نستهن
[نَ تَ هَ] (اِخ) نام برادر پیران ویسه است که در کوه گنابد بر دست بیجن کشته شد نستیهن (برهان قاطع) رجوع به مدخل بعد شود.
نستیهن
[نَ هَ] (اِخ) همان نستهن برادر پیران ویسه است که در جنگ دوازده رخ بر دست بیجن کشته شد (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) : به نستیهن آنگه فرستاد کس که ای نامور گرد فریاد رسفردوسی.
نسج
[نَ] (ع ص، اِ) بافته (غیاث اللغات) منسوج بافته شده گویند: ثوب نسج الیمن( 1)؛ یعنی بافته شده در یمن (از المنجد) (از اقرب الموارد) ج، انساج، انسجه (یادداشت مؤلف ||) تنیده (یادداشت مؤلف ||) بافت (لغات فرهنگستان) (ناظم الاطباء) بافتگی تنید (ناظم الاطباء ||) خانهء عنکبوت (از مهذب الاسماء)...
نسج
[نُ سُ] (ع اِ) سجاده ها (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغه) (فرهنگ نظام) (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) جِ نسیج (از اقرب الموارد) رجوع به نسیج شود.
نسج العنکبوت
[نَ جُلْ عَ کَ] (ع اِ مرکب)نسج عنکبوت رجوع به نسج عنکبوت شود || هر کاری که در نهایت سستی و ضعف باشد (ناظم الاطباء).
نسج الغیث
[نَ جُلْ غَ] (ع اِ مرکب) گیاه (ناظم الاطباء).
نسج شناس
[نَ شِ] (نف مرکب)بافت شناس (لغات فرهنگستان) رجوع به بافت شناس شود.
نسج شناسی
[نَ شِ] (حامص مرکب)عمل نسج شناس بافت شناسی رجوع به بافت شناسی شود.
نسج عنکبوت
[نَ جِ عَ کَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) بیت عنکبوت خانهء عنکبوت پردهء عنکبوت کارتنک کاره (یادداشت مؤلف) تاری که عنکبوت تند : بأسش چون نسج عنکبوت کند روی جوشن خرپشته را و درع مزورمنوچهری تا حصن تو نسج عنکبوت است اوهن چه که احسن البیوت است جمال الدین اصفهانی...
نسح
[نَ] (ع اِ) ریزه و شکستهء پوست خرما و غلاف خرما و مانند آن که در تک خنور ماند (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم متن اللغه) (ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد) نُساح (معجم متن اللغه) (المنجد) (از اقرب الموارد (||) مص) برداشتن و پرانیدن خاک را (از منتهی...
نسح
[نَ سَ]( 1) (ع مص) آزمند گشتن (از منتهی الارب) (آنندراج) طمع کردن (ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) چشم داشتن (منتهی الارب) (آنندراج) چشم داشت داشتن (از ناظم الاطباء) ( 1) - در معجم متن اللغه به سکون دوم [ نَ ] آمده است.
نسخ
[نَ] (ع مص) زایل کردن (از منتهی الارب) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (از ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات) (از معجم متن اللغه) ازاله (از المنجد) (از اقرب الموارد) زایل گردانیدن (تاج المصادر بیهقی) محو کردن چیزی را (از ناظم الاطباء) دور کردن (غیاث اللغات) از بین بردن (از معجم متن اللغه)...
نسخ
[نُ سَ] (ع اِ) جِ نسخه رجوع به نسخه شود.
نسخت
[نُ خَ] (ع اِ) نسخه نسخه نوشته مکتوب یادداشت مسوده پیش نویس :امشب آن نامه را که فرموده ایم نسخت باید کرد و بیاض نباید کرد تا فردا در نسخت تأمل کنیم (تاریخ بیهقی ص 404 ) امیر نسخت عهد و سوگندنامه که خود نوشته بود به من انداخت (تاریخ...
نسخت کردن
[نُ خَ کَ دَ] (مص مرکب)نوشتن یادداشت کردن : استادم بونصر نامه ها و مشافهات نسخت کرد (تاریخ بیهقی ص 383 ) من این پیغام را نسخت کردم و به درگاه بردم (تاریخ بیهقی ص 328 ) امیر گفت سخت سهل است، عارض توئی، نام هر یکی نسخت کن (تاریخ...
نسخته
[نَ سَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نسنجیده ناسخته مقابل سخته : چون که نسخته سخن سرسری هست بر گوهریان گوهرینظامی.
نسخجات
[نُ خَ / خِ] (اِ) جِ نسخه (از ناظم الاطباء).
نسخه
[نُ خَ] (ع اِ) کتابی که از آن نقل کنند (منتهی الارب) کتابی که از وی نقل کنند و از روی آن نویسند (ناظم الاطباء) کتاب منقول (معجم متن اللغه) ج، نُسَخ رجوع به نسخت و نسخه شود.
نسخه
[نُ خَ / خِ] (از ع، اِ) کتاب (آنندراج) (از فرهنگ نظام) : نسخهء رخ همه عُجْم و نقطه است از خط اشک زو معمای غم من به فکر بگشایید خاقانی در محبت همه لخت دل شق می شمرم نسخه بسیار عزیز است ورق می شمرم! رایج (از آنندراج) رجوع...
نسخه بدل
رمز « ن ل » یا « خ ل » [نُ خَ / خِ بَ دَ] (اِ مرکب)صورتی دیگر از کلمه یا کلامی در نسخه ای دیگر از کتابی و از آن بدین صورت کنند (یادداشت مؤلف) - نسخه بدل کسی بودن؛ به او شباهتی تام و تمام داشتن کاملًا...
