نمک چال
[نَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان ززوماهرو از بخش الیگودرز شهرستان بروجرد که 350 تن سکنه دارد آبش از چشمه و قنات، ( محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6.
نمک چش
[نَ مَ چَ / چِ] (اِمص مرکب)نمک چشیدن (غیاث اللغات) پاره ای طعام چشیدن برای دریافتن نمک آن و به مجاز به معنی مطلق چشیدن مستعمل است (آنندراج) نمک چشه کردن نمک غذائی را چشیدن برای تشخیص مزه و اندازهء نمک آن و اندکی از غذائی خوردن : هرگه رسید...
نمک چشه
[نَ مَ چَ / چِ شَ / شِ] (اِ مرکب) نمک چش پاره ای و اندکی از غذا (|| اِمص مرکب) کمی چشیدن کمی خوردن از چیزی (یادداشت مؤلف) - نمک چشه کردن؛ چشیدن طعامی برای دانستن اندازهء نمک آن مقداری بسیار اندک از طعامی خوردن به قدر تمییز اندازهء...
نمک چشی
[نَ مَ چَ / چِ] (حامص مرکب)نمک چشیدن نمک چشه کردن || نخستین پرورش کودک تقریباً تا شش ماه که در این مدت کمال توجه و نوازش را دربارهء وی معمول می دارند (ناظم الاطباء).
نمک چشیدن
[نَ مَ چَ / چِ دَ] (مص مرکب) نمک چشه کردن اندکی از غذا چشیدن : گر جوسنگی نمک خود چشی دامن از این بی نمکی درکشینظامی.
نمک حرام
[نَ مَ حَ] (ص مرکب) مقابل نمک حلال حق ناشناس کسی که در عوض نیکی بدی کند (آنندراج) نمک به حرام (ناظم الاطباء).
نمک حرامی
[نَ مَ حَ] (حامص مرکب)نمک به حرامی نمک حرام بودن حق ناشناسی ناسپاسی کفران نعمت.
نمک حلال
[نَ مَ حَ] (ص مرکب) مقابل نمک حرام (از آنندراج) صادق امین باوفا راست درست باصداقت (ناظم الاطباء) نمک به حلال شاکر حق شناس : ندیده ای ز حریفان بزم کس واله نمک حلال تری از شراب انگوری واله (از آنندراج).
نمک حلالی
[نَ مَ حَ] (حامص مرکب)وفاداری صداقت (ناظم الاطباء) نمک به حلال بودن مقابل نمک حرامی و نمک به حرامی.
نمک خوار
[نَ مَ خوا / خا] (نف مرکب)آنکه نان و نمک کسی را می خورد (ناظم الاطباء) نمک خواره نمک پرور نمک پرورد تحت تکفل || دو یا چند تن که با هم نان و نمک خورده باشند (فرهنگ فارسی معین).
نمک خوارگی
[نَ مَ خوا / خا رَ / رِ](حامص مرکب) عمل نمک خواره (فرهنگ فارسی معین) نمک خواره بودن نمک پروردگی || ممالحت با هم نان و نمک خوردن || وفاداری شکرگزاری حق گزاری حق شناسی (ناظم الاطباء).
نمک خواره
[نَ مَ خوا / خا رَ / رِ] (نف مرکب) نمک خوار نمک پرورده که نمک کسی را خورد و از نعمت او متنعم شود : چه شورش فکندند در انجمن نمک خوارگان نمکدان شکن قدسی (از آنندراج).
نمک خواری
[نَ مَ خوا / خا] (حامص مرکب) نان و نمک دیگری را خوردن (فرهنگ فارسی معین) نمک خوارگی نمک پروردگی || با هم نان و نمک خوردن (فرهنگ فارسی معین).
نمک خوردن
[نَ مَ خوَرْ / خُرْ دَ] (مص مرکب) هم نمک شدن مهمان شدن (حاشیهء وحید بر خسرو و شیرین نظامی) هم غذا شدن : مرا پیوند او خواری نیرزد نمک خوردن جگرخواری نیرزدنظامی سال ها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و حقوق صحبت بیکران ثابت شده (گلستان...
نمک خورده
[نَ مَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ](ن مف مرکب) نمک پرورده که از خوان نعمت کسی متنعم شده است که با او نان و نمک خورده است که حق صحبتی و الفتی بر گردن دارد : نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مردسعدی...
نمک دار
[نَ مَ] (نف مرکب) خوش نمک بانمک کمی شور || ملیح باملاحت (یادداشت مؤلف).
نمک داری
[نَ مَ] (حامص مرکب)ملاحت (یادداشت مؤلف).
نمک داشتن
[نَ مَ تَ] (مص مرکب)خوش نمک بودن غذا نمکی به اندازه یا کمی بیش از اندازه داشتن غذا || ملیح بودن صاحب ملاحت بودن : کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری سعدی || گیرنده و جذاب و بانمک بودن...
نمک داغ
[نَ مَ] (اِ مرکب) نمک که آن را حرارت دهند و در کیسه ای کنند و برای رفع بعض سردردها آن کیسه را بر سر نهند.
نمکدان
[نَ مَ] (اِ مرکب) ظرفی که نمک را سوده در آن نگه دارند (آنندراج) آوند نمک که در آن نمک ریخته در سر سفره می گذارند (ناظم الاطباء) مِمْلَحه (دهار) (منتهی الارب) : این چنان زرین نمکدان بر بلورین مائده وآن چنان چون در غلاف زر سیمین گوشوار منوچهری از...
