نوبندجان
[نَ بَ دَ] (اِخ) از بلاد فارس است (از الانساب سمعانی) شهری است در خاک پارس از کورهء شاپور در نزدیکی شعب بوان که به نزاهت و طراوت مشهور است در بین این شهر و ارجان شانزده فرسخ فاصله است و با شیراز نیز در همین حدود فاصله دارد (از...
نوبندگان
[نَ بَ دِ] (اِخ) یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان فسا محدود است از شمال به ارتفاعات تودج، از جنوب به دهستان شیب کوه، از شرق به دهستان شش ده قره بلاغ و از غرب به دهستان حومهء فسا این دهستان تقریباً در جنوب شرقی بخش در جلگه و دامنه...
نوبندگان
[نَ بَ دِ] (اِخ) قصبهء مرکزی دهستان نوبندگان بخش مرکزی شهرستان فسا، در 18 هزارگزی مشرق فسا و یک هزارگزی جادهء فسا به داراب در دامنهء معتدل هوائی واقع است و 3608 تن سکنه دارد آبش از قنات و چشمه، محصولش غلات و پنبه و حبوبات و ( گردو و...
نوبنیاد
[نَ / نُو بُنْ] (ص مرکب) نوبنیان تازه ساز که آن را تازه پی افکنده و ساخته اند یا تأسیس کرده اند: عمارتی نوبنیاد، مدرسه ای نوبنیاد، اداره ای نوبنیاد، انجمنی نوبنیاد.
نوبنیان
[نَ / نُو بُنْ] (ص مرکب) نوبنیاد نوبنا تازه ساز تازه تأسیس.
نوبه
[نَ بَ] (ع مص) فرودآمدن کار (از منتهی الارب) نازل شدن کار (از متن اللغه) اصابت کردن امری( 1) (از اقرب الموارد) نَوْب (متن اللغه) (اقرب الموارد) رجوع به نَوب شود (|| اِ) بار پاس (منتهی الارب) (آنندراج) نوبت (ناظم الاطباء) اسم است از مناوبه گویند: جائت نوبتک (از اقرب...
نوبه
[بَ] (ع اِ) رسیدگی کار سترگ و مصیبت( 1) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نازله مصیبت (اقرب الموارد) ج، نُوَب ||زمین سنگلاخ سوخته(؟) (ناظم الاطباء ||) بار پاس نوبت (ناظم الاطباء) رجوع به نَوبه و نوبت شود || گروهی از سیاهان (منتهی الارب) رجوع به نوبه (اِخ) و نوبی (اِخ)...
نوبهً
[نَ بَ تَنْ] (ع ق) به طور نوبت و علی التوالی و پی درپی (ناظم الاطباء) به نوبت از روی نوبه متناوباً.
نوبه
[بَ] (اِخ) ولایتی از زنگبار (برهان قاطع) ولایتی از بلاد سودان از اقلیم اول به جنوبی مصر بر کنار رود نیل، و آن واسطه است میان صعید مصر و حبشه، و در آن دیار زرافه بسیار بود که به عربی اشترگاوپلنگ را گویند و تختگاه آن ولایت را دمقله گویند...
نوبه
[نَ / نُو بَ / بِ] (از ع، اِ)( 1) نوبت مره دفعه || دوران دوره زمان هنگام نوبت : نوبهء زهدفروشان گرانجان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست حافظ || نقاره نوبت : عالم جان خاص توست نوبه فروکوب هین گوهر دل خاک توست رد مکن ای...
نوبه
[نَ / نُو بَ / بِ] (اِ) نوباوه میوهء پیش رس(؟) (ناظم الاطباء).
نوبه
[بَ / بِ] (اِ) ناله و فریاد و فغان (ناظم الاطباء) رجوع به ندبه و نوحه شود || پوست درخت صنوبر(؟) (ناظم الاطباء ||) مغز درخت(؟) (ناظم الاطباء).
نوبه آور
[نَ / نُو بَ / بِ وَ] (نف مرکب)تب خیز تب آور که تب لرز آرد که باعث ابتلای به نوبه است.
نوبهار
[نَ / نُو بَ] (اِ مرکب) بهار نو (انجمن آرا) ربیع فصل بهار (ناظم الاطباء) آغاز فصل بهار فصل بهار (فرهنگ فارسی معین) فصلی است از فصول اربعه (از برهان قاطع) : چون لطیف آمد به گاه نوبهار بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تزرودکی آمد این نوبهار توبه...
نوبهار
[نَ بَ] (اِخ) نووه وَهاره نام هیکلی در بلخ از معابد بودائی (یادداشت مؤلف) نام آتشکدهء بلخ است، و آن را برمک که نخستینِ برامکه بود ساخت و سقف و دیوار آن را به دیبای الوان آراسته گردانید و نام بتخانه ای هم هست، و بعضی گویند همان خانهء بزرگ...
نوبهار
[نَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان کُل تپهء فیض اللهبیگی از بخش مرکزی شهرستان سقز، در 27 هزارگزی شمال شرقی سقز و 4 هزارگزی مغرب قلعه گاه، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 350 تن سکنه دارد آبش از چشمه و رودخانه، محصولش ( غلات و توتون و...
نوبهار
[نَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان نجف آباد شهرستان بیجار، در 4500 گزی مغرب نجف آباد بر سر راه بیجار به سنندج در منطقهء پرتپه ماهور سردسیری واقع است و 95 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات، شغل مردمش زراعت و ( گله داری و...
نوبهار
[نَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان بیزکی بخش حومه و ارداک شهرستان مشهد، در 51 هزارگزی شمال غربی مشهد در جنوب راه مشهد به قوچان، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 300 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و چغندر، شغل مردمش ( زراعت و گله...
نوبهار
[نَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان شهرنو بالاولایت باخرز بخش طیبات شهرستان مشهد، در 42 هزارگزی شمال غربی طیبات و 4 هزارگزی غرب راه طیبات به شهرنو، در دامنهء معتدل هوائی واقع است و 427 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و ( بنشن، شغل مردمش زراعت...
نوبهار
[نَ بَ] (اِخ) ده کوچکی از دهستان میان تکاب بخش بجستان شهرستان گناباد رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ص 423 شود.
