نیر
(ع اِ) نی و رشته چون مجتمع گردد (منتهی الارب) قصب و خیوط چون با هم آیند (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ||) نگار جامه (منتهی الارب) طراز جامه (فرهنگ خطی) عَلَم (دهار) (منتهی الارب) علم جامه (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ||) پود جامه (منتهی...
نیر
[نَیْ یِ] (ع ص) بسیار نورکننده (غیاث اللغات) (از آنندراج) نوردهنده روشن کننده (ناظم الاطباء) روشن (دستورالاخوان) منیر (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغه) خوشرنگ تابناک (از متن اللغه) روشن تابدار (ناظم الاطباء) تابان درخشان درفشان رخشان درخشنده درفشنده مضی ء رخشنده مشرق (یادداشت مؤلف (||) اِ) کوکب نجم (یادداشت مؤلف)...
نیر
(اِخ) نام یکی از دهستانهای حومهء شهرستان اردبیل از شمال به دهستان ایردموسی و از جنوب به دهستان ملایعقوب، از مشرق به دهستان کورائیم و از مغرب به دهستان آغمیون محدود می باشد این دهستان در قسمت شرق اردبیل در منطقه ای کوهستانی واقع است و از 33 آبادی تشکیل...
نیر
(اِخ) دهی است از دهستان نیر بخش مرکزی شهرستان اردبیل در 36 هزارگزی غرب اردبیل در مسیر جادهء اردبیل به تبریز در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع است و 2320 تن سکنه دارد آبش از چشمه و رود، محصولش غلات و حبوبات، شغل اهالی ( زراعت و گله داری است...
نیر
[نِ یَ] (اِخ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش رزاب شهرستان سنندج در 40 هزارگزی جنوب شرقی رزاب و 15 هزارگزی شمال شرقی بالنگان، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع و 771 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات و میوه ( و شغل اهالی زراعت و...
نیر
[نِ یَ] (اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان در 10 هزارگزی جنوب قصبهء رزن، 5هزارگزی خاور شوسهء رزن به همدان و در جلگهء سردسیر مالاریائی واقع است و 1500 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات ( و صیفی و لبنیات و شغل...
نیر
(اِخ) یکی از بخشهای یازده گانهء شهرستان یزد و در جنوب این شهرستان واقع است از شمال به بخش مهریز و تفت، از جنوب به بخش شهربابک و کویر ابرقو، از مشرق به بخش مهریز از مغرب به بخش اردکان و ابرقو محدود است منطقهء این بخش کوهستانی بوده، هوای...
نیر
(اِخ) قصبهء مرکزی بخش نیر شهرستان نیر در 57 هزارگزی جنوب غربی یزد متصل به راه فرعی نیر به ابرقو مختصات جغرافیایی آن به شرح زیر است: طول 54 درجه و 17 دقیقه و 20 ثانیهء شرقی از نصف النهار گرینویچ عرض 31 درجه و 32 دقیقه و 30 ثانیهء...
نیرآباد
[نَیْ یِ] (اِخ) دهی است از دهستان تحت جلگهء بخش فدیشهء شهرستان نیشابور در 15 هزارگزی غرب فدیشه و در منطقهء جلگهء معتدل هوایی واقع است و 451 تن سکنه دارد آبش از قنات و محصولش غلات و شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیائی ( ایران ج 9.
نیرآباد
(اِخ) دهی از دهستان گرمسیر شهرستان اردستان در 18 هزارگزی شمال شرقی اردستان، 5هزارگزی راه فرعی زواره به اردستان در جلگهء معتدل هوائی واقع است و دارای 200 تن سکنه است آبش از قنات و محصولش غلات، پسته، بادام و شغل مردمش زراعت ( است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج...
نیرا
(اِ) به لغت ژند و پاژند آتش را گویند و به عربی نار خوانند (برهان قاطع) هزوارش است رجوع به حاشیهء برهان قاطع چ معین و فرهنگ هزوارشها شود.
نیران
(اِخ) انیران جز ایران خارج از ایران (یادداشت مؤلف) رجوع به انیران شود : جهاندار همداستانی نکرد از ایران و نیران برآورد گردفردوسی چو ایران و نیران به ما رام گشت همه کام بهرام ناکام گشتفردوسی به ایران و نیران و روم آگهی است که شیروی بر تخت شاهنشهی است...
نیران
(ع اِ) جمع نور است رجوع به نور شود || جمع نیر است رجوع به نیر شود || جمع نار است رجوع به نار شود : آن همه نور و راحت و نعمت وین همه رنج و ظلمت و نیرانناصرخسرو به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش...
نیران
[نَیْ یِ] (ع اِ) تثنیهء نیر به معنی ماه و خورشید است رجوع به نَیِّر شود.
نیرب
[نَ رَ] (ع ص، اِ) بدی (منتهی الارب) شر (اقرب الموارد ||) سخن چینی (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) نمیمه (اقرب الموارد ||) مرد چابک و چست (منتهی الارب) رجل جلید (اقرب الموارد ||) رجل نیرب و ذونیرب؛ مرد بد و شریر (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
نیربا
(اِ) نیرباج طعامی است که از گوشت و پیاز و دانهء انار و مویز سازند (از یادداشت مؤلف).
نیرباج
(اِ) نیربا (یادداشت مؤلف) رجوع به نیربا شود.
نیربه
[نَ رَ بَ] (ع ص) تأنیث نیرب است (منتهی الارب) رجوع به نَیرَب شود (|| مص) سخن چینی و نمامی کردن (منتهی الارب) (از اقرب الموارد ||) سخن سربسته و آمیخته گفتن (منتهی الارب) کلام را در هم خلط کردن و سخن را آراسته و رنگین گفتن (از اقرب الموارد...
نیربی
[نَ رَ با] (ع اِ) بلا سختی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
نیربی
[نَ رَ] (ص نسبی) منسوب است به نیرب از قراء دمشق در نیم فرسخی آن (از الانساب سمعانی).
