نشتی
[نَ] (حامص) سستی زبونی ناتوانی بی استواری (ناظم الاطباء) رجوع به نشت شود (|| ص نسبی) که نشت کرده باشد مایعی که از ظرفش نفوذ کرده و تراویده باشد: روغن نشتی.
نشتی شدن
[نَ شُ دَ] (مص مرکب)نشت کردن تراویدن روغن و جز آن از ظرفش رجوع به نشت شود.
نشتیفان
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین خواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه، 241 تن سکنه دارد، آبش از قنات و محصولش ( غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9.
نشج
[نَ شَ] (ع اِ) مجرای آب (از المنجد) (از اقرب الموارد) راه گذر آب (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) ج، انشاج.
نشج
[نَ] (ع مص) آواز برگردانیدن خر در سینه و غوک در دهان || جوش زدن دیگ و خیک چندان که آواز برآید || جدا و فصل کردن مطرب میان دو آواز و دراز کشیدن آن را (از منتهی الارب) (آنندراج) در تمام معانی رجوع به نشیج شود.
نشح
[نَ] (ع مص) آب خوردن نه به سیری( 1) (تاج المصادر بیهقی) کم از سیری خوردن آب را (از منتهی الارب) (از آنندراج) آب خوردن نه به قدری که سیراب شود (ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) آب خوردن آنقدر که شکم پر شود( 2) (از المنجد) (از...
نشح
[نُ شُ] (ع ص، اِ) مستان (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) مردمان مست (ناظم الاطباء) سکاری (المنجد) (اقرب الموارد) مفرد آن نَشوح است (اقرب الموارد) (المنجد).
نشخار
[نَ / نُ] (اِ) آنچه شتر و گاو و گوسفند و امثال آن خورده باشند و باز از معده به دهن آورند و بخایند و فروبرند (از جهانگیری) (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) و آن را به عربی جره گویند (برهان قاطع) اصح آن نشخوار است (حاشیهء برهان چ معین||)...
نشخوار
[نَ / نُ خوا / خا]( 1) (اِ) (از: نش شاید مخفف نوش + خوار خوردن) نشخور( 2) (حاشیهء برهان چ معین) آنچه گاو و شتر و گوسپند خوردهء خود را باز از معده به دهن آورده بخایند و فروبرند (از غیاث اللغات) آنچه شتر و گاو خورده باشد و...
نشخوار زدن
[نَ / نُ خوا / خا زَ دَ](مص مرکب) نشخوار کردن رجوع به نشخوار و نشخوار کردن شود: دغض؛ امتلاء آوردن شتر را چنانکه نشخوار نزند جفر؛ آنکه گیاه خورد و نشخوار نزند (منتهی الارب) : شش سال به کام دل و آسانی خوردند باید زدن امروز چو اشتر همه...
نشخوارزن
[نَ / نُ خوا / خا زَ] (نف مرکب) آنکه نشخوار کند که نشخوار زند نشخوارکننده : ابیات سرخر است شترگربه ز آنکه هست نشخوارزن چو اشتر و چون گربه تیزچنگ سوزنی.
نشخوار کردن
[نَ / نُ خوا / خا کَ دَ](مص مرکب) واپس جویدن اجترار اجرار خورده را بار دیگر از گلو به دهان آورده جویدن، چنانکه شتر و بعض حیوانات دیگر (یادداشت مؤلف) : چنان دان که بخت بدت خوار کرد جهان خوردت و باز نشخوار کرداسدی نشخوار غمت کنم چو اشتر...
نشخور
[نَ خوَرْ / خُرْ]( 1) (اِ) نشخوار (از برهان قاطع) نشخار (جهانگیری ||) بعضی مکرر خائیدن و چانه بر هم زدن شتران و گوسفندان آمده است، و ناظم الاطباء به کسر اول و ضم « کشور » را نیز گفته اند فروبردهء خود را (برهان قاطع) ( 1) - در...
نشخور زدن
[نِ خوَرْ / خُرْ زَ دَ] (مص مرکب) نشخوار کردن (یادداشت مؤلف) رجوع به نشخوار شود : دو سال شد که ز حرمان همی زند نشخور ز نعمتی که از این پیش در جهان خورده ست کمال اسماعیل (از جهانگیری).
نشخوره
[نِ خوَ / خُ رَ / رِ] (اِ)نشخارکننده || نشخار (ناظم الاطباء).
نشد
[نَ شُ] (مص مرخم) نشدن ناشدن -امثال: کار نشد ندارد؛ همه کاری ممکن است هیچ کاری ممتنع و محال نیست (یادداشت مؤلف).
نشد
[نَ] (ع مص) جستن گمشده را (آنندراج) طلب کردن و جستن گمشده را (از ناظم الاطباء) (از المنجد) نشده نشدان (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (المنجد ||) تعریف نمودن [ گمشده را ] (آنندراج) تعریف کردن [ گمشده را ] (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) نشدان...
نشدان
[نِ] (ع مص) جستن گم شده (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی) جستن گم شده را و تعریف آن نمودن (آنندراج) در تمام معانی رجوع به نَشد شود.
نشدت
[نِ دَ] (ع مص) جستجو کردن گمشده را (از غیاث اللغات) نشده رجوع به نِشدَه شود.
نشدن
[نَ شُ دَ] (مص منفی) ناشدن مقابل شدن رجوع به شدن شود.
