نفاع
[نَفْ فا] (ع ص) بسیارسودرساننده (غیاث اللغات) (از آنندراج) مرد بسیارسود (منتهی الارب) کثیرالنفع (اقرب الموارد) (متن اللغه) نفوع (متن اللغه) بسیارنفع بخشنده مقابل ضرّار (یادداشت مؤلف) : عمر خسرو طلب ار نفع جهان می طلبی که وجودی است عطابخش و کریم و نفاع حافظ (|| اِ) نفیعه منفعه (متن...
نفاع
[نَ] (ع اِمص) سودمندی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) منفعت (ناظم الاطباء) (المنجد) فایده نفیعه (المنجد) اسم است از مصدر نفع (از اقرب الموارد).
نفاع
[نُفْ فا] (ع ص، اِ) جِ نافع (غیاث اللغات) (آنندراج).
نفاغ
[نِ] (اِ)( 1) قحف (لغت فرس اسدی) قدحی که از آن شراب خورند (فرهنگ خطی) (سروری) قدح بزرگی باشد که با آن شراب خورند (جهانگیری) (از برهان قاطع) قدح بزرگ (غیاث اللغات) قدحی بلند که با آن شراب خورند (انجمن آرا) قدح بزرگی که بدان شراب خورند ویژه قدحی که...
نفافی
[نَ فی ی] (ع اِ) جِ نَفّیّ رجوع به نَفّیّ شود.
نفاق
[نَ] (ع مص) رایج و روان گردیدن بیع (از منتهی الارب) (آنندراج) رواج شدن بیع (از متن اللغه) (از اقرب الموارد ||) روان و رواج یافتن متاع (غیاث اللغات) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد ||) برپای شدن و رواج و رونق گرفتن بازار (از متن اللغه) (از اقرب الموارد)...
نفاق
[نِ] (ع مص) دوروئی کردن (ترجمان علامهء جرجانی ص 101 ) (آنندراج) (از منتهی الارب) منافقه (زوزنی) (منتهی الارب) کفر پوشیدن و ایمان آشکار کردن (از منتهی الارب) کفر در دل نهفتن و ایمان به زبان آشکار کردن (از اقرب الموارد) (از تعریفات) فهو منافق (اقرب الموارد (||) اِ) جِ...
نفاق آمیز
[نِ] (ن مف مرکب) به دروغ و تزویر آمیخته : رها کن جنگ و راه صلح بگشای نفاق آمیز عذری چند بنماینظامی.
نفاق افکن
[نِ اَ کَ] (نف مرکب) که میان دو کس جدائی افکند.
نفاق افکنی
[نِ اَ کَ] (حامص مرکب)عمل نفاق افکن.
نفاق زار
[نِ] (اِ مرکب) جای پر از نفاق و دورنگی و ریا : نفاق زار جهان قابل توطن نیست خوشا کسی که غریب آمد و غریب رود میریحیی (از آنندراج).
نفاق زدن
( [نِ زَ دَ] (مص مرکب) دوروئی کردن تزویر کردن : وزیر پوشیده نفاقی می زد (تاریخ بیهقی ص 623.
نفاق کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب)دوروئی کردن ریا کردن || در تداول، جدائی کردن به خلاف میل و رای همگان رفتن.
نفال
[نِ] (ع اِ) جِ نفل رجوع به نَفَل شود.
نفام
[نَ] (ص) گردآلود تیره گون (فرهنگ اسدی نخجوانی) سیاه فام و تیره رنگ و چیزی زشت و زبون را نیز گویند (برهان قاطع) سیاه رنگ تیره فام (انجمن آرا) (جهانگیری) (آنندراج) چیزی تیره و گردناک و زشت مثال (اوبهی) زشت و ناخوش (فرهنگ خطی) نغام رجوع به نغام شود :...
نفانف
[نَ نِ] (ع اِ) جِ نفنف رجوع به نفنف شود - نفانف الدار؛ گرداگرد خانه (منتهی الارب) - نفانف الکبد؛ نواحی کبد (از منتهی الارب).
نفاوه
[نُ وَ] (ع اِ) نفایه (منتهی الارب) رجوع به نفایه شود.
نفاه
[نَ] (ع اِ) نفاء رجوع به نَفاء شود.
نفایس
[نَ یِ] (ع ص، اِ) چیزهای نفیس و گرانمایه و گرانبها (ناظم الاطباء) نفائس رجوع به نفائس شود : و چون آفتاب روشن است که تو آمده ای تا نفایس ذخایر از ولایت ما ببری (کلیله و دمنه) در جوار این مسجد مدرسه ای بنا نهاد و آن را به...
نفایه
[نَ / نُ یَ] (ع ص، اِ) نفائه( 1) ردی (دستوراللغه) چیز بلایه و ردی || بقیه (منتهی الارب) (آنندراج) باقی ماندهء چیزی (از متن اللغه ||) راندهء دورکرده (منتهی الارب) (از آنندراج) رجوع به نفاء شود || به معنی سیم ناسره نیز آمده است (آنندراج) در عربی زر ناسره...
