نوبت زنی
[نَ / نُو بَ زَ] (حامص مرکب)عمل نوبت زن رجوع به نوبت زدن شود.
نوبت سالار
[نَ / نُو بَ] (اِ مرکب) سالار نوبت سرکردهء نوبتیان رجوع به نوبتی شود :و کشتن آن کسان که با وی یار شده بودند به کشتن عم وی شمس الدین علی بن مسعود چون نوبت سالار طاهربن ابی الاسد (تاریخ سیستان).
نوبت کار
[نَ / نُو بَ] (ص مرکب) در اصطلاح کارخانه ها، کارگری که پس از چند ساعت کار، چند ساعت تعطیل دارد و ازاین رو کار او گاهی به اول روز و گاهی از نیمه به بعد و گاهی اول شب و گاهی از نیمه به بعد است (یادداشت مؤلف).
نوبت گاه
[نَ / نُو بَ] (اِ مرکب) جائی که در آن بارگاه افراخته باشند نوبتگه (ناظم الاطباء) : یکی هفته به نوبت گاه خسرو روان می کرد هر دم تحفه ای نونظامی نهادش بر بساط نوبتی گاه به نوبت گاه خویش آمد دگر راهنظامی || جای نوبتیان کشیک خانه : همه...
نوبت گرفتن
[نَ / نُو بَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) در انتظار چیزی یا کاری به صف ایستادن.
نوبتگه
[نَ / نُو بَ گَهْ] (اِ مرکب) نوبتگاه رجوع به نوبت گاه شود : به نوبتگه شه دو هندوی بام یکی مقبل و دیگر اقبال نامنظامی همان نوبت پاس در صبح و شام ز نوبتگه او برآورد نامنظامی به نوبتگه شاه بردندشان به سرهنگ نوبت سپردندشاننظامی.
نوبت نگاه داشتن
[نَ / نُو بَ نِ تَ](مص مرکب) حفظ الغیب کردن و نیز رجوع به نوبت داشتن شود : شرایط یگانگی را به جای آرم و نوبت نیکو ( نگاه دارم وی را در مجلس عالی خداوند پدر (تاریخ بیهقی ص 132.
نوبت نواختن
[نَ / نُو بَ نَ تَ] (مص مرکب) رجوع به نوبت زدن شود.
نوبت نواز
[نَ / نُو بَ نَ] (نف مرکب) آنکه طبل و نوبت می نوازد نقاره چی (ناظم الاطباء) نوبت زن.
نوبتی
[نَ / نُو بَ] (ص نسبی، اِ) نوبه ای که به نوبه و تناوب از کسی به دیگری رسد : هین به ملک نوبتی شادی مکن ای تو بسته یْ نوبت آزادی مکنمولوی || نقاره چی (برهان قاطع) (آنندراج) (رشیدی) (انجمن آرا) (جهانگیری) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) نوبت زن نوبت...
نوبتی دار
[نَ / نُو بَ] (نف مرکب) دربان بارگاه و خیمهء بزرگ (ناظم الاطباء) نگهبان خیمه (آنندراج) پاسبان محافظ نگهبان کشیکچی : درآوردشان نوبتی دار شاه قفائی ز خون سرخ و روئی سیاه نظامی (از آنندراج) هر آن موری که یابد بر درش بار سلیمانیش باید نوبتی دارنظامی زهی سرخیل سرهنگان...
نوبتی زدن
[نَ / نُو بَ زَ دَ] (مص مرکب)نوبت زدن نوبت نواختن نقاره زدن : گفت گمان چیست که نوبتی بزدند و وکیل رفت؟ (تاریخ بیهقی ص 450 ) کی توان زد ز روی رحمت و بیم این چنین نوبتی به زیر گلیم ||؟ خیمه زدن خیمه و خرگاه برپا کردن...
نوبتی گاه
[نَ / نُو بَ] (اِ مرکب) نوبت گاه نوبت گه : سوی نوبتی گاه خود بازگشت بلند اخترش باز دمساز گشتنظامی چه آگاهی که شبگردان این راه کجا دارند هر شب نوبتی گاه نظامی (از آنندراج ||) سرزمینی که در آن نوبتی خیمه به پا کرده باشند (آنندراج ||) اگر...
نوبتی وار
[نَ / نُو بَ] (ص مرکب، ق مرکب) مانند نوبتی چون نوبتی جنیبت وار : سبز خنگ سپهر پیوسته نوبتی وار زیر زین تو بادانوری.
نوبخت
[نَ بَ] (اِخ) نام منجم معروف ایرانی است که در قرن دوم هجری می زیسته است و گویند نسبت خود را به گیو پسر گودرز پهلوان ایرانی می رسانده و نوبختیان یا آل نوبخت از احفاد ویند وی در دربار منصور خلیفهء عباسی که به علم نجوم اعتقادی داشت منزلت...
نوبختی
[نَ بَ] (اِخ) ابراهیم بن اسحاق بن ابوسهل بن نوبخت( 1)، مکنی به ابواسحاق از اعاظم متکلمان امامیهء قرن چهارم هجری است او راست: الابتهاج فی اثبات اللذه العقلیه لله تعالی، و الیاقوت فی علم الکلام کتاب اخیر از قدیم ترین تألیفات کلامیهء علمای امامیه شرح کرده است (از ریحانه...
نوبختی
[نَ بَ] (اِخ) ابوسهل رجوع به ابوسهل بن نوبخت شود.
نوبختی
[نَ بَ] (اِخ) ابوسهل رجوع به ابوسهل اسماعیل بن علی شود.
نوبختی
[نَ بَ] (اِخ) حسن بن موسی بن حسن بن محمد نوبختی رجوع به حسن نوبختی شود.
نوبختی
[نَ بَ] (اِخ) علی بن احمدبن نوبخت، مکنی به ابوالحسن رجوع به علی بن احمدبن نوبخت و رجوع به ابوالحسن علی شود.
