نواز
[نَ] (اِمص) حاصل مصدر نواختن است (یادداشت مؤلف) نوازش (برهان قاطع) (آنندراج) نواختن (اوبهی) (برهان قاطع) دلجوئی (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) تسلی (ناظم الاطباء) رجوع به نوازش و نواختن شود : ز کهتر پرستش ز مهتر نواز بداندیش را داشتن در گدازفردوسی خجسته بادت و فرخنده و مبارک باد نواز...
نوازاده
[نَ دَ / دِ] (اِ مرکب) پسرزاده دخترزاده (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نبیره (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج) نواسه (جهانگیری) نبسه (انجمن آرا) (آنندراج) نواده زاده (حاشیهء وحید دستگردی بر شرفنامهء نظامی ص 80 ) رجوع به نوا شود : نوآئین ترین شاه آفاق بود نوازادهء عیص...
نوازان
[نَ] (نف، ق) نوازش کنان (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) دلجوئی کنان (ناظم الاطباء) در حال نواخت و نوازش کردن ||ساززنان آوازخوانان سرودگویان (ناظم الاطباء) در حال نواختن ساز و آلات طرب : نوازان نوازنده در چنگ چنگ ز دل برده بگماز چون زنگ زنگاسدی || به معنی نوازنده و...
نوا زدن
[نَ زَ دَ] (مص مرکب) نغمه سرائی کردن تغنی کردن آهنگ نواختن نوازندگی کردن : تا چون هزاردستان بر گل نوا زند قمری چو عاشقان به خروش آید از چنار فرخی چو بلبل شد و بر گل روی دوست نوا می زند وقت شام و سحرمسعودسعد ساقی بیار جامی کز...
نوازده
[نَ زَ دَ / دِ] (اِ مرکب) نوازاده (آنندراج) رجوع به نوازاده شود.
نوازده
[نُ دَهْ] (عدد، ص) نوزده (ناظم الاطباء).
نوازدهم
[نُ دَ هُ] (عدد ترتیبی، ص نسبی)نوزدهم (ناظم الاطباء).
نوازش
[نَ زِ] (اِمص) حاصل مصدر از نواختن (از آنندراج) دست بر سر و روی کسی کشیدن به علامت مهربانی و شفقت (یادداشت مؤلف) : جهان مار بدخوست منوازش از بن ازیرا نسازَدْش هرگز نوازشناصرخسرو || مهربانی مرحمت شفقت (ناظم الاطباء) مکرمت عنایت توجه و التفات نواخت لطف ملاطفت : شود...
نوازش
[نَ زِ] (اِخ) میرزا نوازش حسین خان لکهنوئی، فرزند میرزا حسین علی خان، متخلص به نوازش از پارسی گویان هند است او راست: به شب وصل شکوه ها چه کنم شب کوتاه و قصه بسیار است اثر نسخهء بتم بنگر لرزه بر عضو عضو عطار است (از صبح ( گلشن...
نوازش پذیر
[نَ زِ پَ] (نف مرکب)پذیرندهء مهربانی و عنایت و محبت کنایه از زیردست و رعیت و کسی که در پناه تفقد و سرپرستی دیگری قرار دارد که مورد نواخت و ملاطفت و مهربانی است : چو گشتند از او آن اسیران او به شفقت نوازش پذیران اونظامی.
نوازش فروش
[نَ زِ فُ] (نف مرکب)مهربانی کننده لطف کننده نوازشگر : بحمداللَّه این شاه بسیارهوش که نازش خر است و نوازش فروشنظامی.
نوازش کردن
[نَ زِ کَ دَ] (مص مرکب)از روی مهربانی دست به سر کسی کشیدن توسعاً، مهربانی کردن (یادداشت مؤلف) نواختن تفقد کردن مورد لطف و مرحمت قرار دادن و نیز رجوع به نواختن و نواخت کردن شود : بدانسان که شاهان نوازش کنند بدان بندگان نیز نازش کنندفردوسی نوازش کنون من...
نوازش کنان
[نَ زِ کُ] (ق مرکب) به مهربانی به لطف در حال نوازش کردن و نواختن : نوازش کنانش ملک پیش خواند ملک وار بر کرسی زر نشاندنظامی.
نوازشگر
[نَ زِ گَ] (ص مرکب) کسی که می نوازد و شفقت و مرحمت می نماید (ناظم الاطباء) نوازش کننده || نوازندهء آلات موسیقی ساززن.
نوازشگری
[نَ زِ گَ] (حامص مرکب)شفقت مرحمت مهربانی (ناظم الاطباء) عمل نوازش گر : نوازشگری را بدو راه داد به نزدیک تختش وطنگاه دادنظامی نوازشگریهای بدرام تو برآرد به هفتم فلک نام تونظامی به جای شما هر یکی بی سپاس نوازشگری ها رَوَد بی قیاسنظامی || نوازندگی عمل نوازنده و آنکه...
نوازشگری کردن
[نَ زِ گَ کَ دَ] (مص مرکب) لطف کردن نواختن عنایت و مهربانی کردن : به امّید گنجی چنان گوهری بسی کرد با او نوازشگرینظامی نشاندش به آزرم و دادش طعام نوازشگری کرد با او تمامنظامی شه آسوده دل شد ز گفتارشان نوازشگری کرد بسیارشاننظامی.
نوازش نامه
[نَ زِ مَ / مِ] (اِ مرکب) نامه ای که از روی شفقت و مهربانی نوشته شده باشد، و نامه ای که موجب تسلی و دلاسایی گردد (ناظم الاطباء).
نوازغ
[نَ زِ] (ع ص، اِ) جِ نازغه( 1) (معجم متن اللغه) : سبب ذعری که در صمیم دل او متمکن گشته بود و خیالی که به حواشی خاطر او متطرق شده بود و نوازغ ظنون عنان طمأنینت و سکون از دست او ستده (ترجمهء تاریخ یمینی ص 156 ) از...
نوازل
[نَ زِ] (ع ص، اِ) جِ نازله رجوع به نازله شود : به سبب نوازل محن و عوارض فتن و عوایق ایام تیر تمنایشان به هدف مراد نمی ( رسید (ترجمهء تاریخ یمینی ص 214.
نوازن
[نَ زَ] (نف مرکب) نوازننده که آلت موسیقی نوازد که آهنگی نوازد : گر پارسا زنی شنود شعر پارسیش وآن دست بیندش که بدانسان نوازن است یوسف عروضی || نغمه سرا نغمه خوان دستان سرا : چون دم برآرم از سر زانو به باغ غم از شاخ سدره مرغ نوازن...
