخ نوک نیزهء تو سان زند همیبوشکور همه سر آرد بار آن سنان نیزهء او هرآینه که همه خون خورد سر آرد بار دقیقی سپاه از دورویه کشیدند صف همه نیزه و تیغ و ژوبین به کفدقیقی سلاحشان سپر و زوبین و نیزه است (حدود العالم) دو تن دید با نیزه و درع و خود بترسید و گفتا که هست این درودفردوسی همان نیزه و خود و خفتان جنگ یکی ترکش آگنده تیر خدنگفردوسی بن نیزه را بر زمین برنهاد به بالای زین اندر آمد چو بادفردوسی ز بهر رسم همی نیزه را سنان دارد و گرنه نیزهء او را به کار نیست سنانفرخی سنان چه باید بر نیزهء کسی کز پیل همی گذاره کند تیرهای بی پیکانفرخی به نیزه کرگدن را برکند شاخ به ژوبین بشکند سیمرغ را پرفرخی خشتی کوتاه و دسته قوی به دست گرفتی و نیزه ای سطبر کوتاه (تاریخ بیهقی) علی آنکه چون مور شد عمرو و عنتر ز بیم قوی نیزهء مارسارشناصرخسرو نیزهء کژ در میان کالبد تنگ جز ز پی راستی نماند و نیفتادناصرخسرو دستارچهء سیاه نیزه ش چتر سر خضرخان ببینمخاقانی نیزهء چون مارش ار بر چرخ ساید نیش او ماهی گردون به دندان مزد دندان آورد خاقانی ز آن دل که در او جاه بود ناید تسلیم ز آن نی که از او نیزه کنی ناید جلاب خاقانی دستش به نیزه ای که علی الروس اژدهاست اقلیم روس را به تعدا برافکندخاقانی چو برق نیزه را بر سنگ راندی سنان در سینهء خارا نشاندینظامی خدایگانا آن دم که فتح در صف تو میان چو نیزه گه کارزار دربندد سیف اسفرنگ|| واحدی و مقیاسی برای تعیین طول یا ارتفاع چیزی به طول یک نیزه نیز رجوع به نیزه بالا شود : دو نیزه به بالا یکی کنده کرد سپه را به گردش پراکنده کردفردوسی تن خویش را نامبردار کرد فزونی یکی نیزه دیوار کردفردوسی بالای او به قد نه نیزه بود بلندی چنانک هر نیزه سه باع باشد (فارسنامهء ابن بلخی ص 36 ) آب کز سر گذشت در جیحون چه بدستی چه نیزه ای چه هزارسعدی ||علم (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) رایه (از منتهی الارب) رایت (ناظم الاطباء) نیزهء علم (حاشیهء برهان قاطع چ معین) چوب یا نئی که برای علم و رایت به کار رود (فرهنگ فارسی معین) - چون نیزه میان [ یا کمر ] بستن؛ به خدمت ایستادن : خدایگانا آن دم که فتح در صف تو میان چو نیزه گه کارزار دربندد سیف اسفرنگ - سر نیزه از آفتاب گذاشتن [ یا گذاردن ]؛سخت بر خود بالیدن (یادداشت مؤلف) : از او شاد شد جان افراسیاب سر نیزه بگذاشت از آفتابفردوسی - نیزهء آتشین؛ کنایه از شعاع آفتاب است در وقت طلوع و غروب (برهان قاطع) (آنندراج) - نیزه آختن؛ نیزه زدن (فرهنگ فارسی معین) نیزه کشیدن : در سواری و گوی باختن و نیزه آختن بغایت چست و چالاک بود (سلجوقنامهء ظهیری ص 34 از فرهنگ فارسی معین) - نیزه افکندن؛ نیزه انداختن رجوع به ترکیب بعد شود - نیزه انداختن؛ نیزه پرتاب کردن رجوع به نیزه اندازی شود : چوگان باختند و نیزه انداختند (تاریخ بیهقی ص 349 ) - نیزه باختن؛ نیزه ربودن قسمی ورزش و بازی سواران جنگی بوده است (یادداشت مؤلف) رجوع به نیزه باز و نیزه بازی شود : او را سواری و نیزه باختن و تیر انداختن آموخت (فارسنامهء ابن بلخی ص 75 ) - نیزهء بارکش؛ نیزه ای محکم بوده که برای ربودن دشمن از زین به کار می رفته است (یادداشت مؤلف) : یکی نیزهء بارکش برگرفت بیفشرد ران ترگ بر سر گرفتفردوسی - نیزه به کف؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است (از برهان) (آنندراج) - نیزه بند کردن، سر نیزه بند کردن؛ تیغ زدن سربار شدن کلاشی کردن نیزه شدن رجوع به نیزه شدن شود - نیزه پیچ دادن؛ عبارت از آن است که نیزه بازان پیش از ارادهء جنگ نیزه بازی کنند و دست و پا را گرم سازند (از آنندراج) : در آورد بر خنگ جنگی بسیچ به زنگی کشی نیزه را داد پیچ نظامی (از آنندراج) - نیزهء خطی؛ در برهان قاطع به معنی نیزهء بسیار راست باشد مثل خط جدول کتاب و در مصطلحات، به معنی نیزه ای که منسوب به خط است و خط نام موضعی است در یمامه که در آنجا نیزهء خوب پیدا می شود و بعضی گویند که در آنجا از جای دیگر آورده می فروشند (از غیاث اللغات) ابومنصور گوید: مراد از قرای خَطّ قطیف و عقیر و قطر است، من گویم: همهء اینها در ساحل بحرین و عمان است و آن مواضعی است که از هند نیزه ها بدانجا آرند و راست کنند و به عرب فروشند (از معجم البلدان) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) : گاه به تیغ هندی و گاه به نیزهء خطی و گاه بر تیرباران متواتر ایشان را منکوب و مخذول و متفرق گردانیدیم (ترجمهء اعثم کوفی ص 31 ) به نیزه خطی قلم اقلیم نکته دانی (حبیب السیر ص 123 ) اگر شبنم رباید آفتاب از نیزهء خطی تو با آن قد رعنا حلقه های چشم بربائی صائب (از آنندراج) نیزهء خطی به دست او کند با دل دشمن زبان اندر دهان طالب (از آنندراج) - نیزه خوردن؛ هدف طعن و نیزه واقع شدن - نیزه دادن؛ بازی کردن با نیزه پیش از اشتغال به جنگ و نبرد (ناظم الاطباء) - نیزه دوانیدن؛ نیزه انداختن (ناظم الاطباء) : بین شهاب فلک و نیزه دوانیدن او که شد اندر شب تار از مه نو حلقه ربای میرخسرو (از آنندراج) - نیزه ربودن؛ نیزه باختن رجوع به نیزه باختن در سطور بالا شود - نیزه زدن؛ نیزه انداختن به کسی و فروبردن آن (ناظم الاطباء) رمح طعن : یکی نیزه زد بر کمربند اوی که بگذاشت خفتان و پیوند اویفردوسی نیزه زدند بر پشت وز شکم بیرون آوردند و اسب بستدند (تاریخ بیهقی ص 641 ||) - با زرنگی و گربزی چیزی از کسی ستدن به خواهش از کسی رایگان گرفتن به کلاشی ستدن چیزی نیزه کردن (از یادداشت های مؤلف) کلاشی کردن - نیزه شدن؛ سربار و طفیلی دیگری شدن به پرروئی از دیگران چیزی ستدن - نیزهء قلم؛ نی قلم (ناظم الاطباء) - نیزه کردن؛ با گربزی مالی از کسی ستدن کلش بند شدن سور زدن (یادداشت مؤلف) رجوع به نیزه زدن در سطور قبلی شود - نیزه کشیدن؛ نیزه آختن : شب عربی وار بود بسته نقاب بنفش از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب خاقانی نیزه کشید آفتاب حلقهء مه درربود نیزهء وی زرّ سرخ حلقهء آن سیم ناب خاقانی - نیزه گذاردن؛ نیزه زدن : امیر نیزه بگذارد بر سینهء وی و زخمی زد استوار (تاریخ بیهقی) از اوستا: ،nizak : ارمنی عامیانه ،naizak : به معنی نیزه، معرب آن nezak : 1) - همچنین در قدیم با یای مجهول ( 2) - پهلوی ) به معنی نوک، نیشدار (مانند نوک سوزن) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) شاید ترکیبی است از نی به معنی نای و ییزه naeza یا ایزه به معنی خرد (یادداشت مؤلف) در اصل به معنی نی کوچک است چرا که مرکب است از لفظ نی بالفتح که معروف باشد و لفظ یزه که برای تصغیر آمده چنان که در مشکیزه و ناویزه، پس از لفظ [ نییزه ]یک یاء بجهت تخفیف حذف کرده اند (از غیاث اللغات).
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
