نمص
[نَ] (ع مص) موی برچیدن (منتهی الارب) مو چیدن (غیاث اللغات) موی به رشته از روی برکندن (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) برکندن موی را (از ناظم الاطباء) نتف (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) بند انداختن هفه کردن.
نمص
[نَ مَ] (ع اِمص) باریکی و تنکی موی چنانچه پر ریزهء زرد چوزه ماند (منتهی الارب) رقیق و کم پشت و ظریف و باریک بودن موی( 1) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد ||) کمی موی (منتهی الارب) تنکی و کمی موی (ناظم الاطباء (||) اِ) پر کوتاه ریزه (منتهی...
نمص
[نُ مُ] (ع اِ) جِ نُماص رجوع به نُماص شود.
نمص
[نِ] (ع اِ) گیاهی است که از آن طبق ها و سرپوش ها سازند نَمَص (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) رجوع به نَمَص شود.
نمط
[نَ مَ] (ع اِ) روش (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) نوع (مهذب الاسماء) دستور (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) طرح (ناظم الاطباء) گونهء چیزی (منتهی الارب) گونه و طریقهء چیزی (ناظم الاطباء) طرز طراز قبیل سنخ جنس منوال طریق طریقه فن (یادداشت مؤلف) : بلاغت نگه داشتندی و خط کسی...
نمطی
[نَ مَ طی ی] (ع ص نسبی) منسوب به نمط (منتهی الارب ||) نمط فروش (مهذب الاسماء) شادروان فروش (فرهنگ خطی) رجوع به نمط شود (|| اِ) بستر و پوشاک (ناظم الاطباء) رجوع به نمط شود.
نمغه
[نَ مَ غَ] (ع اِ) جان دانهء کودک نوزاد که جنبان باشد (منتهی الارب) آنجا که می جهد از پیش سر کودک (فرهنگ خطی) قسمتی از یافوخ کودک نوزاد که هنگام تولد جنبان است (از متن اللغه ||) نمغه الجبل؛ زبر کوه، و کذلک نمغه الرأس (منتهی الارب) بلندی...
نمق
[نَ] (ع مص) طپانچه زدن بر چشم کسی (از منتهی الارب) لطمه زدن بر چشم کسی (از اقرب الموارد ||) نبشتن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) نوشتن نامه را (منتهی الارب) (از اقرب الموارد ||) نقش و نگار کردن کتاب و نامه را، و هو نمیق (از متن اللغه).
نمق
[نَ مَ] (ع اِ) نمق الطریق؛ میانهء راه و معظم آن (منتهی الارب) متن و وسط راه (از متن اللغه).
نمقه
[نَ مَ قَ] (ع اِ) زهومت انتان (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) گویا مقلوب قنمه باشد (از متن اللغه) یقال للشی ء المروح فیه نمقه نمقه؛ روای چیزی، منه » : 1) - معنی این کلمه در منتهی الارب و به نقل از آن در آنندراج چنین آمده است...
نمک
[نَ مَ] (اِ)( 1) ماده ای سپید که به آسانی سوده می گردد و در آب حل می شود و آن را در تلذیذ غذاها به کار می برند و سبخ نیز گویند (ناظم الاطباء) ملح ابوعون عسجر (منتهی الارب) ابوصابر ابوالمطیب (المرصع) مادهء کانی سفیدرنگ شورمزه ای که در...
نمک
[نَ مَ] (اِ مصغر) از: نم + ک (پسوند تصغیر) رطوبتی اندک اندک نم و رطوبتی قطره ای : هم ساده گلی هم شکری هم نمکی بر برگ گل سرخ چکیده نمکیعسجدی.
نمک آب
[نَ مَ] (اِ مرکب) آب نمک نمکاب آب ممزوج به نمک بسیار آب که در آن نمک حل کرده باشند حفظ پنیر و امثال آن و نیز نگاه داری ماهی و گوشت و بعضی بقول و حبوب را (از یادداشت مؤلف) : و هفت شبانروز در نمک آب نهند [...
نمک آلود
[نَ مَ] (ن مف مرکب)نمک آلوده.
نمک آلوده
[نَ مَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)چیزی که آن را در نمک غلطانیده باشند (آنندراج) به نمک آغشته که آن را در نمک خوابانده یا نمک بر آن پاشیده باشند : آنم که غم دل به دو عالم نفروشم زخم نمک آلوده به مرهم نفروشم تأثیر (از آنندراج).
نمکاب
[نَ مَ] (اِ مرکب) آبی که در آن نمک حل کرده باشند (ناظم الاطباء) نمک آب : مستانه ز مرغ دل من ساز کبابی وز دیدهء گریان منش زن نمکابی بدر شیروانی (از آنندراج) مردم دیده که دزدیده گهی نقش رخت در شکنجه است مدام از نمکاب مژه ام مسیح...
نمک افشان
[نَ مَ اَ] (نف مرکب)نمک پاش که نمک بر چیزی افشاند || گریان اشک ریزان : چون بر این خوان نمک بی نمکی است دیده از غم نمک افشان چه کنمخاقانی نمک افشان شدم از دیده کنون شکرافشان شوم ان شاءاللهخاقانی.
نمک افشاندن
[نَ مَ اَ دَ] (مص مرکب)نمک پاشیدن نمک ریختن بر غذائی || کنایه از اشک ریختن سرشک افشاندن.
نمک افکندن
[نَ مَ اَ کَ دَ] (مص مرکب)نمک ریختن نمک پاشیدن نمک زدن : اگر سرمایهء خونابه کم شد دلا زآن لب نمک بر ریش افکن کلیم (از آنندراج) و رجوع به نمک برافکندن شود.
نمک انگیختن
[نَ مَ اَ تَ] (مص مرکب)کنایه از اشک ریختن و گریستن است (از آنندراج) نمک انگیزیدن نمک ریزیدن (ناظم الاطباء).
