نشغ
[نَ] (ع مص) به نیزه زدن || روان گردیدن آب || به دست آب خوردن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) گردانیدن گریه در سینه (از منتهی الارب) (آنندراج) گریه در سینه گرداندن که شخص را به بیهوشی نزدیک کند (از المنجد) (از...
نشف
[نَ] (ع مص) رفتن و هلاک شدن (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رفتن و تباه شدن مال کسی (از اقرب الموارد||) رفتن آب در زمین (از منتهی الارب) (از المنجد) (از اقرب الموارد) روان گردیدن آب به روی زمین (از ناظم الاطباء) و اسم از آن نَشَف است (از...
نشف
[نَ شَ] (ع اِ) نوعی از سنگ سیاه که با خشونت باشد (آنندراج) (از غیاث اللغات) سنگ پاشنه (از مهذب الاسماء) سنگ پا پاشنه سنگ پای خار (یادداشت مؤلف ||) زمینی که آب را به خود میکشد || آبی که به زمین فرو میرود (ناظم الاطباء||) (مص) روان شدن آب...
نشف
[نِ] (اِ) کاسهء سر || قدح چوبین (غیاث اللغات) (آنندراج ||) جمع نشفه است رجوع به نِشفَه شود.
نشف
[نِ شَ] (ع اِ) جِ نشفه.
نشف
[نُ شَ] (ع اِ) جِ نشفه.
نشف کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب)جذب کردن رطوبت بخود درکشیدن آب و رطوبت را : چهارم آن که خشکی مستولی گردد و رطوبت بیضه کمتر شود و بدان سبب رطوبتی را که اندر گوهر طبقهء عنبیه باشد نشف کند (ذخیرهء خوارزمشاهی) لکن کژدم را در شیشه باید کرد تا آبگینه رطوبت...
نشف کننده
[نَ کُ نَنْ دَ / دِ] (نف مرکب)بخود کشنده جذب کننده : بعضی قابض است که جگر را قوت دهد و بعضی پزاننده است و بعضی صدید را و مادهء بد را نشف کننده است و پاک کننده (ذخیرهء خوارزمشاهی).
نشفه
[نَ فَ] (ع اِ) لته پاره ای که بدان آب باران گرفته در آوند افشارند (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) پارچه ای که بدان آب باران را گرفته در آوندی فشار دهند (ناظم الاطباء) کهنه پاره ای که در تنشیف آب استعمال شود (از المنجد) نَشّافَه (المنجد ||) نُشفَه...
نشفه
[نَ شَ فَ] (ع اِ) سنگ سیاه سوخته سنگ پای خار نُشفَه نَشفَه نِشفَه (منتهی الارب) رجوع به نَشفَه شود.
نشفه
[نَ شِ فَ] (ع ص) ارض نشفه؛ زمین آب به خود درکشنده (منتهی الارب) زمینی که بخود آب درکشد (ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نشفه
[نُ فَ] (ع اِ) کفک شیر وقت دوشیدن (منتهی الارب) (آنندراج) کف شیر هنگام دوشیدن (ناظم الاطباء) کفی که هنگام دوشیدن بر سر شیر پدید آید (از المنجد) (از اقرب الموارد) نُشافَه (از اقرب الموارد ||) سنگ سیاه سوخته سنگ پای خار (منتهی الارب) (آنندراج) نَشفَه نِشفَه نَشَفَه (منتهی الارب)...
نشفه
[نِ فَ] (ع اِ) سنگ سیاه سوخته سنگ پای خار (منتهی الارب) (آنندراج) نَشفَه (منتهی الارب) رجوع به نَشفَه شود || چیزی اندک که در آوند باقی باشد (آنندراج) (منتهی الارب) چیز کمی که در ظرف باقی مانده باشد (از المنجد) نُشفَه (منتهی الارب) (المنجد ||) آنچه از دیک به...
نشق
[نَ] (ع مص) بوی کردن چیزی را (از منتهی الارب) (از آنندراج) بوی بردن (تاج المصادر بیهقی) بوییدن (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (المنجد) شمیدن (یادداشت مؤلف) نَشَق (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (المنجد ||) در دام آویخته شدن (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد) بسته...
نشق
[نَ شَ] (ع مص، اِ) نشق رجوع به نَشق شود.
نشق
[نَ شِ] (ع ص) آن که چون به کاری درآید در آویزان باشد در وی (از منتهی الارب) (آنندراج) مردی که در کاری افتاده باشد که از آن خلاصی نیابد (فرهنگ خطی) آنکه چون به کاری درآید آویخته شود به آن کار به نحوی که رهائی از آن ممکن نباشد...
نشق
[نُ شَ] (ع اِ) جِ نشقه رجوع به نُشقَه شود.
نشق
[نِ شَ] (اِخ) دهی است از دهستان تیرچائی بخش ترکمان شهرستان میانه، در 28 هزارگزی مشرق ترکمان و 20 هزارگزی راه تبریز به میانه، در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 609 تن سکنه دارد محصولش غلات و بزرک و حبوبات، شغل اهالی ( زراعت و گله داری است...
نشقه
[نُ قَ] (ع اِ) گردن بند ستور حلقهء رسن که در گردن بهایم افکنند (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) گردن بندی که به گردن ستور می نهند (ناظم الاطباء) طوق یا ریسمانی که بر گردن اغنام و جز آن افکنند (از المنجد) ج، نُشَق.
نشک
[نَ]( 1) (اِ) درخت ناژ باشد (فرهنگ اسدی) درخت ناژو را گویند (جهانگیری) درختی است که بار نیارد (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی) درخت صنوبر و کاج (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) درخت صنوبر (انجمن آرا) (آنندراج) درخت ناز و نوژ باشد (اوبهی) ناز نوز (فرهنگ اسدی نخجوانی) ناژ نشنگ (حاشیهء...
