نعنا داغ
[نَ] (اِ مرکب) نعناع به روغن سرخ کرده (یادداشت مؤلف).
نعناع
[نَ] (ع اِ) نعنا رجوع به نعنا شود.
نعناعه
[نَعْ عَ] (ع اِ) واحد نعناع است (از اقرب الموارد).
نعنع
[نَ نَ / نُ نُ] (ع اِ) پودینه (منتهی الارب) نعناع پودنه (دهار) پودینهء باغی (از بحر الجواهر) رجوع به نعنا و نعناع شود : می نهم از شاخ ترخان زلف بر روی پنیر می کشم از برگ نعنع وسمه بر ابروی نان بسحاق.
نعنع
[نُ نُ] (ع ص) مرد دراز مضطرب خلقت (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از متن اللغه ||) فرج باریک و دراز و فروهشته (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
نعنعه
[نَ نَ عَ] (ع اِ) واحد نعنع است (از اقرب الموارد) رجوع به نعنع شود (|| مص) کندی زبان، یا بجای لع [ به ل ] نع [ به ن ]برآمدن از زبان (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از تاج العروس ||) سست گردیدن نرهء اسب سپس قوت (منتهی الارب)...
نعنعه
[نُ نُ عَ] (ع اِ) حوصله (اقرب الموارد) (متن اللغه) چینه دان مرغ (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
نعو
[نَعْوْ] (ع اِ) دایرهء زیر بینی (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد ||) خرمای تر (منتهی الارب) (آنندراج) از متن اللغه) رجوع به معو شود || کفتگی لفج بالایین شتر (منتهی ) « مَعْوْ » رطب (اقرب الموارد) (متن اللغه) ابدالی است از لغت الارب) (آنندراج) ترکیدگی...
نعوب
[نَ] (ع ص) شتر مادهء تیزرو (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) ناقهء سریعه (از متن اللغه) ناقهء نعابه (اقرب الموارد) ج، نُعُب.
نعوت
[نُ] (ع اِ) جِ نعت رجوع به نَعت شود : پس از رسیدن ما به نشابور رسول خلیفه دررسید با عهد و لوا و نعوت و کرامات، چنانکه هیچ پادشاهی را مانند آن ندادستند (تاریخ بیهقی) هر خردمندی که فطنتی دارد تواند دانست که حمید امیرالمؤمنین به معنی از نعوت...
نعوج
[نُ] (ع مص) سپیدی خالص گردیدن (منتهی الارب) سپید خالص گردیدن (آنندراج ||) فربه شدن || دل گرفتن از گوشت میش || به شتاب رفتن (منتهی الارب) در تمام معانی رجوع به نَعج شود.
نعوذ بالله
[نَ ذُ بِلْ لاه] (ع جملهء فعلیه، صوت مرکب) پناه می بریم به خدا این کلمه را در وقتی گویند که احتمال بدی پیش آمد کاری باشد (ناظم الاطباء) پناه بر خدا : اما ما را رعبی بزرگ در دل است که از این لشکر ما نباید که ما را...
نعور
[نَ] (ع اِ) باد سرد که ناگهان در گرما رسد یا عکس آن (|| ص) عرق نعور؛ رگ که خون جوشد از وی || نیه نعور؛ قصد دور و دراز (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
نعوس
[نَ] (ع ص) ناقهء نعوس؛ ناقهء شیرناک (منتهی الارب) (آنندراج) آن اشتر که خواب کند نزدیک دوختن( 1) (از مهذب الاسماء) 1) - سموح بالدر غزیره تنعس اذا حلبت (متن اللغه) دوختن در اینجا یعنی دوشیدن ).
نعوظ
[نُ] (ع مص) برخاستن نرهء کسی (از منتهی الارب) برخاستن و راست شدن ذکر (از متن اللغه) قیام الذکر (تاج المصادر بیهقی) برپای شدن مردی برخاستن قضیب (یادداشت مؤلف) نَعظ نَعَظ (متن اللغه) (منتهی الارب) رجوع به نعظ شود (|| اِمص) استادگی ذکر (غیاث اللغات از بحر الجواهر و منتخب...
نعوظ کردن
[نُ کَ دَ] (مص مرکب)برخاستن و راست شدن نره.
نعوف
[نَ] (ع ص) اُذن نعوف؛ گوش فروهشته (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ناعفه مسترخیه (از اقرب الموارد).
نعومت
[نُ مَ] (ع مص) نعومه رجوع به نعومه شود (|| اِمص) نرمی استرخاء نرمی و نازکی (یادداشت مؤلف).
نعومه
[نُ مَ] (ع مص) نرم و نازک گردیدن (منتهی الارب) (آنندراج) نازک و نرم شدن (از تاج المصادر بیهقی) ناعم و لین شدن (از متن اللغه): نعم الشی ء؛ لان ملمسه، فهو ناعم نَعمَه (متن اللغه ||) خوش عیش شدن (یادداشت مؤلف) وسعت گرفتن زندگی و مرفه شدن (از متن...
نعوه
[نَعْ وَ] (ع اِ) گو زیر زه بینی هی نقره تحت وتره الانف (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف).
