نسفی
[نَ سَ] (اِخ) رجوع به عمر بن محمد نسفی شود.
نسفی
[نَ سَ] (اِخ) حسین بن خضر نسفی از فقهای حنفی قرن پنجم است از مردم بخارا بود مدتی را در بغداد به سر برد و سرانجام به بخارا بازگشت و در همانجا به سال 424 ه ق درگذشت او راست: الفوائد و الفتاوی (از الاعلام زرکلی ذیل حسین بن...
نسفی
- [نَ سَ] (اِخ) عبدالله بن احمد، معروف به حافظ الدین نسفی، مکنی به ابوالبرکات از ائمهء فقه و مصنفین سنت است او راست: 1 عمده عقیده اهل السنه و الجماعه 2- کشف الاسرار، در اصول 3- کنزالدقائق، در فروع مذهب حنفی 4- مدارک التنزیل و حقائق التأویل، معروف به...
نسفی
[نَ سَ] (اِخ) عمر بن محمد نسفی سمرقندی، ملقب به نجم الدین و مکنی به ابوحفص و معروف به مفتی الثقلین متکلم اصولی و فقیه و مفسر و محدث قرن پنجم است قریب یکصد رساله در مباحث فقهی و دینی تصنیف کرده است، از آنجمله است: طلبه الطلبه، در اصطلاحات...
نسفی
[نَ سَ] (اِخ) میمون بن محمد نسفی، مکنی به ابوالمعین فقیه اصولی و مؤلف کتابهای تبصره الادله و بحرالکلام در توحید است ( وی به سال 508 ه ق درگذشت (از معجم المطبوعات ستون 1855.
نسق
[نَ] (ع مص) سخن را بر یک روش و سیاقت راندن و ترتیب دادن و بعض آن را بر بعضی عطف کردن (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) به ترتیب کردن (تاج المصادر بیهقی) به ترتیب کردن سخن (زوزنی) ترتیب دادن (غیاث اللغات) (یادداشت مؤلف) قسمتی از کلام را به...
نسق
[نَ سَ] (ع اِ) روش (غیاث اللغات) (آنندراج) (از بهار عجم) قاعده (آنندراج) (از بهار عجم) دستور (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) رسم روش طریقه (ناظم الاطباء) سان : چون صاحب رای بر این نسق به مراقبت احوال خویش پرداخت در همه اوقات گذاردن کارها در قبضهء تصرف خود تواند داشت...
نسق
[نَ سَ / نُ سُ] (اِخ) ستارگان برج جوزا (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
نسقان
[نَ سَ / نَ] (اِخ) دو ستاره اند که نزدیک فکه - که کاسهء درویشان است - ظاهر شوند، یکی یمانی است و دیگری شامی (از منتهی الارب).
نسق بند
[نَ سَ بَ] (نف مرکب) قراردهندهء قاعده (آنندراج) آنکه نظم می دهد و مرتب می کند اساس و بنیان کاری را (ناظم الاطباء) : علی را وکیل خدا خوانده اند نسق بند ارض و سما خوانده اند ملاطغرا (از آنندراج ||) عامل ملک (غیاث اللغات) که بنیچه بندی کند.
نسق بندی
[نَ سَ بَ] (حامص مرکب)نظم و ترتیب بنیان و اساس کارها (ناظم الاطباء ||) بنیچه بندی در ده (یادداشت مؤلف).
نسقچی
[نَ سَ] (ص مرکب، اِ مرکب)چوبدار و انتظام کنندهء شهریان و لشکریان (آنندراج) (غیاث اللغات) پاسبان و محافظی که از جانب پادشاه مقرر شده باشد به خصوص در نظم سپاه و اردو (ناظم الاطباء).
نسقچی گری
[نَ سَ گَ] (حامص مرکب)عمل نسقچی رجوع به نسقچی شود.
نسق شامی
[نَ سَ قِ] (اِخ) آن ستارگان که بر بر و بازوی جاثی اند ایشان را نسق شامی خوانند و معنی آن رده که سوی شام است (از التفهیم از یادداشت مؤلف).
نسق شدن
[نَ سَ شُ دَ] (مص مرکب)برقرار شدن مقرر شدن (ناظم الاطباء) : ز فرمان همایون شد در این عید چراغانی که شبها روز گردید نسق شد تا کنند از بهر پرتو به قندیل کواکب روغن از نو شفیع اثر (از آنندراج ||) فتوی داده شدن (ناظم الاطباء).
نسق کردن
[نَ سَ کَ دَ] (مص مرکب) در تداول، سیاست کردن به بریدن گوش و بینی و یا قطع کردن دیگری از اعضای گناهکار را (ناظم الاطباء) جزا کردن گناهی را (یادداشت مؤلف ||) نسق کردن کسی را؛ پیش او نرفتن گاهِ گذشتن بر او او را نادیده گرفته گذر کردن...
نسقنج
[نَ قِ] (اِخ) دهی است از دهستان جوخواه بخش طبس شهرستان فردوس، در 45 هزارگزی شمال غربی طبس در ناحیهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 127 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و گاورس، شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 9.
نسق یمانی
[نَ سَ قِ یَ] (اِخ) آن ستارگان که بر نیمهء پیشین از مار مارافسای است (یادداشت مؤلف).
نسک
[نَ] (اِ) در اراک (سلطان آباد): نشک( 1) (عدس) این کلمه به صورت نرسک و نرسنگ هم آمده (حاشیهء برهان قاطع چ معین) نام غله ای است که به عربی عدس می گویند (برهان قاطع) عدس (لغت فرس اسدی) (آنندراج) (جهانگیری) (اوبهی) (دهار) (غیاث اللغات) مرجومک مرجمک دانچه (یادداشت مؤلف)...
نسک
[نَ] (ع مص) به آب شستن جامه را و پاک کردن آن را (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) پاکیزه کردن زمین شوره زار را (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) همیشگی کردن به راه نیک (از منتهی الارب) (از آنندراج) گویند: نَسَکَ الی طریقه جمیله...
