نوش لبینا
[لَ] (اِ مرکب) نام نوائی است از موسیقی (رشیدی) (جهانگیری) (برهان قاطع) (انجمن آرا) نوش لبینان (فرهنگ فارسی معین) نوش لپینا (ناظم الاطباء) : قمریان راه گل و نوش لبینا( 1) دانند صلصلان باغ سیاوشان با سرو ستاه منوچهری ( 1) - ن ل: نوش کریستن سن، ایران در زمان...
نوش لبینان
[لَ] (اِ مرکب) نوش لبینا رجوع به نوش لبینا شود.
نوش لپینا
[لَ] (اِ مرکب) نوش لبینا رجوع به نوش لبینا شود.
نوشمند
[مَ] (ص مرکب) دارای نوش و شیرینی شیرین گوارا.
نوشمندی
[مَ] (حامص مرکب) نوشمند بودن شیرینی رجوع به نوشمند شود : دهان چندان نماید نوشخندی که یابد در طبیعت نوشمندی نظامی.
نوشنجه
[شَ جَ / جِ] (ص) نوشین (رشیدی) نوشین گوارا (جهانگیری) (انجمن آرا) گوارنده (برهان قاطع) (رشیدی) ظاهراً نوشنجه مصحف بوشنجه یا پوشنجه است و از تصحیف خوانی شعر منوچهری: نوشم قدح نبید بوشنجه هنگام صبوح ساقیا رنجه پدید آمده است و بوشنجه منسوب به بوشنج، فوشنج [ شهرکی به ده...
نوشنده
[شَ دَ / دِ] (نف) آشامنده شارب درکشنده که مایعی را می نوشد.
نوشنق
[نَ شَ نَ] (اِخ) دهی است از بخش نمین شهرستان اردبیل، در 18 هزارگزی شمال اردبیل و 6 هزارگزی جادهء اردبیل به آستارا، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 479 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله ( داری است (از...
نوش نوش
(اِ مرکب) گوارا باد نوش باد نوشانوش : نیست خالی بزم او از باش باش و نوش نوش نیست خالی رزم او از گیرگیر و های های منوچهری ساقی غم که جام جام دهد عمر در نوش نوش می بشودخاقانی هر شرب سردکرده که دل چاشنی گرفت با بانگ نوش...
نوشو
[نَ / نُو شَ / شُو] (نف مرکب) حادث، برابر قدیم (برهان قاطع) (آنندراج) ظاهراً برساختهء فرقهء آذرکیوان است، از نو به معنی تازه و شو به معنی شونده (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
نوشه
[نَ / نُو شَهْ] (اِ مرکب) پادشاه نوجوان (جهانگیری) (غیاث اللغات) (برهان قاطع) پادشاه نو و جوان (رشیدی) شاه جوان (انجمن آرا)( 1) نوشاه شاه جوان و کم تجربه (ناظم الاطباء) شاه نو || داماد (جهانگیری) (انجمن آرا) نوداماد (غیاث اللغات) - ( (رشیدی) (برهان قاطع) : نوسال و نومه...
نوشه
[شَ / شِ] (اِ) قوس قزح (اوبهی) (برهان قاطع) (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) آزفنداگ آفنداک انطلیسون تیراژه کمر رستم کمردون طوق بهار سریر (یادداشت مؤلف از حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) : از باد کشت بینی چون آب موج موج وز نوشه ابر بینی چون جزع رنگ رنگ خسروانی (از اوبهی)...
نوشه
[شَ] (اِخ) نام دختر نرسی پادشاه ساسانی است وی عمهء شاپور ذوالاکتاف است رجوع به فهرست ولف و تاریخ گزیده ص 107 شود.
نوشهر
[نَ شَ] (اِخ) شهرستانی از استان دوم و محدود است از شمال به دریای خزر، از جنوب به خط الرأس سلسله جبال البرز، از مشرق به بخش نور شهرستان آمل، از مغرب به شهرستان تنکابن طول شهرستان در ساحل دریا در حدود 70 هزار گز است این شهرستان از حیث...
نوشهر
[نَ شَ] (اِخ) (بندر) مرکز شهرستان نوشهر، در 8 هزارگزی مشرق چالوس و 160 هزارگزی مغرب بابلسر در 51 درجه و 23 دقیقهء طول و 36 درجه و 39 دقیقهء عرض جغرافیایی واقع است و اختلاف ساعت آن با تهران 30 ثانیه است نوشهر قبل ازسال 1310 ه ش...
نوشهر
[نَ شَ] (اِخ) دهی از دهستان کلخوران بخش مرکزی شهرستان اردبیل، در 22 هزارگزی جنوب اردبیل و یک هزارگزی جادهء خلخال به اردبیل، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 831 تن سکنه دارد آبش از چشمه و چاه، محصولش غلات و حبوبات، ( شغل مردمش زراعت و گله داری...
نوشهر
[نَ شَ] (اِخ) دهی از دهستان اوجان بخش بستان آباد شهرستان تبریز، در 15 هزارگزی جنوب بستان آباد و 2 هزارگزی جادهء میانه به تبریز، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 572 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و یونجه، شغل مردمش ( زراعت و گله داری...
نوشی
(اِخ) ده کوچکی است از بخش حومهء شهرستان نائین رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10 ص 199 شود.
نوشیدگی
[دَ / دِ] (حامص) شرب آشامیدگی (ناظم الاطباء ||) جرعه(؟) (ناظم الاطباء).
نوشیدن
[دَ] (مص) آشامیدن (ناظم الاطباء) گساردن درکشیدن زدن آشامیدن با لذتی تمام (یادداشت مؤلف) : به شادی زمانی برآریم کام ز جمشید گوئیم و نوشیم جامفردوسی دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد بگذارد حنجر به دم خنجر پیکارمنوچهری که چوپانانم آنجا شیر دوشند پرستارانم اینجا شیر نوشندنظامی چو نوشیدن...
