نطیه
[نَ طی یَ] (ع ص) بعیده تأنیث نطی است رجوع به نَطیّ شود.
نظائر
[نَ ءِ] (ع ص، اِ) جِ نظیره به معنی مثل و مانند رجوع به نظیره شود : گر نظائر گویم اینجا و مثال فهم را ترسم که آرد اختلالمولوی || جِ نَظور است رجوع به نظور شود || افاضل اماثل (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (متن اللغه ||) گویند: عددت ابلهم...
نظائف
[نَ ءِ] (ع ص، اِ) جِ نظیف رجوع به نظیف شود.
نظائم
[نَ ءِ] (ع اِ) گروه ها و حلقه های ریسمان قسمتهایی از ریسمان که محکم کنند و بندند شکائک الحبل (از متن اللغه) و خلله (اقرب الموارد).
نظار
[نُظْ ظا] (ع ص، اِ) بینندگان (آنندراج) (ناظم الاطباء) تماشاچیان (ناظم الاطباء) جِ ناظر رجوع به ناظر شود : به دشت برشد روزی به صید کردن و من ز پس برفتم با چاکران و با نظارفرخی ز خوب طلعتی و از نکوسواری کوست ز دیدنش نشود سیر دیدهء نظارفرخی از...
نظار
[نِ] (ع اِمص) دانائی (منتهی الارب) حذق نظاره (المنجد ||) دریافتگی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) فراست (المنجد) (ناظم الاطباء) (متن اللغه) زیرکی (ناظم الاطباء).
نظار
[نَظْ ظا] (ع ص) شدیدالنظر (المنجد) صیغهء مبالغه است از نظر (از اقرب الموارد ||) فرس نظار: اسب چالاک تیزخاطر بلنداطراف (منتهی الارب) (آنندراج) شهم حدیدالفؤاد طامح الاطراف (اقرب الموارد) (متن اللغه ||) گشنی است نجیب (منتهی الارب) (آنندراج).
نظار
[نَ] (از ع، ص) مخفف نظاره به معنی تماشاگر : بر سر آن جیفه گروهی نظار بر صفت کرکس مردارخوارنظامی (|| اِمص) نظر تماشا نظاره : باغ مانندهء گردون شود ایدون کش زهره از چرخ سحرگه به نظار آید ناصرخسرو || نظر نگاه : شاه را شرم آمد از وی...
نظار
[نَ رِ] (ع اِ فعل) چشم دار! (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) منتظر باش (ناظم الاطباء) اسم فعل است به معنی فعل امر یعنی: انتظر، مانند نزال و تراک (از منتهی الارب).
نظار
[نَظْ ظا] (اِخ) ابن هشام [ یا هاشم ]بن حارث الحذلمی الفقعسی، از قبیلهء بنی اسدبن خزیمه و شاعر اسلامی است، او راست: یقولون هذی ام عمرو قریبه دنت بک ارض نحوها و سماء الا انما بعدالحبیب و قربه اذا هو لم یوصل الیه سواء (از الاعلام زرکلی ج 8...
نظارت
[نَ رَ] (ع مص) نظر کردن و نگریستن به چیزی (غیاث اللغات ||) مراقبت و در تحت نظر و دیده بانی داشتن کاری (|| اِمص) نگرانی و دیده بانی به سوی چیزی || سرکاری چیزی مباشرت || حراست || شغل ناظر و میر سامانی (ناظم الاطباء).
نظارت پیشه
[نَ رَ شَ / شِ] (ص مرکب، اِ مرکب) نگهبان و خواجه سرا (آنندراج) (غیاث اللغات).
نظارت داشتن
[نَ رَ تَ] (مص مرکب)مراقب بودن ناظر بودن.
نظارت کردن
[نَ رَ کَ دَ] (مص مرکب)نگریستن دقت و تأمل کردن در چیزی پائیدن و مراقبت کردن رجوع به نظارت شود || سرکار و مباشر شدن ناظری کردن.
نظارگان
[نَظْ ظا رَ / رِ] (اِ) تماشاچیان نظارگیان جِ نظاره( 1) به معنی تماشاچی و بیننده و تماشاگر است : به خلوتگه خسروش تاختند ز نظارگان پرده پرداختند نظامی (از آنندراج) در گوشهء امید چو نظارگان ماه چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایمحافظ دلها به یک نظاره ز...
نظارگان
[نَ رَ / رِ] (اِ) تماشائیان تماشاگران نظارگان [ نَظْ ظا رَ / رِ ] نظارگیان : مائیم نظارگان غمناک زین حقهء سبز و مهرهء خاک خاقانی (از آنندراج) جمع کرد از خلایق انبوهی برکشید از نظارگان کوهینظامی.
نظارگی
[نَظ ظا رَ / رِ] (حامص)( 1)بینندگی مشاهده (ناظم الاطباء) دیدن (از برهان قاطع) نظر کردن (از آنندراج (||) ص نسبی) نظرکننده (غیاث اللغات) (آنندراج) رجوع به شواهد ذیل معنی بعدی شود || تماشاچی تماشاگر : سلطان محمود چون به دروازهء شهر رسید چشمش در میان نظارگیان بر پسری افتاد...
نظارگی
[نَ رَ / رِ] (ص نسبی) بیننده تماشاچی تماشاگر نَظّ ارَگی نظارِگی : هم پیکر سلامت و هم نقش عافیت از دیدهء نظارگیان در نقاب شدخاقانی در دیدهء نظارگیان جمال تست بی نورتر ز خانهء بی روزن آینه صائب (از آنندراج).
نظاره
[نَ رَ] (ع اِمص) پاکی و پرهیزگاری( 1) (از منتهی الارب) رجوع به نَظْارَه شود || تنزه در باغ و بوستان (ناظم الاطباء) در استعمال عجم: تنزه در باغ ها و بوستانها (از اقرب الموارد نقل از المصباح ||) در تداول اهل سیاست: عمل ناظر و مقام ناظر، گویند: نظاره...
نظاره
[نَظْ ظا رَ] (ع اِ) نگرندگان (منتهی الارب) قومی که می نگرند به چیزی (مهذب الاسماء) قومی که به سوی چیزی نظر کنند (منتهی الارب) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از المنجد) قومی که به سوی چیزی نگران باشند (ناظم الاطباء) رجوع به نظاره [ نَ ظ ظا رَ...
