نزار
[نِ] (اِخ) المصطفی لدین اللهبن مستنصر خلیفهء فاطمی مصر و امام اسماعیلیان است بعد از پدرش مستنصر سعدالدین نزاری قهستانی شاعر اسماعیلی مذهب ایرانی گویا تخلص خود را از نام او گرفته است رجوع به تاریخ مغول ص 545 و ریحانه الادب ذیل کلمهء قائم و نیز رجوع به نزاریه...
نزارت
[نَ رَ] (ع مص) نزر اندک شدن (یادداشت مؤلف) رجوع به نزاره و نزر شود (|| اِمص) کمی اندکی قلت (یادداشت مؤلف).
نزاره
[نَ رَ] (ع مص) اندک گشتن (از منتهی الارب) (آنندراج) نزر رجوع به نزر شود.
نزاری
[نِ] (حامص) لاغری باریکی نحیفی (ناظم الاطباء) نحافت ضمور لاغری سخت هزال نحول عجف (یادداشت مؤلف) : زین سان که منم بدین نزاری مستغنیم از طعام خوارینظامی.
نزاریان
[نِ] (اِخ) پیروان نزار نزاریه رجوع به نزاریه شود.
نزاری قهستانی
[نِ یِ قُ هِ] (اِخ)سعدالدین بیرجندی شاعر اسماعیلی مذهب ایرانی است که در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم می زیسته است تخلص خود را از نام المصطفی لدین اللهبن المستنصر بالله خلیفهء فاطمی مصر معروف به نزار گرفته است وی گذشته از دیوان قصاید و غزلیات، مثنویی به...
نزاریه
[نِ ری یَ] (اِخ) نام فرقه ای از اسماعیلیان که به امامت المصطفی لدین الله فاطمی معروف به نزار گرویدند بعد از وفات المستنصر بالله فاطمی، میان دو فرزند او المصطفی لدین الله مشهور به نزار و المستعلی بالله ابوالقاسم احمد که هر دو مدعی جانشینی پدر بودند اختلاف افتاد...
نزاز
[نِ] (ع اِ) نزاز شرّ، نزیز شر؛ آنکه به بدی چسبان و ملازم است (از منتهی الارب)؛ که از بدی دور نمی شود (از المنجد) لزاز (از اقرب الموارد (||) مص) منازعه منافسه (از اقرب الموارد) (از المنجد).
نزاز
[نَزْ زا] (ع ص) صیغهء مبالغه است از نز آنکه در یک جای آرام نگیرد (از اقرب الموارد) رجوع به نز شود.
نزاز
( [نِ] (اِخ) دهی کوچک است از دهستان ژاورود بخش کامیاران شهرستان سنندج (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5.
نزازه
[نَ زَ] (ع اِ) رفتار سلوک (ناظم الاطباء).
نزاع
[نِ] (ع اِمص) خصومت و دشمنی دو نفر با هم با زبان یا استعمال اسلحه (فرهنگ نظام) با هم کشاکش کردن به خصومت (غیاث اللغات) خصومت و دشمنی، و با لفظ جستن و کردن و برداشتن مستعمل است (آنندراج) منازعه و گفتگو با هم خصومت ستیزگی کشاکش در برآوردن حق...
نزاع
[نَزْ زا] (ع ص) مرد سخت برکشنده (منتهی الارب ||) کشنده رگی که به سوی آبا و اصل خود کشد (فرهنگ نظام) فی المثل: العرق نزاع.
نزاع
[نُزْ زا] (ع ص، اِ) جِ نازع رجوع به نازع شود || جِ نزیع، به معنی غریب و منه: نزاع القبائل؛ به غربائی گویند که در جوار قبیله ای می زیند که از آن نیستند (از اقرب الموارد) رجوع به نزیع شود.
نزاع افکندن
[نِ اَ کَ دَ] (مص مرکب)ایجاد خلاف و دشمنی کردن دشمنی افکندن کشمکش و منازعه برپا کردن.
نزاع کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب)کشمکش کردن منازعه کردن ستیزیدن : یکی جهود و مسلمان نزاع می کردند چنانکه خنده گرفت از نزاع ایشانمسعدی.
نزاعه
[نَ عَ]( 1) (ع مص) آرزومند گردیدن به سوی اهل خود و مشتاق شدن (آنندراج) (از منتهی الارب) نزاع نزوع رجوع به نزاع شود (|| اِمص) خصومه (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (المنجد) خصومت در حقی: بینهم نزاعه؛ خصومه فی حق (اقرب الموارد) ( 1) - ناظم الاطباء به کسر اول...
نزاعه
70 ) رجوع به نزاع شود / [نَزْ زا عَ] (ع ص) تأنیث نَزّاع: نزاعه للشوی (قرآن 16.
نزاعه
[نُ عَ] (ع اِ) آنچه به دست خود برکنی سپس بیفکنی ما نزعته بیدک ثم القیته (از المنجد).
نزاغ
[نَزْ زا] (ع ص) آنکه تباهی افکند و برآغالاند مردم را (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) که بین مردم فساد کند و مردم را بر یکدیگر بشوراند (از اقرب الموارد) منزغ (منتهی الارب ||) آنکه غیبت کند مردم را (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) که طعنه زند و غیبت کند...
