نظاره
[نَ رَ / رِ] (از ع، اِمص) نگریستن به چیزی (غیاث اللغات) (آنندراج) نَظّارَه (غیاث اللغات) نگاه نگرش (ناظم الاطباء) نگریستن نگاه کردن تماشا کردن سیر کردن : دیگر روز از دو جانب رود ایستاده بودند به نظاره (تاریخ بیهقی ص 262 ) من بر اثر استادم برفتم خانهء خواجهء...
نظاره
[نَظْ ظا رَ / رِ] (از ع، ص)نظرکنندگان (غیاث اللغات) (آنندراج) نَظّارَه تماشاچی تماشاگر شاهد که چیزی را می نگرد که به چیزی نگاه می کند نگرنده و تماشاکننده : بر آن کار نظاره بد یک جهان همه دیده پرخون و خسته روانفردوسی جهانی بر آن جنگ نظاره بود که...
نظاره شدن
[نَ رَ / رِ شُ دَ] (مص مرکب)خیره شدن : بیاراست جشنی که خورشید و ماه نظاره شدند اندر آن جشنگاهفردوسی نهادند بر دشت هیزم دو کوه جهانی نظاره شده همگروهفردوسی بدین بحر حوض جهان شد نظاره در این حوض حوت فلک شد شناور خاقانی.
نظاره کردن
[نَ رَ / رِ کَ دَ] (مص مرکب) نگریستن نگاه کردن تماشا کردن نظر کردن پائیدن تماشاچی بودن نیز رجوع به نظاره شود : جائی که او حدیث کند تو نظاره کن تا لفظ او به نکته کنی نکته بشمریفرخی هر کس که در دیوان رسالت آمدی چون بونصر را...
نظاره کردن
[نَظْ ظا رَ / رِ کَ دَ] (مص مرکب) نگاه کردن نگریستن تماشا کردن : خاقانی اینت غم که دلت برد و او گریخت نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد خاقانی نه از دل در جهان نظاره می کرد بجای جامه دل را پاره می کردنظامی بهم برشد...
نظاره کن
[نَظْ ظا رَ / رِ کُ] (نف مرکب)نظاره کننده که می نگرد که شاهد چیزی یا منظره ای است تماشاچی نگرنده : نظاره کنان به روی خوبت چون درنگرند از کران هاخاقانی این گفت و فتاد بر سر خاک نظاره کنان شدند غمناکنظامی مجلس یاران بی نالهء سعدی خوش نیست...
نظاره کنان
[نَ رَ / رِ کُ] (نف مرکب، ق مرکب) در حال نگریستن و تماشا کردن : در جفای جهان نظاره کنان مصلحت را به عدل چاره کناننظامی نظاره کنان شهری و لشکری بر انصاف و آزرم اسکندرینظامی.
نظاره کنان
[نَظْ ظا رَ / رِ کُ] (نف مرکب، ق مرکب) در حال نگریستن و دیدن تماشا کنان : می رفت نهفته بر سر بام نظاره کنان ز صبح تا شامنظامی.
نظاره گاه
[نَ رَ / رِ] (اِ مرکب) منظر تماشاگه که بر آن نظر افکنند که بر آن به تماشا نظر افکنند چشم انداز منظره : مرا ز عشق تو آن بس بود بتا که بود نظاره گاه دو چشمم جمال تو گه گاه سوزنی نظاره گاهی هرچه خوشتر (کلیله و دمنه)...
نظاره گاه
[نَظْ ظا رَ / رِ] (اِ مرکب) منظر که بر آن نظر کنند که آن را تماشا کنند چشم انداز : جای نظاره گاه چشم ترا زلف گلبوی و روی گلگون بادمسعودسعد || جائی که از آن نظر کنند دیدگاه : ای رخ و زلفت چنانک ماه به مشکین کمند...
نظاره گر
[نَظْ ظا رَ / رِ گَ] (ص مرکب)تماشاچی تماشاگر : نظاره گر روح ندیده ست به دیده چون چهرهء زیباش به صحرای صور بر سنائی || دیده بان که از دیدگاهی یا فراز برجی اطراف را بنگرد و مراقبت کند : ز دیوارهایش برآورده سر ستاره چو دستار نظاره گر...
نظاره وار
[نَظْ ظا رَ / رِ] (ق مرکب) مانند تماشاچیان چون تماشاگران : مر مرا بنمای محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره وارمولوی.
نظاری
[نَظْ ظا] (ع ص) شتر خوب (ناظم الاطباء).
نظاریه
[نَظْ ظا ری یَ] (ص نسبی) ابل نظاریه؛ شتران منسوب به گروه بنو نظار و یا منسوب به نظار که نام گشنی است (ناظم الاطباء).
نظافت
[نَ فَ] (ع اِمص) پاکیزگی (بحر الجواهر) (آنندراج) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) پاکی (ناظم الاطباء) مقابل قذارت (یادداشت مؤلف) نظافه رجوع به نظافه شود - نظافت دادن؛ پاک و پاکیزه کردن رفت و روب کردن : همه به سجده نظافت دهد مساجد را بلی منظف مسجد بود دم روباهخاقانی -...
نظافه
[نَ فَ] (ع اِمص) پاکیزگی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) نقاوه (متن اللغه) نظافت رجوع به نظافت شود (|| مص) پاک شدن (دهار) پاکیزه گردیدن و نظیف شدن (از ناظم الاطباء) پاک و پاکیزه شدن از چرک و آلودگی و تمیز شدن (از متن اللغه) (از اقرب الموارد).
نظام
[نِ] (ع اِ) رشتهء مروارید و جز آن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رشتهء جواهر (غیاث اللغات) رشته ای که لؤلؤ و جز آن را بدان درکشند (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از المنجد) ج، نُظُم || واسطهء نظم و آراستگی (یادداشت مؤلف||) آنچه امر بدان قائم باشد و...
نظام
[نَظْ ظا] (ع ص) مروارید به رشته درکشنده (منتهی الارب) (آنندراج) نعت فاعلی است رجوع به نظم شود : گوهر مدح ترا دست هنر نظام است حُلهء شکر ترا طبع خرد نساج است مسعودسعد مر لؤلؤ عقل و در دانش را جاری نظام و نیک وزانم مسعودسعد زهی سیاست تو...
نظام
[نُظْ ظا] (ع ص، اِ) جِ ناظم (غیاث اللغات) رجوع به ناظم شود.
نظام
[نِ] (اِخ) (شیخ) از فقهای هندوستان است و به سال 1067 به فرمان عالمگیر پادشاه کتاب فتاوی عالمگیری را به نام او تألیف کرد ( (از قاموس الاعلام ترکی ج 6.
