نشستنی
[نِ شَ تَ] (ص لیاقت) هر جائی و یا هر چیزی که بر آن می نشینند || هر آنچه بر آن سوار می شوند، مانند اسب و اشتر و اراده و کشتی و جز آن (ناظم الاطباء ||) قابل سکونت درخور سکنی که منزل کردن و اقامت کردن در آن...
نشستنی
[نَ شُ تَ] (ص لیاقت) که قابل شست و شو نیست مقابل شستنی رجوع به شستنی شود.
نشست و برخاست
[نِ شَ تُ بَ](ترکیب عطفی، اِمص مرکب) معاشرت آمد و رفت || مجالست مصاحبت صحبت || ادب (یادداشت مؤلف).
نشست و برخاست کردن
[نِ شَ تُ بَ کَ دَ] (مص مرکب) معاشرت کردن رفت و آمد داشتن || هم نشینی کردن مصاحبت رجوع به نشست و برخاست شود.
نشست و خاست
[نِ شَ تُ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) مصاحبت مجالست هم صحبتی معاشرت : این رافع بن اللیث بن نصر مردی بود به سمرقند به میان لشکر سلطان اندر، روی شناس و مهتر بود و با زنان نشست و خاست کردی و شراب خوردی (ترجمهء طبری بلعمی) بوصادق را نشست و...
نشست و خاست کردن
[نِ شَ تُ کَ دَ] (مص مرکب) مصاحبت کردن معاشرت کردن رجوع به نشست و خاست شود.
نشست و خفت
[نِ شَ تُ خُ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) مصاحبت مؤانست هم نشینی : آن را که به سرش در خرد باشد با دیو نشست و خفت چون دارد ناصرخسرو.
نشست و خیز
[نِ شَ تُ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) نشست و خاست نشست و برخاست معاشرت مصاحبت.
نشست و خیز کردن
[نِ شَ تُ کَ دَ](مص مرکب) نشست و خاست کردن معاشرت کردن رفت و آمد داشتن هم نشینی کردن : گفتند چرا بزرگ ( شما با گنهکاران نشست و خیز می کند (دیاتسارون ص 116.
نشسته
[نِ شَ تَ / تِ] (ن مف) جالس (منتهی الارب) قاعد که جلوس کرده است مقابل قائم به معنی برخاسته : ور تو بنشسته ای مکن فرهی ز آن که تو فتنهء نشسته بهیسنائی || بر تخت جلوس کرده به سلطنت و امارت رسیده : ز آن گذشته جهانیان غمگین...
نشسته
[نَ شُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناشسته ناشور شسته ناشده مقابل شسته : روی ناشسته چو ماهش نگرید چشم بی سرمه سیاهش نگرید || تطهیر ناکرده ناپاک -امثال: نشسته پاک است.
نشسته آمدن
[نِ شَ تَ / تِ مَ دَ] (مص مرکب) نشستن رجوع به نشستن شود || فروکش کردن کم شدن تخفیف یافتن : تا باد حاسدان ( یکبارگی نشسته آمد (تاریخ بیهقی ص 71.
نشص
[نُ شُ] (ع اِ) جِ نِشاص رجوع به نِشاص شود.
نشص
[نَ] (ع مص) ناسازواری نمودن زن شوی را و در غضب آوردن (منتهی الارب)( 1) رجوع به نُشوص شود ( 1) - محیط المحیط از اقرب الموارد در المنجد فقط نشوص بدین معنی آمده است.
نشط
[نُ شُ] (ع ص، اِ) درازکشندگان رسن تا نرم گردد و دوباره تافته شود (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مفرد آن ناشط یا نشیط است (از اقرب الموارد).
نشط
[نَ] (ع مص) گزیدن مار (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از المنجد) گزیدن و نیش زدن مار کسی را (از اقرب الموارد ||) نیش زدن مار به سرعت و اختلاس کسی را (المنجد) (از ذیل اقرب الموارد نقل از لسان) و نشظ تصحیف آن...
نشظ
[نَ] (ع مص) شتاب ربودن (منتهی الارب) (آنندراج) به شتاب ربودن (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط) رجوع به نشط شود.
نشع
[نَ] (ع مص) به درشتی کشیدن چیزی را (از منتهی الارب) (از آنندراج) به عنف چیزی را برکندن (از اقرب الموارد) (از المنجد) مَنشَ ع (منتهی الارب) (اقرب الموارد) انتشاع (از المنجد ||) بوییدن طیب را (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) دارو به دهان کسی ریختن (از المنجد ||)...
نشع
[نَ شَ] (ع اِ) آبی که طعم آن بد شده است (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نشغ
[نُشْ شَ] (ع ص، اِ) جِ ناشِغ رجوع به ناشِغ شود.
