نوشیدن
[دَ] (مص) نیوشیدن شنیدن (آنندراج) استماع شنیدن شنودن اطاعت کردن نیز رجوع به نیوشیدن شود : ندانند درمان آن را به بند اگر بد نخواهی تو می نوش پندفردوسی گوش آن کس نوشد اسرار جلال کاو چو سوسن ده زبان افتاده لالمولوی لیک کوته کردم آن گفتار را تا ننوشد...
نوشیدنی
[دَ] (ص لیاقت) آنچه لایق نوشیدن است (فرهنگ فارسی معین) که قابل آشامیدن است || آنچه بنوشند (از فرهنگ فارسی معین) آشامیدنیها اعم از الکلی یا غیرالکلی - نوشیدنی سرد؛ از قبیل شربت ها، مشروب های الکلی - نوشیدنی گرم؛ از قبیل چای، قهوه و مانند آن.
نوشیدنی
[دَ] (ص لیاقت) نیوشیدنی رجوع به نیوشیدن و نوشیدن (مدخلِ دوم) شود.
نوشیده
[دَ / دِ] (ن مف) آشامیده شده (فرهنگ فارسی معین).
نوشیروان
[رَ] (اِخ) انوشیروان رجوع به انوشیروان شود.
نوشیروان
[رَ] (اِخ) ابن منوچهربن قابوس وشمگیر ششمینِ آل زیار است، از سال 420 تا 441 ه ق حکمرانی کرد (یادداشت مؤلف).
نوشیروان
[شیرْ] (اِخ) دهی است از دهستان علمدارگرگر از بخش جلفای شهرستان مرند، در 44 هزارگزی شمال مرند و 12 هزارگزی راه آهن جلفا به تبریز، در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 170 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه، ( شغل مردمش زراعت و گله...
نوشیروان
[شیرْ] (اِخ) دهی است از دهستان مشهد گنج افروز بخش مرکزی شهرستان بابل، در دشت معتدل هوای مرطوب واقع است و 460 ( تن سکنه دارد آبش از چاه، محصولش غلات و پنبه و حبوبات، شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3.
نوشیروانی
[رَ] (ص نسبی) منسوب به نوشیروان رجوع به نوشیروان و انوشیروان شود : به جوی اندرون آب، نوش روان شد از این عدل و ( انصاف نوشیروانی فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 393.
نوشین
(ص نسبی) منسوب به نوش که به معنی شهد باشد (غیاث اللغات) شیرین (غیاث اللغات) (برهان قاطع) آلوده به نوش از نوش (یادداشت مؤلف) پرنوش پر از شهد و شیرینی : گفتم که مرا توشه ده از دو لب نوشین کآهنگ سفر کردم و وقت سفر آمد مسعودسعد به بهانهء...
نوشین
(اِخ) مخفف نوشین روان، صورتی دیگر از انوشیروان رجوع به انوشیروان شود : که با شاه نوشین به سر برده ام تو را نیز در بر بپرورده امفردوسی.
نوشین باده
[شیمْ دَ / دِ] (اِخ) نام نوائی از موسیقی از مخترعات باربد (جهانگیری) لحن بیست وهشتم است از سی لحن باربد و نام نوائی است از موسیقی (برهان قاطع) در فهرستی که نظامی در خسرو و شیرین برای سی ویک لحن باربدی آورده لحن بیست وچهارم است (از حاشیهء برهان...
نوشین بار
[شیمْ] (ص مرکب) کنایه از شیرین : چید از آن میوه های نوشین بار خورد از آن شوشه های شیرین کارنظامی.
نوشین دهان
[دَ] (ص مرکب)شیرین دهن نوشین لب نوش لب نوشین دهن.
نوشین دهن
[دَ هَ] (ص مرکب)نوشین دهان.
نوشین روان
[رَ] (اِخ)( 1) انوشیروان نوشیروان صورتی است از نام انوشیروان رجوع به انوشیروان شود : هم سبب امن را رایت تو کیقباد هم اثر عدل را رای تو نوشین روانخاقانی عنصر نوشین روان عدل به عالم هرمز دولت طراز تاجور آوردخاقانی ( 1) - در القاب مردگان مانند لفظ مرحوم...
نوشین روانی
[رَ] (ص نسبی)انوشیروانی منسوب به انوشیروان رجوع به نوشیروانی شود.
نوشین سرشت
[سِ رِ] (ص مرکب) از شهد و عسل سرشته به نوش سرشته بسیار شیرین : نخستین ز جلاب نوشین سرشت زمین گشت چون حوض های بهشتنظامی.
نوشین گفتار
[گُ] (ص مرکب)شیرین سخن (یادداشت مؤلف).
نوشین گوار
[گُ] (ص مرکب) نوشین خوشگوار گوارا : روز یک نیمه کمند و مرکبان تیزتک نیم دیگر مطربان و بادهء نوشین گوارفرخی.
