نوشدارو
(اِ مرکب) انوش دارو (از بحرالجواهر) تریاق پادزهر (جهانگیری) (غیاث اللغات) (برهان قاطع) نام معجونی است (برهان قاطع) معجونی معروف (رشیدی) (انجمن آرا) معجونی است شیرین مزه مفرح قلب و مقوی معده و دوائی است که دفع جمیع آلام و جراحتها کند (غیاث اللغات) مراد از نوشدارو دوائی است که...
نو شدن
[نَ / نُو شُ دَ] (مص مرکب) و نو گردیدن و نو گشتن؛ تازه شدن : چه گفت اندر این موبد پیشرو که هرگز نگردد کهن گشته نوفردوسی نو شده ای نوشده کهن شود آخر گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن ناصرخسرو || جوان شدن : به جائی...
نوشدن
[شِ دَ] (مص) نوشیدن (یادداشت مؤلف) رجوع به نوشیدن شود.
نوشده
[نَ / نُو شُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)تازه شده از صورت کهنگی به تازگی و نوی درآمده || تغییریافته دگرگون شده تحول یافته که تغییر صورت و ظاهر داده است || حادث، برابر قدیم (انجمن آرا) (آنندراج)( 1) نو تازه جدید نوشو (ناظم الاطباء) : نو شده ای...
نوشر
[نَ شَ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبنهء بخش مرکزی شهرستان لاهیجان، در 24 هزارگزی مغرب لاهیجان، در جلگهء معتدل هوای مرطوب واقع است و 356 تن سکنه دارد آبش از حشمت رود شعبه ای از سفیدرود، محصولش غلات و برنج و ابریشم و ( کنف، شغل اهالی زراعت و...
نوشر آقاقلی
[نَ شَ رِ قُ] (اِخ) دهی است از دهستان خشکه بیجار بخش خمام شهرستان رشت، در 15 هزارگزی جنوب شرقی خمام، در جلگهء معتدل هوای مرطوب واقع است و 675 تن سکنه دارد آبش از خشکه بیجار، محصولش برنج و ابریشم، شغل مردمش زراعت است ( (از فرهنگ جغرافیایی ایران...
نوشروان
[شِرْ]( 1) (اِخ) انوشیروان( 2) رجوع به انوشیروان شود : مست است زمین زیرا خورده ست به جای می در کاس سر هرمز خون دل نوشروان خاقانی ( 1) - به سکون سوم و فتح چهارم نیز استعمال شده است ( 2) - نیز رجوع به برهان قاطع شود.
نوشزاد
(اِخ) نام پسر انوشیروان است : ورا نامور خواندی نوشزاد نجستی ز ناز از برش تندبادفردوسی.
نوش شدن
[شُ دَ] (مص مرکب) گوارا شدن (یادداشت مؤلف) : چند بردارد این هریوه خروش نشود باده بر سماعش نوششهید || نوشیده شدن : مرا چون خروش تو آمد به گوش همه زهر گیتی شدم پاک نوشفردوسی به جوی اندرون آب نوش روان شد از این عدل و انصاف نوشیروانیفرخی.
نوش طبع
[طَ] (ص مرکب) دارای طبعی شیرین و لطیف (فرهنگ فارسی معین) : درّبار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن منوچهری (از فرهنگ فارسی معین).
نوشک
(اِ) نشک ناژ (فرهنگ فارسی معین) : یا بگیرد یک کف برگ مورْد خشک و یک کف پوست درخت نوشک کی ناژ گویند (از هدایه المتعلمین ص 298 نسخه بدل).
نوشکار
[نَ / نُو شِ] (ص مرکب) شخصی که تازه صیادی اختیار کرده باشد (آنندراج) کسی که تازه نخجیر کردن را آموخته باشد (ناظم الاطباء) تازه شکارچی شکارچی تازه کار و ناماهر : خون ما را نوشکاران بی محابا ریختند همچو برگ لاله در دامان صحرا ریختند ؟ (از آنندراج).
نوش کردن
[کَ دَ] (مص مرکب)آشامیدن نوشیدن : بسش آفرین خواند بر فر و هوش به یادش یکی جام می کرد نوشفردوسی جم اندیشه از دل فراموش کرد سه جام می از پیش نان نوش کرداسدی گر ز تلخی قدح می به مثل زهر شود ما به دیدار خداوند جهان نوش کنیمجبلی...
نوشکفت
[نَ / نُو شِ کُ] (ن مف مرکب)نوشکفته رجوع به نوشکفته شود.
نوشکفته
1) [نَ / نُو شِ کُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) تازه شکفته شده گل یا غنچه ای که به تازگی باز شده و در کمال طراوت و شادابی ) است : روی تو چون شنبلید نوشکفته بامداد روی من چون شنبلید پژمریده در چمن منوچهری که آن نوشکفته...
نوش گوار
[گُ] (ص مرکب) خوش گوار (آنندراج) در گوارائی چون آب زندگانی، زیرا که چشمهء نوش آب حیوان است (فرهنگ فارسی معین) گوارا : تا تو به رزمی چو زهر زودگزائی تا تو به بزمی چو شهد نوش گواریفرخی موافقان را مهرت نبید نوش گوار مخالفان را خشم تو زهر زودگزایفرخی...
نوش گوی
(نف مرکب) شیرین گفتار : ای پسر می گسار نوش لب و نوش گوی فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی منوچهری.
نوش گیا
(اِ مرکب) مخلصه (جهانگیری) (رشیدی) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) تریاق کوهی (برهان قاطع) (انجمن آرا) گیاهی است که دفع سموم کند (غیاث اللغات) گیاهی است که تریاق زهرهاست و گویند در اول سال اگر خورده شود در آن سال زهر کار نکند، به عربی مخلصه از آن گویند که...
نوش گیاه
(اِ مرکب) نوش گیا (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نوش گیا شود.
نوش لب
[لَ] (ص مرکب) شیرین لب نوشین لب (ناظم الاطباء) آنکه دارای لبی مکیدنی است (فرهنگ فارسی معین) : هزارانْت کودک دهم نوش لب بوندت پرستنده در روز و شبفردوسی هر درختی چو نوش لب صنمی است بر زمین اندرون کشان دامنفرخی دایم دل تو شاد به دیدار نگاری شیرین سخنی...
