نمک انگیز
[نَ مَ اَ] (نف مرکب) نمک ریز که نمک فروپاشد - نمک انگیز شدن؛ کنایه از گریان شدن و گریستن : دیدهء او چون نمک انگیز شد هرکه در او دید نمک ریز شدنظامی.
نمک انگیزیدن
[نَ مَ اَ دَ] (مص مرکب)کنایه از گریه کردن (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) نمک ریزیدن نمک انگیختن (ناظم الاطباء) گریستن (فرهنگ فارسی معین).
نمک بار
[نَ مَ] (نف مرکب) نمک ریز نمک افشان که نمک فروریزد - نمک بار شدن؛ گریان شدن اشک فروریختن نمک انگیز شدن : چو ابر از شوربختی شد نمک بار دل از شیرین شورانگیز بردارنظامی.
نمکبان
[نَ مَ] (اِخ) از قرای مرو است در طرف صحرا در نزدیکی سنج عباد (از معجم البلدان).
نمکبانی
[نَ مَ] (ص نسبی) منسوب است به نمکبان که از قراء مرو می باشد (از سمعانی).
نمک برافکندن
[نَ مَ بَ اَ کَ دَ] (مص مرکب) نمک افکندن نمک پاشیدن : نعره کنان چون نمک بر آتشم ایرا غم نمکم بر دل فگار برافکندخاقانی.
نمک بند
[نَ مَ بَ] (ن مف مرکب) زخمی که در آن نمک انداخته بند کنند( 1) (آنندراج) زخمی که بر روی آن نمک پاشیده وی را ببندند (ناظم الاطباء) : هر شب ز شور گریهء اخترشمار خویش زخم گلوی صبح نمک بند کرده ایم سالک یزدی (از آنندراج) 1) - خاص...
نمک به حرام
[نَ مَ بِ حَ] (ص مرکب)ناسپاس بی وفا حق ناشناس بی حقیقت و صداقت خائن سرکش و نافرمان بدکار بدعمل (ناظم الاطباء) نمک نشناس نمک کور کافر کافرنعمت که حق نمک نگاه ندارد که پاس ولی نعمت ندارد : نمک به ساغر می ریخت زاهد شیاد کسی نمک به حرامی...
نمک به حرامی
[نَ مَ بِ حَ] (حامص مرکب) ناسپاسی نمک ناشناسی کافرنعمتی کفران حق ناشناسی : اگر تا به حالا نمک به حرامی از او ظاهر نشده است حالا هم نخواهد شد (امیرارسلان، از فرهنگ فارسی معین).
نمک پاش
[نَ مَ] (نف مرکب) آنکه نمک بر غذائی یا چیزی افشاند : در آتشم ز تغافل نشانده ای، باری تبسمی که نمک پاش این کباب شود کلیم (از آنندراج) - نمک پاش جراحت (دل خسته، جگر -مجروح)؛ کنایه از کسی که داغ محنت رسیده ای را تازه کند : نمک...
نمک پاشی
[نَ مَ] (حامص مرکب) نمک پاشیدن نمک بر چیزی افشاندن عمل نمک پاش || در تداول، بی مزگی کردن لوس شدن سخن ناخوشایند و نامطبوعی بی ادبانه گفتن یا حرکتی ناپسند کردن لطیفه ای دور از ادب گفتن.
نمک پاشیدن
[نَ مَ دَ] (مص مرکب)نمک افشاندن بر چیزی نمک ریختن || در تداول، سخنی یا حرکتی ناپسند و ناموجه و دور از ادب ادا کردن.
نمک پراکندن
[نَ مَ پَ کَ دَ] (مص مرکب) نمک پاشیدن نمک افشاندن : خلقی به تیغ غمزهء خون خوار و لعل لب مجروح می کنی و نمک می پراکنیسعدی ریش فرهاد بهترک بودی گر نه شیرین نمک پراکندیسعدی.
نمک پرور
[نَ مَ پَرْ وَ] (ن مف مرکب)نمک پرورده نمک پرورد || نوکر و خدمتکار (ناظم الاطباء) رجوع به نمک پرورده شود || نمک آلوده (آنندراج) نمک آلود به نمک آغشته : دل است اینکه زخمش نمک پرور است دل است اینکه زهرش پر از شکّر است ظهوری (از آنندراج).
نمک پرورد
[نَ مَ پَرْ وَ] (ن مف مرکب)نمک پرور نمک پرورده رجوع به نمک پرورده شود.
نمک پروردگی
[نَ مَ پَرْ وَ دَ / دِ](حامص مرکب) نمک پرورده بودن رجوع به نمک پرورده شود.
نمک پرورده
[نَ مَ پَرْ وَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نمک سود (یادداشت مؤلف) نمک آلود به نمک آغشته در نمک خوابانده || با نعمت او بالیده و قوت گرفته (یادداشت مؤلف) نمک پرور کسی که با خرج دیگری پرورش یافته باشد (ناظم الاطباء).
نمکت
( [نَ مَ] (اِ) تری رطوبت (ناظم الاطباء) (شعوری ج 2 ص 378.
نمک تازه کردن
[نَ مَ زَ / زِ کَ دَ] (مص مرکب) نمک تازه نمودن با کسی از سر نو عقد محبت و دوستی بستن و عهد و پیمان تازه کردن تجدید عهد و پیمان تازه کردن (آنندراج) تجدید عهد و پیمان کردن (ناظم الاطباء) ممالحت و دیدار تازه کردن باز به هم...
نمک تن
[نَ مَ تَ] (ص مرکب) که تنی به رنگ نمک دارد : گر پیش ما به بوی بنفشه برد نمک تیغش نمک تن است به رنگی بنفشه وار خاقانی.
