نمکدان
[نَ مَ] (اِخ) دهی است از بخش قشم شهرستان بندرعباس که یکصد تن سکنه دارد آبش از چاه، محصولش غلات، شغل اهالی ( صید ماهی و کرایه کشی است در این ده معدن نمک وجود دارد (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8.
نمکدان
[نَ مَ] (اِخ) نام بنائی است از دورهء صفویه در اصفهان این بنا را ظل السلطان ویران کرد (یادداشت مؤلف).
نمک دره
[نَ مَ دَ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان جنت رودبار بخش رودسر شهرستان شهسوار که 130 تن سکنه دارد آبش از چشمه، ( محصولش غلات و سیب زمینی و عسل، شغل مردمش زراعت و گله داری است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3.
نم کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) به آب تر کردن: تنباکو را به آب نم کردن || خمیر کردن: نم کردن حنا و رنگ و غیره (یادداشت مؤلف) - درِ کسی را نم کردن؛ کلاه بر سرش گذاشتن فریبش دادن.
نم کرده
[نَ کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مرطوب آب زده || در تداول، کنایه از مجهز و آماده و منتظر گویند: همیشه چند نفر نم کرده دارد؛ همیشه چند تن در انتظار و به فرمان اویند.
نمک ریختن
[نَ مَ تَ] (مص مرکب)نمک پاشیدن نمک بر چیزی افشاندن در غذا نمک کردن : به کام باده کشان تا حلاوتی بخشد ز خندهء تو نمک بر کباب خواهم ریخت علی خراسانی (از آنندراج ||) در تداول، کنایه از بی مزگی کردن مزاح و شوخی خارج از ادب کردن.
نمک ریز
[نَ مَ] (نف مرکب) آنکه نمک می پاشد (ناظم الاطباء) - نمک ریز شدن؛ کنایه از گریان شدن : دیدن او چون نمک انگیز شد هرکه در او دید نمک ریز شدنظامی.
نمک زار
[نَ مَ] (اِ مرکب) زمین شور که در آن نمک فراوان باشد (ناظم الاطباء) شورستان مَمْلَحه مَلّاحه نمکسار (یادداشت مؤلف) شوره زار (فرهنگ فارسی معین) : چون بیابان سوخته رویش ز اشک شور گرم چون به تابستان نمک زار بیابان آمده خاقانی گر نمک زاری شود گیتی به جاست با...
نمک زدن
[نَ مَ زَ دَ] (مص مرکب) نمک پاشیدن : کوته ز شوربختی ما شد شب وصال چندانکه زد نمک دل ما بر کباب صبح نعمت خان (از آنندراج) این چه نمک بود به داغم زدی بوی بهاری به دماغم زدی وحید (از آنندراج).
نمک زده
[نَ مَ زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نمکین دارای نمک (ناظم الاطباء).
نمکزی
[نَ مَ] (اِ) حلوائی است که آن را از آرد و شکر با عسل و دوشاب پزند و مغز گردکان و بادام و پسته و امثال آن داخل کنند و قند سوده و مشک و گلاب بر آن پاشند و خورند و بعضی گویند میوه های خشک شده داخل کنند...
نمکسار
[نَ مَ] (اِ مرکب) نمک زار کان و معدن نمک (ناظم الاطباء) مَلّاحه (یادداشت مؤلف) : دل ستم کش عاشق همیشه در کار است ز شوربختی خود عامل نمکسار است سراج (از آنندراج).
نمک سای
[نَ مَ] (نف مرکب) سایندهء نمک آنکه سنگ نمک را می سابد (|| اِ مرکب) ابزار سابیدن نمک.
نمکستان
[نَ مَ کِ / نَ مَ سِ] (اِ مرکب)مَلّاحه (دهار) (منتهی الارب) مَمْلَحه (منتهی الارب) نمک زار معدن نمک آنجا که نمک فراوان باشد کفه نمک : و به یک فرسنگی وی نمکستان است که نمک گرگان و طبرستان از آنجاست (حدود العالم) و بدان نزدیکی دریا و نمکستان است...
نمک سود
[نَ مَ] (ن مف مرکب) هرچیزی را گویند که بر آن نمک پاشیده باشند عموماً (برهان قاطع) (آنندراج) نمک سوده || گوشت قدید و کباب گوشت قدید را گویند خصوصاً (برهان قاطع) (آنندراج) گوشت خشک کردهء نمک پاشیده برای نگاه داشتن (فرهنگ خطی) گوشت که شرحه شرحه کنند و بر...
نمک سودن
[نَ مَ دَ] (مص مرکب) نمک سابیدن || نمک پاشیدن نمک ریختن : در چشم اعتبار نمک سودن است و بس در شوره زار علم اگر هست حاصلی صائب (از آنندراج).
نمک سوده
[نَ مَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نمک سود رجوع به نمک سود شود.
نمک سوز
[نَ مَ] (ن مف مرکب) در نمک سخت شده: ماهی نمک سوز - نمک سوز کردن؛ در نمک سخت کردن (یادداشت مؤلف).
نمک شناس
[نَ مَ شِ] (نف مرکب) آنکه حق نمک بشناسد مقابل حق نمک ناشناس (آنندراج) باوفا وفادار سپاس گزار (ناظم الاطباء) کسی که حق نان و نمکی که خورده ادا کند حق شناس (فرهنگ فارسی معین) -امثال: سگ نمک شناس به از آدمی ناسپاس.
نمک شناسی
[نَ مَ شِ] (حامص مرکب)عمل نمک شناس رعایت حق ولی نعمت سپاس گزاری حق گزاری حق شناسی وفاداری.
