نمره دادن
[نُ رِ دَ] (مص مرکب) در مدارس، پس از رسیدگی به تکالیف یا تصحیح اوراق امتحانی شاگرد با گذاشتن نمره ای درجهء معلومات و کار او را مشخص کردن.
نمره زدن
[نُ رِ زَ دَ] (مص مرکب)نمره گذاری کردن روی چیزی نمره گذاشتن ترتیب تقدم و تأخر افراد یک مجموعه را مشخص کردن.
نمره زنی
[نُ رِ زَ] (حامص مرکب)نمره گذاری رجوع به نمره گذاری شود (|| اِ مرکب) ابزار نمره زدن وسیله ای که با آن روی اوراق دستهء قبض و امثال آن نمرهء ترتیب بگذارند.
نمره گذاری
[نُ رِ گُ] (حامص مرکب) با ارقام و اعداد ترتیبی، تعداد و ترتیب افراد یک کلی و آحاد یک گروه را مشخص کردن: نمره گذاری اتومبیل ها، نمره گذاری خانه ها.
نمره گذاشتن
[نُ رِ گُ تَ] (مص مرکب) با نوشتن نمره و شماره روی اجزاء یک کلی یا افراد یک مجموعه، ترتیب آنها را مشخص کردن رجوع به نمره گذاری شود.
نمره گرفتن
[نُ رِ گِ رِ تَ] (مص مرکب)در مدارس، پس از جواب دادن به سؤالات معلم یا گذراندن امتحانات از ممتحن مناسب و مطابق پاسخ های درستی که شاگرد داده است به اخذ نمره ای که معرف معلومات اوست موفق شدن مقابل نمره دادن.
نمره گیر
[نُ رِ] (اِ مرکب) آلتی که در تلفن تعبیه شده است شامل نمره ها و با چرخاندن آن نمرهء مطلوب را به دست آرند و با طرف مکالمه کنند.
نمری
[نَ مَ] (اِخ) حسین بن علی نمری بصری، مکنی به ابوعبدالله از شاعران و نحویون قرن چهارم هجری است او راست: اسماء الفضه و الذهب الخیل الملمع مشکلات الحماسه یا معانی الحماسه به سال 385 ه ق درگذشت (از ریحانه الادب ج 4 ص 233 ) و رجوع به...
نمری
[نَ مَ] (اِخ) منصوربن سلمه بن عبدالعزیز یا زبرقان بن سلمه بن شریک، نمری القبیله جزری الاصل بغدادی الاقامه، مکنی به ابوالقاسم یا ابوسلمه از مشاهیر شاعران اوایل عهد بنی عباس و از مدیحه گویان هارون الرشید و اشراف دولت اوست در سال 210 ه ق وفات یافته است...
نم زدن
[نَ زَ دَ] (مص مرکب) افشاندن آب کم بر چیزی (یادداشت مؤلف) رطوبت دادن و مرطوب کردن چیزی را آبی اندک بر چیزی افشاندن: نم زدن تنباکو را، نم زدن لباس را پیش از اتو کشیدن : چو شد ز نم زدن ابرهای فاخته گون درخت باغ چو طاووس جلوگی...
نم زده
[نَ زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) مرطوب که قطرات آب یا باران بر آن نشسته باشد آب زده : رویش از خاک چو برداشتم از خوی شده بود لاله برگش چو گل نم زده در وقت سحر سنائی || آب پاشیده آب پاشیده شده : راه چون رفته...
نمزیس
[نِ مِ] (اِخ) نام یکی از ربه النوع های یونانی است رجوع به فرهنگ اساطیر یونان و روم ج 2 ص 613 و ایران باستان ص 1217 شود.
نمس
[نَ] (ع مص) راز گفتن (از منتهی الارب) (از آنندراج) راز گفتن با کسی (تاج المصادر بیهقی ||) پنهان داشتن راز (منتهی الارب) (از آنندراج) (از زوزنی) پوشیدن راز (تاج المصادر بیهقی).
نمس
[نَ مَ] (ع مص) تباه شدن روغن (آنندراج) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) گنده شدن روغن (زوزنی) بادغد شدن روغن باد کشیدن روغن تند شدن و تیز شدن روغن (یادداشت مؤلف).
نمس
[نَ مِ] (ع ص) روغن تباه شده و فاسدگشته (ناظم الاطباء).
نمس
[نُ] (ع ص، اِ) جِ اَنْمَس رجوع به انمس شود.
نمس
[نُ مُ] (اِ) راسو (جهانگیری) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) موش خرما ابن عرس (برهان قاطع) رجوع به نِمْس شود.
نمس
[نِ] (ع اِ) راسو (فرهنگ فارسی معین) قسمی راسو (ناظم الاطباء) جانورکی است به مصر که اژدر را کشد (منتهی الارب) چیزی است که ثعبان را بگزد و بکشد (السامی) ایخنومن و آن قسمی راسوست و در مصر بسیار باشد و در نزد قبطیان قدیم حرمتی دینی داشت، چه خزندگان...
نمسا
[نَ] (اِخ) نمسه رجوع به نمسه شود.
نمساء
[نَ] (ع ص) تأنیث اَنْمَس رجوع به انمس شود.
