نفت دان
[نَ] (اِ مرکب) ظرف نفت مخزن کوچکی که در آن نفت ریزند || جای نفت در ابزار نفت سوز مخزن نفت بخاری و چراغ نفتی و امثال آن || ظرفی خرد با لوله ای که بفشار [ با آن ] نفت بر چرخ خیاطی و لولاهای در و امثال آن...
نفت زار
[نَ] (اِ مرکب) زمین های نفت دار (یادداشت مؤلف).
نفت سفید
[نَ سِ] (اِخ) یکی از دهستانهای بخش هفتگل شهرستان اهواز است، از شمال محدود است به دهستان مکاوند، از مشرق به دهستان حومه، از جنوب و مغرب به بخش رامهرمز این دهستان از 8 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 3000 نفر است قراء مهم...
نفت سفید
[نَ سِ] (اِخ) قصبهء مرکزی دهستان نفت سفید بخش هفتگل شهرستان اهواز است در مغرب هفتگل در ناحیهء کوهستانی گرمسیری واقع است و 1500 تن سکنه دارد آبش از لوله کشی شرکت نفت تأمین می شود محصولش غلات و شغل اهالی زراعت ( و کارگری شرکت نفت است در این...
نفت سفید
[نَ تِ سِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مایعی شفاف و سبک که به آسانی محترق می گردد و آن را از تقطیر نفت سیاه به دست می آورند (ناظم الاطباء ||) صمغ صنوبر که در چراغ سوزند (یادداشت مؤلف).
نفت سوز
[نَ] (نف مرکب) که با نفت سوزد که با نفت بسوزد و مشتعل شود و حرارت دهد: بخاری نفت سوز.
نفت سیاه
[نَ تِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نفت تصفیه نشده باقی ماندهء نفت طبیعی پس از استخراج بعضی از مشتقات از آن مانند نفت سفید، بنزین و غیره : شتروار سیصد ز نفت سیاه بیارند بر بارها تا دو ماهفردوسی از آتش برافروخت نفت سیاه بجنبید از آن کآهنین بد سپاهفردوسی.
نفت سیه
[نَ تِ یَهْ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نفت سیاه رجوع به نفت سیاه و نفط سیاه شود : گرچه در نفت سیه چهره توان دید ولیک آن نکوتر که در آیینهء بیضا بینندخاقانی.
نفت شاه
[نَ] (اِخ)( 1) قصبه ای از بخش سومار شهرستان قصرشیرین، در نزدیکی مرز ایران و عراق واقع است اهمیت این قصبه به مناسبت حلقه های متعدد چاه نفت است که در اطراف آن حفر شده است و از آنها نفت استخراج می شود این نفت به وسیلهء لوله از طریق...
نفت شهر
[نَ شَ] (اِخ) نفت شاه سابق به نفت شاه رجوع شود.
نفت فروش
[نَ فُ] (نف مرکب) آنکه نفت به مردم فروشد فروشندهء نفت.
نفت فروشی
[نَ فُ] (حامص مرکب)عمل نفت فروش (|| اِ مرکب) جای نفت فروش مغازه ای که در آن نفت فروشند محل فروختن نفت.
نفت کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) در مخزن وسیلهء نفت سوز، نفت ریختن در انبارهء چراغ یا بخاری یا آب گرم کن نفت سوز، نفت ریختن.
نفت کش
[نَ کَ / کِ] (نف مرکب) که نفت حمل کند که بدان نفت را از جائی به جائی برند: کشتی نفت کش تانکر نفت کش.
نفت گیری
[نَ] (حامص مرکب) نفت گرفتن نفت در مخزن ریختن مخزن کشتی را پر از نفت کردن - نفت گیری کردن چراغ را؛ نفت در مخزن چراغ ریختن.
نفت لیچه
[نَ چِ] (اِخ) یکی از پاسگاههای مرزبانی ایران است در مرز ایران و شوروی در دشت گرگان چشمهء مشهور چاله نفت در این محل است رجوع به فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3 شود.
نفتی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نفت مربوط به نفت رجوع به نفت شود || نفت فروش که نفت به مردم فروشد || وسیلهء نفت سوز ابزار گرم کردن و روشن کردن که با نفت کار کند: چراغ نفتی، بخاری نفتی، آبگرم کن نفتی || نفت دار نفت خیز - مناطق...
نفتی شدن
[نَ شُ دَ] (مص مرکب) به نفت آلوده گشتن بوی نفت گرفتن.
نفث
[نَ] (ع مص) دردمیدن (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (غیاث اللغات) (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) (منتهی الارب) (آنندراج) دمیدن پف کردن فوت کردن (یادداشت مؤلف) فی اللغه شبیهه بالنفح، و یقال هو نفح بلاریق (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف) ||تف کردن (از ناظم الاطباء) خیو انداختن اخراج خلط (یادداشت مؤلف)...
نفثات
[نَ فَ] (ع اِ) جِ نفثه رجوع به نفثه شود.
