نسر طائر
[نَ رِ ءِ] (اِخ) یکی از صور شمالی فلک که چون عقابی به پر توهم شده، و ستاره ای از قدر اول هم در این صورت واقع است که آن را نیز نسر طائر نامند و ذنب العقاب در این صورت است و صورت نسر طائر را شاهین و عقاب...
نسر طایر
[نَ رِ یِ] (اِخ) رجوع به نسر طائر شود.
نسرکان
( [نَ سِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کتول بخش علی آباد شهرستان گرگان (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3.
نسرم
[نَ رَ] (اِ) جائی که آفتاب بر او نیفتد مقناه مقنوه (یادداشت مؤلف) رجوع به نَسَر شود.
نسرم
[نَ رَ] (اِخ) نام بتی است به صورت زنی در بتخانهء بامیان نزدیک به سرخ بت و خنگ بت (برهان قاطع) (از فرهنگ نظام) (از انجمن آرا) (از جهانگیری) از کوه تراشیده اند، به شکل زنی است و از آن دو خردتر است و از آثار بودائیان، چه وقتی خراسان...
نسر واقع
[نَ رِ قِ] (اِخ) ستاره ای است روشن به صورت کرکسی که از بالا به فرود آینده باشد و آن به جانب قطب جنوب است ستاره ای است روشن با دو ستارهء دیگر و این هر سه ستاره بر مثال مثلث کوچک واقع شده اند به جهت مشابهت او به...
نسری
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نسر کرکسی (ناظم الاطباء).
نسرین
[نَ] (اِ)( 1) نام گلی است معروف و آن سفید و کوچک و صدبرگ می باشد و آن دو نوع است یکی را گل مشکین می گویند و دیگری را گل نسرین (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) از جنس گل سرخ است (ناظم الاطباء) به عربی ورد الصینی خوانند (برهان...
نسرین
[نِ] (معرب، اِ) معرب نَسْرین رجوع به نَسْرین شود.
نسرین
[نَ رَ] (اِخ) نسران به صیغهء تثنیه، نسر طایر و نسر واقع (ناظم الاطباء) رجوع به نسر و نسر طائر و نسر واقع شود : اینت شهباز کز پی چو منی صید نسرین کرده ای نهمارخاقانی گفت کآن شهباز در نسرین گردون ننگرد بر کبوتر پر گشاید اینت پنداری خطا...
نسرین
[نَ] (اِخ) نام جزیره ای است در میان دریا که عنبر از آن جزیره می آورند (از برهان قاطع) (از فرهنگ نظام) : حریر نامه بد ابریشم چین چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین فخرالدین اسعد (از جهانگیری).
نسرین نوش
[نَ] (اِخ) نام دختر پادشاه سقلاب بوده که بهرام گور او را به نکاح آورده است (آنندراج) : دخت سقلاب شاه نسرین نوش ترک چینی طراز رومی پوشنظامی || نام پادشاه اسکلاونیا که به بهرام گور زن داد و اسکلاونیا نام ایالتی از ایالات اتریش و کروآسی امروز است (ناظم...
نسرینه
[نِ نَ] (ع اِ) واحد نِسْرین (از المنجد) رجوع به نِسْرین و نَسْرین شود.
نسس
[نُ سُ] (ع اِ) اصل های ردی و هیچکاره (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از معجم متن اللغه) (از المنجد).
نسط
[نَ] (ع مص) به دست برآوردن آب گشن از رحم ناقه (منتهی الارب) (آنندراج) دست در زهدان ماده شتر کردن برآوردن آب گشن را (از ناظم الاطباء ||) پاک کردن روده را به دست (منتهی الارب) (آنندراج) تراشیدن روده را با انگشتان (از معجم متن اللغه ||) جامهء ترکرده فشردن...
نسط
[نُ سُ] (ع اِ) آنان که به در کنند بچگان را وقتی که زادن دشوار گردد (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) آنانکه بیرون کشند نوزاد شتر( 1) را چون زادن بر ناقه دشوار شود (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) ( 1) - شتر و اسب را (از اقرب...
نسطاس
[] (اِخ) ابن جریح نصرانی طبیب مصری قرن چهارم ه ق است در دولت اخشیدیون می زیست وی را در موضوع بول تألیفی ( است (از معجم المؤلفین ج 13 ص 84.
نسطور
[نَ / نُ / نِ]( 1) (اِخ) نسطوریوس( 2)(نسطور)( 3) اسقف قسطنطنیه، متولد در جرمانیسی( 4) (سوریه) در حدود 380 م و متوفی در لیبی در حدود 440 م وی شاگرد تئودور از مردم مپسوس( 5) بود وی نخست به دیر سن اپرپر( 6) نزدیک انطاکیه رفت تئودوز( 7)دوم او...
نسطورس
[نُ / نِ رِ]( 1) (اِخ) رئیس صنف نسطوریه از نصاری (مفاتیح) نسطور حکیمی ترسامذهب که در انجیل تصرفات کرده و پیروان او نسطوریه اند (از منتهی الارب) رجوع به نسطور شود ( 1) - در منتهی الارب به ضم اول [ نُ رِ ]، در المعرب جوالیقی به فتح...
نسطوری
[نَ / نُ]( 1) (ص نسبی) ترسایی (برهان قاطع) (آنندراج ||) منسوب به نسطور پیرو فرقهء نسطور( 2) (حاشیهء برهان قاطع چ معین) تابع نسطور (اقرب الموارد) ج، نساطره : خاصه همسایگان نسطوری که مرا عیسی دوم خوانندخاقانی ( 1) - در اقرب غیاث اللغات نسطوری را نام دانشمند ترسایان...
