نقش

معنی نقش
[نَ] (ع اِ) صورت (آنندراج) (از بهار عجم) (ناظم الاطباء) تصویر رسم ترسیم شبیه صورت و شکل توخش (ناظم الاطباء) شبیه تمثال : بت اگر چه لطیف دارد نقش به برِ دو رخانْت هست خراشرودکی که بر آب و گل نقش ما یاد کرد که ماهار در بینی باد کردرودکی بر او [ تخت طاقدیس ] نقش زرین صد و چل هزار ز پیروزه بر زر که کرده نگارفردوسی چو بیدار گردی جهان را ببین که دیباست یا نقش مانی به چینفردوسی هنرتان به دیباست پیراستن دگر نقش بام و در آراستنفردوسی بر ایوانها نقش بیژن هنوز به زندان افراسیاب اندر است (منسوب به فردوسی) ور چون تو به چین کردهء نقاشان نقشی است نقاش بلانقش کن و فتنه نگاری استفرخی هزاران بدش اندرون طاق و خم به بچکم درش نقش باغ ارمعنصری تا هست خامه خامه به هر بادیه ز ریگ وز باد غیبه غیبه بر او نقش بی شمار عسجدی از جد نیکو رای تو وز همت والای تو رسواترند اعدای تو از نقش های الفیه منوچهری گوژ گشتن با چنان حاسد بود از راستی باژگونه راست آید نقش گوژ اندر نگین منوچهری چه آن روزی که من بر تو گذارم چه آن نقشی که بر آبی نگارم فخرالدین اسعد سفید کردند و مهره زدند که گوئی هرگز بر آن دیوارها نقشی نبوده است (تاریخ بیهقی ص 118 ) خانه ای کرده ستی اندر دل ز جهل و هر زمان آن همی خواهی که بر وی نقش گوناگون کنی ناصرخسرو دیبای منقش به تو بافند ولیکن معنیش بود نقش و سخن پود و خرد تار ناصرخسرو نشاند از حله ها بی بهر مهرت بشست از نقش ها باد خزانتناصرخسرو نه چون قد تو سروی به بوستان نه چون روی تو نقشی به قندهار مسعودسعد سروی به راستی تو در جویبار نیست نقشی به نیکوئی تو در قندهار نیست امیرمعزی نقش کاقبال نگارد نشود ز آب تباه اثیر اخسیکتی هزار نقش برآرد زمانه و نبود یکی چنانکه در آئینهء تصور ماستانوری این سر و دستارها که بینی ازین قوم صورت بی جان بود چو نقش در ایوان ظهیر کوهکن در عشق شیرین غیرتی گر داشتی نقش شیرین را به چشم دیگران نگذاشتی خاقانی نفس عیسی جست خواهی راه کن سوی فلک نقش عیسی در نگارستان رهبان کن رها خاقانی این است همان ایوان کز نقش رخ مردم خاک در او بودی دیوار نگارستانخاقانی نقش زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من بوستان از ابر و ابر از بوستان انگیخته خاقانی گفت ز نقشی که در ایوان اوست در به سپیدی نه چو دندان اوستنظامی دریدند از هم آن نقش گزین را که رنگ از روی بردی نقش چین را نظامی نقش رستم کو به حمامی بود قرن حمله فکر هر خامی بودمولوی عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ مرد جنگی چون زند بر نقش چنگمولوی در تک آب ار ببینی صورتی عکس بیرون باشد آن نقش ای فتیمولوی نقش با نقاش چون پهلو زند سبلتان و ریش خود برمی کندمولوی نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بستسعدی تا روانم هست نامت بر زبان دارم روان تا وجودم هست خواهد بود نقشت در ضمیر سعدی سودای تو از سرم بدر می نرود نقشت ز برابر نظر می نرودسعدی از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل حافظ حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد اینهمه نقش در آئینهء اوهام افتادحافظ هر آنکس که دی نقش امروز دید تواند به فردای دولت رسیدکاشف شیرازی آنانکه نقش روی تو آرند سوی باغ گلبرگ را ز طاق دل شبنم افکنند طالب (آنندراج||) نگار (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از بهار عجم) (از مهذب الاسماء) رنگ های گوناگون (ناظم الاطباء) - نقش جامه؛ نگار آن (یادداشت مؤلف) رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود || پیکر (یادداشت مؤلف) صورت ظاهر مقابل نفس : چشم سر نقش این و آن بیند آنچه سر است چشم جان بیندسنائی معنی مرد به از نقش که بر هیچ عدو آن سواری که به نقش است نبینی ظفرش سنائی در کون هم طویلهء خاقانی اند لیک از نقش و فطرتند ز نفس و فطن نیند خاقانی نفست آنجا خلیفهء ارواح نقشت اینجا اسیر خاک شدهخاقانی ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوارنظامی رجوع به شواهد معنی بعد شود|| خلقت هیأت آفرینش ترکیب آفرینش : مبین در نقش گردو کآن خیال است گشودن بند این مشکل محال است؟ مرا بر سر گردون رهبری نیست جز این کاین نقش دانم سرسری نیست نظامی بسی مطالعه کردیم نقش عالم را ز هر که در نظر آمد به حسن ممتازی سعدی رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود || نشان اثر رد سواد : چون نقش واقعه پیدا آمده باشد عاقل دوربین و جاهل غافل یکسان باشد (کلیله و دمنه) چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر استحافظ || اثر و نشانی که از کسی یا چیزی باقی بماند : گشته روی بادیه چون خانهء جوشنگران از نشان سوسمار و نقش ماران شکن منوچهری غرض نقشی است کز ما بازماند که هستی را نمی بینم بقائیسعدی || نگارش نگاشته نگار (یادداشت مؤلف) نوشته خط : بدیدند نقشی بر آن تیزتیر بخواند آنکه بود از بزرگان دبیر نبشته بر آن تیر بد پهلوی که ای شاه داننده گر بشنویفردوسی پیغام سلطان بر آن جمله رسیده، کاغذ به دست وی داد، بخواند، این نقش نبشت (تاریخ بیهقی ص 370 ) در دست روزگار فلک راست دفتری المقتفی ابوالخلفا نقش دفترشخاقانی ز نقش خامهء آن صدر و نقش نامهء او بیاض صبح و بیاض دل مراست ضیا خاقانی || خط صورت مکتوب کلمات : عجب نبود ز قرآن گر نصیبت نیست جز نقشی که از خورشید جز گرمی نبیند دیدهء اعمی سنائی چون تو در مصحف از هوی نگری نقش قرآن ترا کند در بندسنائی دل ز معنی طلب ز حرف مجوی که نیابی ز نقش عنبر بویسنائی از نقش عید یک نقط ایام برگرفت بر چهرهء عروس ظفر کرد مظهرشخاقانی گر به نقش زنان فرودآئی همچو نقش زنان زیان بینیخاقانی ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوارنظامی|| آنچه بر نگین انگشتر یا بر سکه حک کنند یا زنند : سکهء ایام را بر هر دو روی نقش نامش صدر صاحب رای بادخاقانی سرهای ناخن از رخ و رخ از سرشک گرم چون نقش بر زر و چو زر از که برآورند خاقانی بعد از تو زر ز سکه نپذرفت هیچ نقش سکه نداد نقش به زر کز تو بازماندخاقانی صدهزاران خاتم ار خواهی توانی یافت لیک نقش جم بر هیچیک خاتم نخواهی یافتن خاقانی گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینیحافظ || خال روی طاس های نرد : وز سه شش نقش خویش یک بینم هم نخواهم که نقش بین باشمخاقانی مهرهء شادی نشست و ششدره برخاست نقش سه شش بر سه زخم کام برآمد خاقانی این فلک کعبتین بی نقش است همه بر استخوان قمار کندخاقانی روز آمد و کعبتین بی نقش زآن رقعهء اختران برانداختخاقانی هر کس از مهرهء مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چهحافظ || داو بازی نرد که بر وفق مراد آید (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) رجوع به نقش آوردن شود || خال های گنجفه و جز آن که بر وفق مراد باشد ||بخت طالع (ناظم الاطباء) بخت در قمار و در تجارت و معاملات: خوش نقش، بدنقش (یادداشت مؤلف) رجوع به نقش آوردن شود || لیاقت سزاواری( 1) (غیاث اللغات) (آنندراج ||) استواری حکم و تمکن هیبت در دل ها؛ چنانکه می گویند: نقش فلان کوتوال خوب بود، و این اصطلاح ارباب حکومت است (آنندراج) رجوع به معنی بعدی شود || رول در تاترها و نمایش ها؛ یعنی شغل، کار (یادداشت مؤلف ||) جنسی از سرود قوالان که وضع کردهء خراسانیان است (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غیاث اللغات ||) قول ترانه تصنیف (یادداشت مؤلف) : مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جائی دارد حافظ (یادداشت مؤلف) حافظ شربتی در علم موسیقی علم بود و نقشها و تصنیف های او در میان مردمان مشهور است (یادداشت مؤلف از مجالس النفایس) - امثال: تا نقش است بخش است نقش از گلیم می رود از دل نمی رود نقش عنبر بوی عنبر ندهد هر که بینی نقش خود بیند در آب - از نقش گور خار رستن؛ کنایه از خواری و بی اعتباری باشد (آنندراج) - بدنقش؛ بدبخت که در هیچ کاری روزگار با وی مساعدت نمی کند (از ناظم الاطباء) که در قمار دست ناموافق و نامطلوب آرد که در بازی نرد طاسش به دلخواه و بر وفق مراد ننشیند - خوش نقش؛ مرد بختیار و خوش بخت (ناظم الاطباء) مقابل بدنقش - نقش آزر؛ صورتک ها و بت هائی که آزر بت تراش ساخت کنایه از آنکه مات و مبهوت است و چون بتان آزری سخن گفتن نمی تواند : حقا که در مصیبتت ای نقش ایزدی حیران و بی زبان شده چون نقش آزرم خاقانی - نقش ایزدی؛ صنع خدائی کنایه از صورت دلپذیر زیبا : حقا که در مصیبتت ای نقش ایزدی حیران و بی زبان شده چون نقش آزرم خاقانی - نقش ایوان؛ نقش و نگار و تصاویری که با شنگرف و لاجورد و جز آن بر در و دیوار ایوان کشند : خواجه دربند نقش ایوان است خانه از پای بست ویران استسعدی || - کنایه از کسی که صورتی زیبا دارد اما از فهم و دانش بی نصیب است و کنایه از کسی که هر چه هست همان صورت ظاهر است و بس رجوع به نقش گرمابه و نقش بر دیوار شود - نقش برآب؛ کنایه از غیر ثابت و ناپایدار و باطل و بی ماحصل (از آنندراج) زودگذر و بی دوام - نقش بدنشین؛ نقشی که به مراد ننشیند (آنندراج) : مگذر ز قمار بوسه بازی ای مست که نقش بدنشین نیست[ ؟ ] کلیم (آنندراج) - نقش بر آب بستن؛ کار بیهوده کردن زحمت بی فایده کشیدن سعی بیهوده کردن به کار محال همت گماشتن - نقش بر آب ریختن؛ منصوبهء تازه انگیختن (آنندراج) : فسونی خواند نقشی ریخت بر آب ( که رخت کفر و دین را برد سیلاب رهی (از آنندراج) - نقش بر آب زدن؛ کنایه از کار بی ثبات و بی فایده کردن( 2 (آنندراج) کار بی حاصل کردن (یادداشت مؤلف) در پی محال رفتن برای کار ناشدنی رنج بیهوده بردن : مستمع خفته ست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش را کم زن بر آب مولوی بر آب زد ز سر جهل دشمنت نقشی گهی کز آتش شمشیر تو امان می خواست سلمان نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا تا کی شود قرین حقیقت مجاز منحافظ دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدمحافظ چرخ چندان که زند نقش حوادث بر آب می شود جوهر آئینهء آگاهی ما(از آنندراج ||) - منصوبهء تازه انگیختن (آنندراج) : چه نقش بود که بر آب زد سپهر بلند که شیشه را به قدح همزبان نمی بینم صائب (از آنندراج) عاقل فریب گریهء زاهد نمی خورد این نقش تازه ای است که بر آب می زند تأثیر (از آنندراج ||) - کنایه از محو کردن و برطرف ساختن باشد (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) - نقش بر آب شدن؛ از میان رفتن (یادداشت مؤلف) - نقش بر ( آب کردن؛ عمل بیهوده کردن (یادداشت مؤلف) : مستمع خفته ست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب( 3 مولوی (یادداشت مؤلف) - نقش بر آب کشیدن؛ کنایه از کار عبث کردن و ارتکاب امر بی ثبات (غیاث اللغات) کارهای عبث و بی ماحصل کردن (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : ترا نداشته جز سادگی برین ناصح که در نصیحت من نقشها بر آب کشی ظهوری (از آنندراج) - نقش بر آب نگاشتن؛ کار بیهوده کردن در پی ناشدنی و محال رنج عبث بردن : وفا از دل تو کسی جوید ای جان که خواهد که بر آب نقشی نگارد جمال الدین عبدالرزاق - نقش بر حجر؛ صورت یا عبارتی که بر سنگ نقر کنند|| - کنایه از چیزی ثابت و ماندنی و بادوام که به زودی محو و زایل نشود : مهر مهر از درون ما نرود ای برادر که نقش بر حجر استسعدی - نقش بر دیوار؛ تصاویری که بر دیوار کشند زینت و تماشا را || - کنایه از مردم بی اثر و بی خاصیت و نیز کنایه از مردم کوته فکر و نادان و کم عقل که به صورت آدمی اند : اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار سعدی رجوع به نقش دیوار شود - نقش بیش؛ مقابل نقش کم (آنندراج) رجوع به نقش زیاد شود - نقش بی غبار؛ کنایه از دعای مظلومان است ظالم را (برهان قاطع) (آنندراج) دعائی که مظلوم دربارهء ظالم کند (ناظم الاطباء) - نقش پرگار کن؛ کنایه از جمیع مخلوقات است (برهان قاطع) همهء مخلوقات (ناظم الاطباء) - نقش پرمور؛ به معنی شان عسل و خانهء زنبور است (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) - نقش جدار؛ نقش دیوار نقش بر دیوار رجوع به نقش بر دیوار و نقش دیوار شود : ور سخنهای فلاطون بشنیده ستی پیش من بی جان چون نقش جدارستی ناصرخسرو - نقش چیزی بودن؛ بر آن مثبت و مکتوب بودن : بلی این حرف نقش هر خیال است که نادانسته را جستن محال استجامی - نقش چیزی داشتن؛ کنایه از استعداد و حوصلهء آن چیز داشتن (آنندراج) : نقش این کار ندارد ز سبکروحان نیست گر ازین راه کسی نقش کف پا ببرد ظهوری (از آنندراج||) - نشانی از آن داشتن : آستانت منزل دولت نه اکنون است و بس دارد این قصر معلا نقش تاریخ قدم حافظ (از آنندراج) - نقش چین؛ کنایه از صورت زیبا تصویرها و نقش های رنگین و دلاویز : گر ارتنک خواهی به بستان نظر کن که پر نقش چین شد میان و کنارش ناصرخسرو دریدند از هم آن نقش گزین را که رنگ از روی بردی نقش چین را نظامی - نقش حجر؛ تصویری که بر سنگ حک کرده باشند کنایه از چیز ثابت و پایدار : تا ابد نام او بر افسر عقل مهر بر سیم و نقش بر حجر است خاقانی یا شعر آبدار من از دست روزگار نقش الحجر نمود بر آن کوه و کردرش خاقانی ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم مهر مهریست که چون نقش حجر می نرود سعدی - نقش حرام؛ به معنی نقش به حرام است که کنایه از مردم صاحب قد و قامت و ترکیب و بی غیرت و هیچ کاره کوده حرام باشد (برهان قاطع) (آنندراج) نقش بحرام (ناظم الاطباء) - نقش خاک گوهری؛ کنایه از صورت مردم اصیل و نجیب باشد (برهان قاطع) (آنندراج) - نقش خوب را زشت کردن؛ خوب را بد جلوه دادن صواب را ناصواب وانمود کردن : به هر کس نامه ای پوشیده بنوشت بر ایشان کرد نقش خوب را زشتنظامی - نقش خود را در آب دیدن؛ کنایه از به فکر خویش بودن و دلبستهء وجود خویش و کارهای خود بودن - نقش درفش؛ نقشی که بر رایت و بیرق کنند عبارت یا تصویری که بر رایت کشند یا دوزند : ماه منیر صورت نقش درفش تست روز سپید سایهء چتر بنفش تستفرخی - نقش دست دادن؛ نقش آوردن نقش آمدن طاس بر وفق مراد نشستن دور گردون بر مراد گشتن توفیق یافتن : درآب و رنگ رخسارش چوجان دادیم وخون خوردیم چو نقشش دست داد اول رقم بر جانسپاران زد حافظ - نقش دل؛ کنایه از یقین (آنندراج) - نقش دیده شدن؛ بر آن منعکس و مصور شدن دایم پیش چشم بودن : تا چو کبوتران مرا نام تو نقش دیده شد کافرم ار طلب کنم کعبه به جای روی تو خاقانی - نقش دیوار؛ نقش و نگار و تصاویری که بر دیوار کشند : دل بدیشان نه و چنین انگار کاین خسان نقشهای دیوارندناصرخسرو ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوارنظامی به مستوران مگو اسرار مستی حدیث جان مگو با نقش دیوارحافظ || - کنایه از حیران و سراسیمه (آنندراج) سرگشته و آشفته و حیران (ناظم الاطباء ||) - کنایه از مردم بی تمیز و بی اثر و بی خاصیت که از وجودشان نفع و ضرری عاید نشود و نیز کنایه از کسی که خاموش است و سخن نگوید : سخن پدید کند کز من و تو مردم کیست که بی سخن من و تو هر دو نقش دیواریم ناصرخسرو - نقش زر؛ نقشی که بر سکه زنند : ای عاشق جان بر میان با دوست نه جان در میان نقش زر سودائیان با عشق خوبان تازه کن خاقانی - نقش زمین شدن؛ سخت بر زمین خوردن (یادداشت مؤلف) - نقش زیاد؛ در لطایف و غیره نوشته، زیاد نام بازی دوم از هفت بازی نرد است، چرا که هر نقش که در کعبتین افتد هنگام باختن یکی از آن زیاده بازند، و در سراج اللغات نوشته که در بازی مذکور در هر نقش یک خال زیاده کرده اند (از غیاث اللغات) مثل نقش بیش، و به اصطلاح نرادان آن است که با هر نقشی یک خال زیاده اعتبار کنند و بازی مذکور را خال زیاد گویند (آنندراج) از هستیم ار نیست نشان، نام بجا هست در نرد شب و روز جهان نقش زیادم کلیم (از آنندراج ||) - نقش زیاده؛ کنایه از اسم بلامسمی و آنچه قابل دیدن نباشد (از برهان قاطع چ معین) (از بهار عجم) - نقش زیاده؛ رجوع به نقش زیاد در سطور بالا شود - نقش ستردن؛ نقش زدودن چیزی را محو و نابود کردن زایل ساختن : نقش طبیعی سترد روزگار نقش الهی نتواند سترد انوری (از آنندراج) - نقش سیم؛ نقشی که بر سکه زنند : قومی مطوقند به معنی چو حرف قوم مولع به نقش سیم و مزور چو قلب کان خاقانی - نقش شاهنامه؛ کنایه از مردم بی خاصیت و بی هنر : ز هیبت تو عدو نقش شاهنامه شود کزو نه مرد به کار آید و نه اسب و نه ساز سوزنی - نقش عروسی؛ سرود که در هنگام شادی نکاح مخصوص است، به هندی سهره گویند (غیاث اللغات) (آنندراج) - نقش فی الحجر؛ چیزی که مندرس نمی شود و زایل نمی گردد و همیشه باقی می ماند (ناظم الاطباء) رجوع به نقش بر حجر و نقش حجر شود - نقش قرینه؛ مراد از نقش مقابل؛ یعنی نقش دیگر باشد، هر دو با هم مطابق می باشند (از آنندراج) (از غیاث اللغات) - نقش قمار؛ خالی که بر طاس های نرد است : مقامری صفتی کن طلب که نقش قمار دو یک شمارد گر چه دو شش زند عذرا خاقانی - نقش قندهار؛ کنایه از صورت خوب و دلکش (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) : چو نقش قندهار از حسن لیکن بلای حسن نقش قندهار استمسعودسعد خاطر کژ را چه شعر من چه نظم ابلهی کور عنین را چه نسناس و چه نقش قندهار سنائی - نقش کسی به تیر زدن؛ کنایه از کمال بغض و عداوت کردن (از آنندراج) دشمنی و عداوت را به نهایت رساندن - نقش کل؛ کنایه از عرش است که فلک اعظم باشد (برهان قاطع) (آنندراج) رجوع به نفس کل شود - نقش کم؛ مقابل نقش بیش (از آنندراج) مقابل نقش زیاد رجوع به نقش زیاد شود - نقش گرمابه؛ تصاویری که بر سقف و دیوار گرمابه ها کشند || - کنایه از مردم بی هنر و بی خاصیت که از مردی همین صورت ظاهر دارند : خود بدانی چون بر من آمدی که تو بی من نقش گرمابه بدیمولوی - نقش گرماوه؛ نقش گرمابه : اگر ناطقی طبل پریاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ایسعدی - نقش گزارش پذیر؛ مراد قصهء قابل بیان است (آنندراج از فرهنگ اسکندرنامه) - نقش مانی؛ صورتی که مانی نقاش کشیده باشد کنایه از تصاویر و اشکال بدیع و دلنشین، و نیز کنایه از صورت زیبا و صنم زیباروی است : و آراسته شد چو نقش مانی آن خاک سیاه پاسبانیناصرخسرو گر چه از انگشت مانی برنیامد چون تو نقش هر دم انگشتی نهد بر نقش مانی روی تو سعدی - نقش مراد؛ نقش موافق نقشی که به مراد دل نشیند طاسی که موافق نشیند : نقش مراد از در وصلش مجوی خصلت انصاف ز خصلش مجوینظامی راست نکرده کار کس فر بساط کجروی مهرهء نرد دوستی نقش مراد می دهد ظهوری (از آنندراج) - نقش نگین؛ عبارتی که بر نگین انگشتری نقر و حک کنند : جهان خرم شد از نقش نگینش فروخواند آفرینِش آفرینَشنظامی بر دل این حلقهء فیروزه رنگ نام تو چون نقش نگین کنده باد کمال اسماعیل گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینیحافظ رجوع به نگین شود - نقش نیرنگ؛ رسم های دین آتش پرستی (آنندراج از فرهنگ اسکندرنامه) - نقش نیک؛ کنایه از زمان خوب و زمانهء نیک است که زود بگذرد (از برهان قاطع) (آنندراج) زمان نیک و مساعد (ناظم الاطباء) ( 1) - در غیاث اللغات و آنندراج شاهد برای این معنی این بیت آمده است : لباس اثر، رد، نشانی که از » زرکش شاهی چه نقش ها دارد تن برهنهء من نقش بوریا دارد و پیداست که نقش در مصراع دوم به معنی آمده است و نیز مؤلف آنندراج آرد: به اصطلاح ارباب نغمه نقش یعنی صورت باطل، بدیع، بی « فشار چیزی بریدن باقی مانده ثبات، پراکنده، پریشان، درست، دلکش، سبکسیر، غلط، کلان، گزارش پذیر از صفات اوست؛ و چشم و ساغر از تشبیهات میرزا بیدل: بظاهر گر زمینگیرم ز سرمنزل نیَم غافل ز بهر جاده چشم نقش پاتار نظر دارد بجای ناله می خیزد غبار از خاکسارانت صدا نقش بر آب زدن، کنایه از کار بی ثبات کردن و در برهان به معنی محو » - ( گردی است اینجا ساغر نقش قدم ها را (آنندراج) ( 2 سراج اللغات، از فرهنگ نظام) در رشیدی نیز به معنی چیزی بی ثبات کردن ) « کردن، و برطرف ساختن آورده، و این خطاست انسب است : به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم که تا « محو کردن و برطرف ساختن » آمده؛ اما در این بیت حافظ به معنی خراب کنم نقش خود پرستیدن (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) ( 3) - ن ل: این نقش را کم زن بر آب.

درگاه پرداخت سداد برای ووکامرس

درگاه بانکی سداد برای ووکامرس، انتخابی مطمئن برای پرداخت آنلاین با امنیت بالا و سرعت عالی در خرید اینترنتی.

مشاهده جزئیات محصول

اشتراک‌گذاری:

با مهر شما، راه هموارتر می‌شود

 

اگر قافیه‌ها بر دل‌ات نشسته‌اند و نغمۀ این ابزار، لبخند به لبت نشانده... بدان که این تلاش، بی‌هیچ چشم‌داشتی رقم خورده؛ اما نسیم حمایت تو، ادامۀ راه را برای ما هموارتر خواهد کرد.

حمایت از ما

بازی ادبی بِیتاس

دانلود بازی ادبی بیتاس

💫 بیتاس، جایی که شعر، بازی و احساس در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.

مشاهده و دانلود

ربات تلگرامی قافیه‌یاب

ربات قافیه‌یاب هم‌صدا، ابزاری کاربردی، رایگان و سریع در زمینه ادبیات فارسی برای جستجوی قافیه در تلگرام.

مشاهده ربات

قافیه‌یاب برای اندروید

با خرید نسخه اندرویدی قافیه‌یاب از کافه‌بازار یا مایکت از این پروژه ادبی حمایت کنید.

خرید از بازار خرید از مایکت

نرم‌افزار فرهنگ عروضی

فرهنگ عروضی هم‌صدا برای اندروید

فرهنگ لغت جامع عروض و قافیه با قابلیت وزن یابی.

گنجور

گنجور مجموعه‌ای ارزشمند از سروده‌ها و سخن‌رانی‌های شاعران پارسی‌گوی است که به صورت رایگان در اختیار همگان قرار گرفته است. برای مشاهده وب‌سایت گنجور اینجا کلیک کنید.

دریای سخن

نرم‌افزار دریای سخن کتابخانه‌ای بزرگ و ارزشمند از اشعار و سخنان شاعران گرانقدر ادب فارسی است که به حضور دوستداران شعر و ادب تقدیم می‌داریم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید