نسطوریوس
[نَ / نُ] (اِخ) نسطور رجوع به نسطور شود.
نسطوریه
[نَ / نُ ری یَ] (اِخ) گروه پیرو نسطور (ناظم الاطباء) گروهی از ترسا که در مذهب مخالفند باقی ترسایان را و ایشان اصحاب نسطورند که حکیمی بود در زمان مأمون و بروفق مذهب خود در انجیل تصرف کرده و قال انّ الله واحد ذو اقانیم ثلاثه و هو بالرومیه...
نسع
[نَ] (ع مص) دروا شدن گوشت بن دندان از دندان و فروهشته و سست گردیدن آن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغه) سست شدن دندان و به یک سو شدن لثه از روی دندانها (از اقرب الموارد) (از المنجد) نسوع (اقرب الموارد) بیرون افتادن و...
نسع
[نِ] (ع اِ) نوار و تنگ ستور که از دوال پهن بافند بر شکل شراک کفش( 1) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) نوار ادیمین و دوال تافته (از مهذب الاسماء) نوار (دهار) دوال یا ریسمان پهن طویلی که بدان بارها را [ بر پشت ستور ]بندند (از المنجد)...
نسع
[نِ سَ] (ع اِ) جِ نِسْع رجوع به نِسْع شود.
نسع
[نُ] (ع اِ) جِ نِسْع رجوع به نِسْع شود.
نسعه
[نِ عَ] (ع اِ) پاره ای از نوار و تنگ ستور که از دوال پهن سازند (از ناظم الاطباء) پاره ای از نِسْع (منتهی الارب) (از المنجد) رجوع به نِسْع شود.
نسعیه
[نَ / نِ عی یَ]( 1) (ع اِ) باد شمال (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد) ( 1) - در معجم متن اللغه و اقرب الموارد و المنجد به کسر اول [ نِ عی یَ ] آمده است و در منتهی الارب و ناظم الاطباء و...
نسغ
[نَ] (ع مص) رفتن بر زمین (از منتهی الارب) (از المنجد) (از اقرب الموارد) رفتن (آنندراج ||) آب آمیختن شیر را (از منتهی الارب) (از معجم متن اللغه) (آنندراج) آب در شیر آمیختن (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) نَسَغَ الخبزهَ؛ غرزها (اقرب الموارد) غرزها بالمنسغه (معجم متن اللغه) (المنجد...
نسغ
[نُ] (ع اِ) آب درخت که از بریدن آن برآید (منتهی الارب) (آنندراج) آبی که از درخت هنگام بریدن برآید (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) مایع غذائی که ریشه های درخت از زمین جذب می کنند و در ساقه و برگهای درخت به وسیلهء عروق جریان می یابد (از...
نسغ
[نُسْ سَ] (ع ص، اِ) جِ ناسغ رجوع به ناسغ شود.
نسف
[نَ] (ع مص) از بیخ برکندن بنا را (از منتهی الارب) (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (از آنندراج) برکندن (ترجمان علامهء جرجانی ص 99 ) برکندن بنا (دهار) (غیاث اللغات) برکندن بنا و گیاه (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد) گویند: نَسَفَ البناءَ و نَسَفَ البعیرُ...
نسف
[نِ سَ] (ع اِ) جِ نسفه رجوع به نسفه شود.
نسف
[نُ سَ] (ع اِ) جِ نسفه (ناظم الاطباء) رجوع به نسفه شود.
نسف
[نُ سُ] (ع اِ) جِ نسفه رجوع به نسفه شود.
نسف
[نَ سَ] (اِخ) نخشب : و چون به که سرحد بخاراست از طرف نسف رسیدم نماز خفتن شده بود (انیس الطالبین ص 134 ) و چند روز در بخارا باشیدم و به ضرورت به طرف نسف با اندوه و بار و قبض عظیم متوجه شدم (انیس الطالبین ص 130 )...
نسفان
[نَ] (ع ص) اناء نسفان؛ آوند پر لبریز (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نسفته
[نَ سُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناسفته سوراخ نشده مقابل سفته : کآن دُرّ نسفته را در آن سفت با گوهر طاق خود کند جفتنظامی هر نسفته دری دری می سفت هر ترانه ترانه ای می گفتنظامی هنوزم غنچهء گل ناشکفته است هنوزم دُرّ دریائی نسفته استنظامی || بکر...
نسفه
[نَ / نُ / نِ فَ / نَ سَ فَ] (ع اِ) سنگ پای خوار( 1) یا سنگ سیاه سوخته و الصواب بالشین [ نشفه ] أو لغتان (منتهی الارب) سنگ پای سنگ سیاه سوخته ای که بدان کف پای را پاک کنند (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ج، نِسَف،...
نسفی
[نَ سَ] (ص نسبی) منسوب است به نسف از بلاد ماوراءالنهر (از سمعانی) نخشبی رجوع به نسف و نخشب شود.
