نستاک
[نِ] (اِ) پیچاک شکم (از انجمن آرا) (جهانگیری) (برهان قاطع) (آنندراج) پیچش (انجمن آرا) (آنندراج) شکم پیچ (برهان قاطع) جهانگیری آرد: پیچاک [ مرض پیچش ] شکم باشد شاهد داده نشده و سراج احتمال می دهد [ با ] کناک که به معنی مذکور است تصحیف خوانی شده (فرهنگ نظام)...
نستدن
[نَ تَ دَ] (مص منفی) نستادن نستاندن نگرفتن : مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان نستدن جام می از جانان گرانجانی بود حافظ.
نستر
[نَ تَ] (اِ) مخفف نسترن است (برهان قاطع) (غیاث اللغات) و آن گلی باشد سفید و به غایت خوشبوی (برهان قاطع) نام گلی است سفیدرنگ که در غایت خوشبوئی باشد (از جهانگیری) نسترن (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) نسترون (آنندراج) : عیسی خلال کرده از خارهای گلبن ادریس سبحه کرده...
نستر
[نَ تَ] (اِخ) نام راهبی معاصر با انوشیروان (ناظم الاطباء) زاهدی فارسی مجوسی که به زمان کسری انوشیروان بود( 1) (منتهی الارب) ( 1) - آیا این تنسر اردشیر بابکان نیست؟ (یادداشت مؤلف).
نستردن
[نَ تَ دَ] (اِ) به معنی نستر است که گل نسترن باشد (از برهان قاطع) نسترن (صحاح الفرس) (از ناظم الاطباء) (اوبهی) گل نسرین (از ناظم الاطباء) ظاهراً مصحف نسترون است (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
نسترن
[نَ تَ رَ] (اِ) نستر نسترون نسرین پهلوی: نسترون( 1) گلی است از انواع گل سرخ و به اندام کوچکتر از گل سرخ و در هر شاخه چندین گل با هم شکفد، به رنگهای مختلف سفید و صورتی و سرخ دیده می شود (حاشیهء برهان قاطع چ معین)( 2) نسترون...
نسترون
[نَ تَرْ وَ / نَ تَ]( 1) (اِ) گلی باشد، نسترن گویند و گروهی نسترین گویند (لغت فرس اسدی) (از حاشیهء برهان قاطع) نستردن گل نسرین (برهان قاطع) نستر (جهانگیری) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (انجمن آرا) نسترن (از آنندراج) (فرهنگ نظام) (انجمن آرا) نیز (u) « و» (صحاح الفرس) : از...
نستعلیق
[نَ تَ] (اِ مرکب) نام خطی است که از خط نسخ و خط تعلیق هر دو گرفته شده (فرهنگ نظام) نام خطی معروف، در اصل نسخ تعلیق بوده چرا که این خط را از خط نسخ و خط تعلیق استخراج کرده اند، چون اسم خطی مقرر گشت و در اسم...
نستعلیق حرف زدن
[نَ تَ حَ زَ دَ](مص مرکب) الفاظ فصیح و بلیغ به تکلف گفتن و الفاظ به مخرج ادا کردن (از غیاث اللغات) با لفظ قلم حرف زدن بیشتر در مقام مزاح گفته می شود (فرهنگ نظام) کنایه از حرف به تکلف زدن و الفاظ را به مخرج ادا کردن و...
نستعلیق گوی
[نَ تَ] (نف مرکب) کسی که با تکلف فصیح سخن گوید (فرهنگ نظام) کسی که الفاظ فصیح و بلیغ به تکلف گوید و الفاظ به مخرج ادا کند (غیاث اللغات) : ز نستعلیق گو یاقوت لب ریحان خطی دارم کز انگشت شهادت می کشد خط بر غبار من محمدسعید اشرف...
نستق
[نُ تُ] (ع اِ)( 1) خادم (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) ( 1) - گویا لغت رومی است که در عربی وارد شده است (از منتهی الارب).
نستک
[نِ تَ] (اِ) محلوج باریک پیچیده (برهان قاطع) پنبهء زده و پیچیده (از رشیدی) (از فرهنگ نظام) (از آنندراج) (انجمن آرا) پنبهء محلوج باریک پیچیده (ناظم الاطباء).
نستم
[نِ تَ] (اِ) جای نشستن جای توقف آشیانه (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ||) نژم (شعوری ج 2 ص 402 از جهانگیری).
نستودن
[نَ سِ / سُ دَ / نَ دَ] (مص منفی)مقابل ستودن : صبر است کیمیای بزرگی ها نستود هیچ دانا صفرا راناصرخسرو.
نستودنی
[نَ سِ / سُ دَ / نَ دَ] (ص لیاقت)غیرقابل ستایش که لایق ستودن نیست.
نستور
[نَ] (اِ) در موسیقی نام یک رنگ دستگاه همایون و نوا است (فرهنگ نظام).
نستور
[نَ] (اِخ) نسطور (فرهنگ نظام) رجوع به نسطور شود.
نستوه
[نَ] (ص) لغهً، خستگی ناپذیر ناافتاده ضد ستوه و بستوه و اسم معنی (حاصل مصدر) آن نستوهی است (حاشیهء برهان قاطع چ معین) عاجزنشونده (فرهنگ نظام) آنکه به ستوه نیاید که درمانده و عاجز نشود مقاوم (یادداشت مؤلف) آنکه در کارها ستوه نگردد یعنی ملول و عاجز نشود : که...
نستوه
[نَ] (اِخ) نام یکی از نجبای ایران در زمان خسروپرویز (از فرهنگ ولف) : یکی بنده بد شاه را شادکام خردمند و بیدار و نستوه نامفردوسی چو بندوی خراد لشکرفروز چو نستوه لشکرکش نیوسوزفردوسی.
نستوهی
[نَ] (حامص) ستیزندگی جنگجویی پایداری رجوع به نستوه شود : سپاهی با شگفتی ها و دستانهای گوناگون ز نستوهی فزون از حد ز انبوهی فزون از مر امیرمعزی.
