نویدگر
[نُ گَ] (ص مرکب) مبشر صاحب نوید (آنندراج) بشیر که بشارت و خبر خوش آرد : خلق را خلق او نویدگر است نور ماه از جمال جرم خور استسنائی اتصال نجوم خاطر او فیض طبع مرا نویدگر استخاقانی شب گذشته ست و اول سحر است بانگ بلبل همه نویدگر است...
نویدگری
[نُ گَ] (حامص مرکب) به مهمانی خواندن بشارت به ضیافت (فرهنگ فارسی معین ||) بشارت دادن مبشری عمل نویدگر رجوع به نویدگر شود.
نویدن
[نَ دَ]( 1) (مص) زاری کردن نالیدن( 2) (برهان قاطع) : کنون زود پیرایه بگشا و رو به پیش پدر بس بزاری بنوفردوسی ز درد دل آن شب بدانسان نوید که از ناله اش هیچکس نغنویدلبیبی نوان از نود شد کز او برگذشت ز درد گذشته نود می نودناصرخسرو اکنون...
نویده
[نَ دَ / دِ] (ن مف) نالیده و زاری کرده || جنبیده || لرزیده (برهان قاطع) نعت مفعولی است از نویدن در تمام معانی رجوع به نویدن شود.
نویده
[نَ دِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش کوچصفهان شهرستان رشت در 4 هزارگزی جنوب غربی کوچصفهان در جلگهء معتدل هوای مرطوبی واقع است و 950 تن سکنه دارد آبش از نورود شعبهء سفیدرود، محصولش برنج و محصولات صیفی، شغل ( مردمش زراعت است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج...
نویدی
[نَ] (اِخ) از مردم گیلان است و در قرن دهم می زیسته و نویدی تخلص می کرده است و به عهد سلطنت اکبر پادشاه به هندوستان مهاجرت کرده است، او راست: ای دلم دور از تو در آتش دو دیده خون فشان بی توام در آتش و آب آشکارا و...
نویدی
[نَ] (اِخ) از مردم تهران و از شاعران قرن دهم و از معاصران و مقربان شاه طهماسب صفوی است او راست: آشفتگی های دلم هر ( گه به یادش می رسد دست نوازش بر سر زلف پریشان می کشد (از تذکرهء نصرآبادی ص 287 ) (از صبح گلشن ص 568.
نویدی
دیوان مختصرش متضمن بیست و نه غزل و هر » : [نَ] (اِخ) مؤلف صبح گلشن او را شاعری دشوارپسند توصیف کرده و آرد غزلش به التزام مالایلزم ترک حرفی از حروف تهجی و جمل در یکی از مطابع شهر لکهنو در سنهء سبع و ستین از مأه ثالث عشر...
نویدی
[نَ] (اِخ) زین العابدین عبدی بیگ شیرازی (خواجه)( 1) متخلص به نویدی، از شاعران قرن دهم و از محرران و محاسبان دیوان شاه طهماسب صفوی بود، وی به تتبع خمسهء نظامی پنج مثنوی سروده است و دیوانی به نام جام جمشید دارد او راست: دهانش را صفت چون حد من...
نوی دیدن
[نَ / نُ دی دَ] (مص مرکب)خواب دیدن پسر بار اول محتلم شدن مراهق بار نخست (یادداشت مؤلف ||) خون دیدن دختر اول بار (یادداشت مؤلف).
نویره
[نُ وَ رَ] (ع اِمصغر) تصغیر نار است (از منتهی الارب) رجوع به نار شود.
نویری
[نُ وَی ی] (اِخ) احمدبن عبدالوهاب بن محمد بن عبدالدائم بن منجی بکری قرشی کندی، ملقب به شهاب الدین و معروف به نویری کندی، از علما و مورخان و خطاطان برجستهء مصر است به سال 677 ه ق در قریهء نویره از قراء صعید ادنی در مصر تولد یافت...
نویز
(اِخ) دهی است از دهستان بالا بخش طالقان شهرستان تهران در 11 هزارگزی مشرق شهرک، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 513 تن جمعیت دارد آبش از رودخانه، محصولش بنشن و غلات و گردو و میوه های درختی، شغل مردم زراعت و ( بافندگی است مزرعهء سردیک جزء این...
نویزک
[] (اِخ) دهی است از دهستان وسط بخش طالقان شهرستان تهران در 6 هزارگزی شمال شرقی شهرک در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 425 تن سکنه دارد آبش از قنات و چشمه، محصولش غلات و شغل مردمش زراعت و بافندگی است (از ( فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1.
نویس
[نِ]( 1) (ریشهء فعل) ریشهء مضارع فعل نوشتن است و در صرف وجه مضارع و امر به کار رود: نویس بنویس می نویسم (|| ن در ترکیبات ذیل مستعمل است: بارنویس بیرون نویس پانویس پاک نویس پیش « نوشت » مف) به صورت مزید مؤخر به معنی نویس خارج نویس...
نویس
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان وزوا بخش دستجرد شهرستان قم در 22 هزارگزی شمال غربی دستجرد، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 1194 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و میوه، شغل مردمش زراعت است (از فرهنگ ( جغرافیائی ایران ج 1.
نویسا
[نِ] (نف) نویسنده آنکه داند و تواند نوشت که نویسد (یادداشت مؤلف) رجوع به نانویسا و نیز رجوع به نویسائی شود.
نویسائی
[نِ] (حامص) نویسایی قوت نوشتن (یادداشت مؤلف) نویسندگی نوشتن (فرهنگ فارسی معین) نویسنده بودن نوشتن دانستن و توانستن : اگر بودی کمال اندر نویسائی و خوانائی چرا آن قبلهء کل نانویسا بود و ناخوانا سنائی.
نویسان
[نِ] (نف، ق) در حال نوشتن (یادداشت مؤلف).
نویساندن
[نِ دَ]( 1) (مص) نویسانیدن به نوشتن داشتن استکتاب (یادداشت مؤلف) نوشتن فرمودن نوشتن کنانیدن (ناظم الاطباء) به نوشتن واداشتن وادار به استنساخ کردن (فرهنگ فارسی معین) صورت متعدی مصدر نویسیدن و نوشتن است ( 1) - ناظم الاطباء به فتح اول ضبط کرده است.
