نشاه
[نَ] (ع اِ) درخت نوخاستهء خرما (ناظم الاطباء).
نشاید
[نَ یِ] (ع اِ) نشائد جِ نشیده رجوع به نشیده و نشائد شود.
نشایستن
[نَ یِ تَ] (مص منفی) شایسته نبودن سزاوار نبودن (از آنندراج) : نمانی به خوبی مگر ماه را نشایی کسی را بجز شاه رافردوسی نفرمودمت کاین بدان را بکش نگهداشتنشان نشاید ز هشفردوسی کس از مادران پیر هرگز نزاد وز آنکس که زاید نشاید نژادفردوسی نزیبد تخت را هر تن...
نشایستنی
[نَ یِ تَ] (ص لیاقت) که سزاوار و شایسته نیست مقابل شایستنی رجوع به شایستنی شود.
نش ء
[نَشْءْ] (ع اِ) ابر بلند (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سحاب مرتفع (از المنجد) (از اقرب الموارد) یا ابر پاره که نخستین نمایان گردد (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) پاره ابری که در آغاز نمایان شود (از المنجد) (از اقرب الموارد||) شتران ریزه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) صغارالابل؛...
نشأ
[نَ شَءْ] (ع اِ) جِ ناشی ء رجوع به ناشی ء شود || جِ نش ء رجوع به نش ء شود.
نشأت
[نَ ءَ] (اِخ) سلیمان (خواجه افندی) متخلص به نشأت از متأخران شعرای عثمانی است، زبان فارسی می دانسته و به سال 1222 ه ق درگذشته است رجوع به قاموس الاعلام ج 6 شود.
نشأتین
[نَ ءَ تَ] (ع اِ) تثنیهء نشأه است به معنی دنیا و آخرت دنیا و عقبی.
نشأه
[نَ ءَ] (ع اِ) آفرینش (ناظم الاطباء) جهان هستی || آنچه راست برآمده باشد از گیاه و هنوز ستبر نشده باشد (ناظم الاطباء||) (مص) نش ء رجوع به نش ء شود.
نشأه
[نَ ءَ / ءِ] (از ع، اِ) نشئه نشوه کیف و حالی که بر اثر استعمال مسکر یا مخدری به شخص معتاد دست دهد.
نشأه
[نَ ءَ] (اِخ) زین العابدین (میرزا) مشهدی به روایت مؤلف صبح گلشن از اولاد جهانشاه ترکمان است، در اصفهان تحصیل ریاضیات کرده مدتی مستوفی خالصهء مازندران بوده، اواخر عمرش را در تبریز گذرانده و همانجا به سال 1208 درگذشته است آذر و حزین نام او را عبدالرزاق ثبت کرده اند...
نشأه
[نَ ءَ] (اِخ) عبدالرزاق (میرزا) رجوع به مادهء قبلی شود.
نشأه
[نَ ءَ] (اِخ) محمد صالح (میرزا)بن میرزا مؤمن سمرقندی متخلص به نشأه از شعرای قرن یازدهم است او راست: قدت بالا کند قدر قبای شهریاری را لبت شیرین کند بر تلخکامان زهر خواری را به قصد آنکه گردد رام من وحشی غزال من چو دام آورده ام در کف عنان...
نشئه
[نَ ءَ / ءِ] (از ع، اِ) نشأه || حالت کیف آمیخته به رخوتی که بر اثر استعمال تریاک و امثال آن در شخص استعمال کنندهء مخدّرات پیدا شود رجوع به نشأه و نشوه شود : هر کس به نشئه ای تاخت با نشئه کار خود ساخت منهم زدم به...
نشئه
[نَ ءَ / ءِ] (از ع، اِ) حالت سرور و فرحی که از خوردن مسکرات پدید می آید (ناظم الاطباء) رجوع به نشأه و نشوه شود|| آفرینش (ناظم الاطباء) - آن نشئه؛ قیامت (ناظم الاطباء) - این نشئه؛ این جهان (ناظم الاطباء).
نشب
[نَ شَ] (ع مص) بسته شدن و درآویختن (منتهی الارب) درآویختن از چیزی (بحر الجواهر) درآویخته شدن (از اقرب الموارد) (از المنجد) نشوب نشبه (منتهی الارب ||) معلق ماندن و بیرون نیامدن [ استخوان در گلو ]( 1) (از المنجد ||) نشب منشب سوء؛ در بدی افتاد که روی رهائی...
نشب
[نَ شَ] (ع اِ) مال و عقار (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) خواسته (فرهنگ خطی) مال اصیل ناطق باشد یا صامت آب و زمین (منتهی الارب) (آنندراج) نشبه (آنندراج) ج، نشوب || درختی است که بدان کمان سازند (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد).
نشب
[نَ شِ] (ع ص) عَلِق (از المنجد) (اقرب الموارد) معلق آویزان.
نشبره
[نِ بَ رَ / رِ] (اِ) آن جزئی از خوراک که ستور در دهان خود برای نشخوار کردن نگاه می دارند || سایه ظل (ناظم الاطباء).
نشبل
[نَ بَ]( 1) (اِ) دست بر چیزی زدن و درآویختن (برهان قاطع) (آنندراج) دست زدگی بر چیزی و درآویختگی (ناظم الاطباء) ظاهراً مصحف نشل است (حاشیهء برهان چ معین ||) دو چیز را بر هم دوختن و به هم چسبانیدن (برهان قاطع) (آنندراج) چیزی ( را به چیزی دیگر دوختن...
