نقز
[نُ] (ع اِ) چاه (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد) چاه یا آب (از متن اللغه).
نقز
[نِ] (ع اِ) ستوران ریزه و لاغر (منتهی الارب) رذال مال (اقرب الموارد) (المنجد) نَقَز رجوع به نَقَز شود.
نقز
[نَ قَ] (ع اِ) آب صاف و خوشگوار (از المنجد) رجوع به نَقِز شود.
نقزان
[نَ قَ] (ع مص) نَقز نقاز رجوع به نَقز شود.
نق زدن
[نِ زَ دَ] (مص مرکب) غر و لند کردن.
نقس
[نَ] (ع اِ) عیب فسوس (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) عیب و سخریه (متن اللغه ||) گر خارش (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) جرب (ناظم الاطباء) (متن اللغه) (اقرب الموارد) ج، نُقُس || قسمی ناقوس (از المنجد) (از اقرب الموارد) و آن چوب درازی است، و وبیل و وبیله چوبی...
نقس
[نَ قِ] (ع ص) که عیب کند مردم را و لقب نهد بر ایشان (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از المنجد).
نقس
[نُ قُ] (ع اِ) جِ نَقْس رجوع به نَقس شود || جِ ناقوس رجوع به ناقوس شود.
نقس
[نِ] (ع اِ) سیاهی که بدان بنویسند (دهار) مرکب سیاهی (از السامی) سیاهی دوات (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از متن اللغه) مرکب خوب (از زمخشری) مداد (ناظم الاطباء) مداد که بدان نویسند (از اقرب الموارد) (از المنجد) دودهء مرکب خضاض حبر خض (یادداشت مؤلف) ج، انقاس، انقس : وقت...
نقش
[نَ] (ع مص) نگاشتن (منتهی الارب) (آنندراج) نگارش (یادداشت مؤلف) نقش کردن (زوزنی ||) کندن نگین (یادداشت مؤلف): نقش فص الخاتم؛ حفره (اقرب الموارد) رجوع به نقش نگین شود || نگار کردن (منتهی الارب) (آنندراج) (از تاج المصادر بیهقی) نگار کردن چیزی را به دو رنگ یا چند رنگ (از...
نقش
[نَ] (ع اِ) صورت (آنندراج) (از بهار عجم) (ناظم الاطباء) تصویر رسم ترسیم شبیه صورت و شکل توخش (ناظم الاطباء) شبیه تمثال : بت اگر چه لطیف دارد نقش به برِ دو رخانْت هست خراشرودکی که بر آب و گل نقش ما یاد کرد که ماهار در بینی باد کردرودکی...
نقش آباد
[نَ] (اِ مرکب) کنایه از شراب آتشی است (برهان قاطع) (از آنندراج) می تند و گزنده (ناظم الاطباء).
نقش آمدن
[نَ مَ دَ] (مص مرکب) موافق مراد نشستن کعبتین در قمار دست موافق نصیب افتادن کاری به مراد دل برآمدن : مرا بر کعبتین دل سه شش نقش آمد از وصلش زهی نقشی که این بارم چنان آمد که من خواهم خاقانی.
نقش آوردن
[نَ وَ دَ] (مص مرکب)خال های مساعد و ورق های برنده آوردن در قمار (یادداشت مؤلف) طاس آوردن در بازی نرد دست آوردن در بازی ورق به کام دل رسیدن در کارها به مراد دل رسیدن.
نقش افتادن
[نَ اُ دَ] (مص مرکب)آفریده شدن و مصور گردیدن (آنندراج) : کنون که موسم هولی رسید باید دید میان ما و بتان نقش تا چه رنگ افتد قبول (از آنندراج).
نقش افکندن
[نَ اَ کَ دَ] (مص مرکب)کنایه از آفریدن و تصویر کردن (از آنندراج) : باد صبا بر آب گر نقش قد افلح افکند هم تو فلاح فتح را بر شط مفلحان بری خاقانی (از آنندراج).
نقش انداختن
[نَ اَ تَ] (مص مرکب)نقش افکندن تصویر کردن نشان و اثر بر چیزی گذاشتن : به یار تا رسد این نامهء سرشک آلود چه نقش ها که به بال کبوتر اندازد طالب (از آنندراج).
نقش انگیختن
[نَ اَ تَ] (مص مرکب) رل بازی کردن (یادداشت مؤلف ||) صورت سازی کردن تصویر کردن : هر نفس عشق دوصد نقش بدیع انگیزد تا نگردد به خود آن آینه سیما مشغول صائب (از آنندراج) رجوع به نقش برانگیختن شود.
نقش باختن
[نَ تَ] (مص مرکب) نقش انگیختن صورت سازی کردن طرح تازه ریختن تدبیر کردن حیله کردن : حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم تا خود چه نقش بازد آن صورت خیالی حافظ (از آنندراج ||) قمار باختن.
نقش باز
[نَ] (نف مرکب) مقابل ساده باز (آنندراج) کسی که با وقوف و هوشیاری و دانائی قمار می کند (ناظم الاطباء) دغل (یادداشت مؤلف) حیله گر : بالابلند عشوه گر نقش باز من کوتاه کرد قصهء زهد دراز منحافظ به حریفان نقش باز مگو ساده باز از کسی دغا نخورد ظهوری...
